آموخته ام ..
◷
تاریخ انتشار: 1391/11/1 | ساعت: 20:33
اولین و آخرین پسری که جلویش زانو خواهم زد ، پسرم خواهد بود ..............آنهم برای بستن بند کفشهایش ..
<no title>
◷
تاریخ انتشار: 1391/11/1 | ساعت: 20:33
خدایـــــــــــــــــــــــــــــا برم نمی گردانی؟!! یک طرفم ســـــــــــــــــــرخ شد . . .
همان مخاطب ! (به گمانم بادش خالی شده البته ! )
◷
تاریخ انتشار: 1391/11/1 | ساعت: 20:33
مخاطب مربوطه را زدیم زمین ! ! !....:....::.......:...هوا نرفت......:....::.......:....::...!!
همینجوری !
◷
تاریخ انتشار: 1391/11/1 | ساعت: 20:33
من به تو نمیام …اما لطفا تو به خودت بیا ..
یه شانسم نداریم :(
◷
تاریخ انتشار: 1391/11/1 | ساعت: 20:33
یه گلکسی خوجمل برنده شدم ! ;-)ولی .... نمیدونم چرا بد میارم :( خارجکی نوشته بود منم که انگلیسیم ماشالا اصن طرفش نمیرم بدم میاد ازش ، خوب نی ،خوب متوجه نشدم چی نوشته :( الکی دکمه زدم ،هی کد و هر چی پرسید وارد کردم بعد چنتا الکی دکمه مکمه زدم ، یهو گمو گور شد :(:( نفمیدم کجا رف :( من گلکسیمو میخام :( ...
عیبی نداره ، ما هم خدایی داریم !!!
◷
تاریخ انتشار: 1391/11/1 | ساعت: 20:33
ای باو . . .بعد چن مدتواسه نماز صب بیدارشدم (همش خاب میموندم . . )عاغا پاشدم وضو گرفتم و خوندم ، تموم که شد تا دراز کشدیدمو پتورو انداختم رو خودمو چشامو بستم ،تازه زیر پتو گرم شده بودمآ ، یهو دیدم دارن اذان میدن :-( ینی خدایی انصاف نبود ! منم نامردی کردم خودمو زدم به اون راه ! الانم خابم پرید :-( أه
داریم؟!!
◷
تاریخ انتشار: 1391/11/1 | ساعت: 20:33
میگن ، امکان نداره آدمی وجود خارجی داشته باشه ، و همزمان هم در محل~~~الف~~~باشه هم در محل~~ب~~ و همچین موردی محال و غیر عادیه . . .واقعا؟؟! اصن داریم؟ داریم همچی چیزی ؟! عهه ، وقتی من هم تو اتاقمم هم تو نت ،، کجاش محاله ؟؟ مسئولین بی توجه شدن !
<no title>
◷
تاریخ انتشار: 1391/11/1 | ساعت: 20:33
خدایااااااااا دردها از آن بالا کوچک دیده میشوند . . . . .بیا رو در رو مسائل را حل کنیم . . .
آآآآآآآآآآآآلوچه
◷
تاریخ انتشار: 1391/11/1 | ساعت: 20:24
دارم پرپر میزنم برای یک سبد پر از آلوچه های درشت و ترش و آبدار سبز دلم میخواهد همچین جانانه نمک روی آلوچه ها بریزم و سیر دل خرچ خرچ بخورمشانکاش میشد درخت آلوچه را تطمیع کرد چند ماه زودتر بار بیاورد!
مفید باش
◷
تاریخ انتشار: 1391/11/1 | ساعت: 20:24
دختر کوچولوی فسقلی و بازیگوشمدیشب با بابایت داشتیم درباره تو حرف میزدیمشاید اگر کمی آرام تر مینشستی و دست از بازیگوشی بر میداشتی و به حرفهایمان گوش میدادی خودت متوجه موضوع صحبتمان میشدیمن و بابایت داشتیم درباره آینده تو حرف میزدیم! و پیش خودمان حدس میزدیم تو بعدا چه کاره خواهی شدبابایت میگفت دوست ند...
دارم نامرئی میشوم
◷
تاریخ انتشار: 1391/11/1 | ساعت: 20:24
اتفاقات عجیبی دارد توی بدنم می افتد!منی که هیچ وقت رگهای بدنم معلوم نبود و برای زدن یک سرم ساده مجبور بودم حداقل سه بار فرو رفتن ناموفق سر سرنگ را توی بدنم تحمل کنم، و خیلی از مواقع عملیات ناموفق می ماند و پرستارها از زدن سرم به من عاجز میشدند و عطایش را به لقایش می بخشیدند، این روزها به یک ماکت زند...
کیلویی چند؟
◷
تاریخ انتشار: 1391/11/1 | ساعت: 20:24
یکی از دوستان تعریف کرده که یکی از فامیل هایشان تازگی ها در یکی از بیمارستان های خصوصی زایمان کرده و یک بچه 3 کیلویی به دنیا آورده و موقع تسویه حساب، پدر بچه 6 میلیون تومان را دو دستی بابت هزینه های زایمان تقدیم بیمارستان کرده!یعنی به قراری هر کیلوی این بچه 2 میلیون تومان تمام شده!حالا سوال اینجاست؛...
یه دختر دارم....
◷
تاریخ انتشار: 1391/11/1 | ساعت: 20:24
زمزمه زیر لب این روزهای بابای بچه:یه دختر دارم شاه ندارهصورتی داره ماه نداره
پیش به سوی روزهای زندگی
◷
تاریخ انتشار: 1391/11/1 | ساعت: 20:24
دارم توی ذهنم همه روزهای شیرین مادر و دختری را مرور میکنم و لذت میبرمروزهایی که هر دو مایو به تن به استخر میرویم و با همدیگر شنا و آب بازی میکنیم و شاید مامان مجبور شود دخترک را با آن مایوی چین چینی گلدار روی گردنش بگذارد که از غرق شدن نترسدروزهایی که با همدیگر زیر آفتاب قشنگی که از پنجره خودش را ت...
مامان یه دختر
◷
تاریخ انتشار: 1391/11/1 | ساعت: 20:24
هنوز باورم نمیشود آن آدم کوچولویی که همه قد و بالایش اندازه یک خط کش ۲۰ سانتی متری بود و آن داخل داشت برای خودش شادمانه میرقصید و میچرخید و کف پاهایش به اندازه یک دانه لوبیا بود که انگار ۵ تا شاهدانه را با ظرافت به آن چسبانده اند و دستهای مشت کرده اش اندازه یک دانه فندق بود بچه من بوده! باورم نمیشود...
خانواده درب و داغون
◷
تاریخ انتشار: 1391/11/1 | ساعت: 20:24
درون هر آدمی یک خانواده درب و داغون زندگی میکند که مثل هرخانواده دیگری اعضای مختلفی دارداین روزها خانواده درب و داغون درون من هم بیش از هر زمان دیگری فرصت برای زندگی کردن!پیدا کرده و در روزهای اوج به سر میبرد!"عباس دخالت" دارد مدام به بابای بچه گیر میدهد که این چیه میپوشی رنگش به جورابت نمیاد؟ این چ...
فین گیر
◷
تاریخ انتشار: 1391/11/1 | ساعت: 20:24
امروز با یک پدیده خیلی جدید و بی نهایت خنده دار رو به رو شدم!فین گیر!!!!!بماند که چه قدر خندیدم و از شدت خنده از این سر اتاق به آن سرش غلت میزدمهنوز توفیق زیارت این پدیده نصیبم نشدهاما این طور که فهمیده ام فین گیر یک ابزار مکانیکی است که فین بچه را میگیردحالا نمیدانم این وسیله چه شکلی است؟چه رنگی دا...
سوال بزرگ
◷
تاریخ انتشار: 1391/11/1 | ساعت: 20:24
تا دیروز فکر میکردم شیر سفید است!اما از دیروز تا حالا فهمیدم 25 سال است که دارم اشتباه میکنم و شیر آن قدرها هم که فکر میکردم و ایمان داشتم سفید نیست!یک پاکت شیر میهن 3 درصد چربی خریده ام که نارنجی کمرنگ است!!!تاریخ تولید و انقضایش هم مشکلی ندارد. مزه خوبی هم دارداما چرا سفید نیست و نارنجی کمرنگ است؟...
مصیبت های بزرگ
◷
تاریخ انتشار: 1391/11/1 | ساعت: 20:24
میدانی یکی از بزرگترین مصیبت ها چیست؟اینکه بعد از نیم ساعت کند و کاو و عملیات اکتشافی در کشوی لباس بلاخره یک دامن شلواری که دور کمرش همچنان اندازه ات هست و کشش به شکمت فشار نمی آورد پیدا کنی، بعد سرخوش از این کشف دوست داشتنی و نرم و راحت با لبخندی فاتحانه بروی دست شویی. وقتی که کارت تمام شد و داری ا...
روزهای پوچ
◷
تاریخ انتشار: 1391/11/1 | ساعت: 20:24
آخرین روزی که سرکار بودم 2 آبان ماه بودبه عبارتی حدود 2 ماه تمام است که کار را بوسیدم و گذاشتم کنارالبته که این موضوع هیچ وقت مطابق خواست قلبی من نبودهیچ وقت نمیخواستم با این سرعت و یکدفعه و مهمتر از همه "اجباری" خانه نشین شومشاید اگر میدانستم که قرار است خیلی زود به خانه ماندن و استراحت افراطی دچار...