از رنجی که میبریم...
◷
تاریخ انتشار: 1391/11/1 | ساعت: 20:24
سکانس اولتوی مطب دکتر نشسته امشنبه صبح است و مطب غلغله. کلی خانم باردار منتظر هستند نوبتشان شود که بروند و ویزیت شوند. خیلی ها جا برای نشستن ندارند و با آن شکم های بزرگ و نفسی که به سختی بالا می آید و پایین میرود گوشه ای ایستاده اند و هر چند ثانیه یک بار این پا آن پا میشوند مادری با دخترش روی یک ردی...
کلاس بسکتبال
◷
تاریخ انتشار: 1391/11/1 | ساعت: 20:24
فسقلی ریزه میزهتوی همه کتابها و مراجع نوشته شده که تو در این سن باید به صورت میانگین 11 سانتی متر قد و بالا داشته باشیاما دکتر سونولوژیست میگوید تو همش 9 سانت و 9 میلی متر هستی!به گمانم از همین الان باید در فکر پیدا کردن یک کلاس بسکتبال خوب برایت باشم!
اندر نکوهش شلوار بارداری
◷
تاریخ انتشار: 1391/11/1 | ساعت: 20:24
شلوار بارداری عنصری است بسیار مضحککه وقتی آن را میپوشی حتی همسرت هم نمیتواند خودش را کنترل کند و به خمره متحرکی که دارد جلویش راه میرود از صمیم قلب قاه قاه میخندد
پناه به جدول
◷
تاریخ انتشار: 1391/11/1 | ساعت: 20:24
این روزها که کم حوصله تر از هر زمان دیگری در زندگی ام هستم و دلیلش افسردگی ناشی از فصل باشداین روزها که مجبور به خانه نشینی اجباری و دور ماندن از اجتماع شده اماین روزها که هر چیز کوچک و بی اهمیتی میتواند مرا به مرز جنون ناشی از استرس بکشانداین روزها که ترش کردن معده و سوزش سر دل و تیر کشیدن رگهای پا...
به عطسه های مامان عادت کن
◷
تاریخ انتشار: 1391/11/1 | ساعت: 20:24
شب بودمامانت در تاریکی اتاق به پشت دراز کشیده بود و با چشمهای باز داشت تاریکی های روی سقف را تماشا میکرد و همزمان با دستش تو را ناز میکرد و برایت شعر میخواندتو هم که گویا بچه ملوسی هستی و از نازکردن خوشت می آید، باسنت را هی قلنبه تر میکردی تا مامانت آن را بیشتر ناز کند ناگهانمامانت عطسه کردو بعددر ک...
معذرت میخوام
◷
تاریخ انتشار: 1391/11/1 | ساعت: 20:24
معذرت میخوام اگر اعصابت را به هم ریختمشاید هم ترسیدیبه هر حال من را ببخش....و سعی کن تحت تاثیر عصبانیت من قرار نگیری
قول بده
◷
تاریخ انتشار: 1391/11/1 | ساعت: 20:24
فسقلی کوچولوی منقول بده که با من و دکتر همکاری بکنیباشه؟
خوابتو دیدم
◷
تاریخ انتشار: 1391/11/1 | ساعت: 20:24
نی نی کوچولوی مندیشب خوابت را دیدمخیلی کوچولو بودیو خیلی نرمداشتی نق میزدیو من وقتی بغلت کردم دیدم که حسابی خیس و داغ و سنگین هستی:)پوشکت را که باز کردم دیدیم ای واااااااااااااایچه قدر خرابکاری کردی:)بغلت کردم و با هم رفتیم حمام که تو را تمیز کنمبا همدیگر رفتیم زیر دوش آب گرم و همان جا من تو را شستم...
دوغ میخوام
◷
تاریخ انتشار: 1391/11/1 | ساعت: 20:24
در حسرت خوردن یک لیوان دوغ عشایری دارم پر پر میزنمفقط و فقط دوغ عشایری میخواهم، نه از این دوغ های پاستوریزه از آنهایی که شیرش را خود زنان عشایر می دوشندروی چوب ها و خار و خاشاک دشت که آتش زده اند می جوشانندبعد آنها را به ماست تبدیل میکنندو از ماست کره و دوغ میگیرندبلهدلم از همان دوغ ها میخواهد که تو...
حالا دست دست
◷
تاریخ انتشار: 1391/11/1 | ساعت: 20:24
کوچولوی فسقلییک خبر خوش دارمما بلاخره موفق شدیم!از وقتی به بابایت گفتم که تو حالا دو تا گوش قشنگ داری و میتوانی همه چیزرا بشنوی و به صداهای ناگهانی و بلند هم واکنش نشان میدهی خیلی نگرانوضعیت بحرانی خودش شدهبابایت به خاطر غرغرهای من و البته بیشتر به خاطر آرامش تو راضی شده رژیم کم چرب بگیرد که زودتر چ...
زندگی جغدی
◷
تاریخ انتشار: 1391/11/1 | ساعت: 20:24
دارم کم کم جغدوار زندگی میکنم!هر روز که میگذرد خوابم آشفته تر و کمتر میشودکی فکرش را می کرد منی که همیشه هلاک خواب بودم و بزرگترین و رویایی ترین لذت زندگی ام خوابیدن بود این طور بی خواب شوم؟الهه صبح خوابم می برد و چند ساعت بعدش هم خوابم تمام می شودهر شب دیرتر از شب قبل میخوابم و روزها هم زودتر از دی...
تاتی تاتی های دو نفره
◷
تاریخ انتشار: 1391/11/1 | ساعت: 20:24
کوچولوی ریزه میزه منتو مامان عجیبی داری که با خیلی از مامانها فرق داردمامان تو نمیتواند مثل خیلی از مامانها لباس بپوشدلباسهایی که از نظر بقیه خانم ها و مامان ها خیلی شیک و رسمی و قشنگ می آید را دوست نداردراستش اصلا بلد نیست خانومانه لباس بپوشد. روحیه اش هم با لباسهای خانومانه سازگار نیست و اگر مجبور...
دایی جان ناپلئون
◷
تاریخ انتشار: 1391/11/1 | ساعت: 20:24
داریم برای هزارمین بار دایی جان ناپلئون را دوره میکنیمباشد که روح فاتح جنگهای ممسنی و کازرون و غیاث آباد از ما راضی باشد....
یک بابا با صدای تراکتور!
◷
تاریخ انتشار: 1391/11/1 | ساعت: 20:24
کوچولوی فسقلی مناگر اوضاع همین جوری پیش برود و بابایت هیچ فکری برای این خر خرهای کر کننده اش نکند، شاید مجبور شویم از اتاق بیرونش کنیم تا تنهایی روی مبل بخوابد!نمیدانم تو هم صدایش را میشنوی یا نه؟من هر شب با صدای خر خرهای بابایت که بعضی وقتها شبیه صدای موتورسیکلتی میشود که در سربالایی یک خیابان خاکی...
دو قلو باردارم!
◷
تاریخ انتشار: 1391/11/1 | ساعت: 20:24
فکر کنم دو قلو باردارمیکی توی شکمم دارد بزرگ میشودآن یکی هم توی دماغم!نمیدانم چرا روز به روز دماغم دارد بزرگ و بزرگتر میشود!میترسم روز زایمان اندازه کدو حلوایی شود و لازم باشد یک نفر بغلش بگرد که روی زمین ولو نشود!
سوراخ شدن های انتخابی
◷
تاریخ انتشار: 1391/11/1 | ساعت: 20:24
کار به جایی رسیده که منی که از آمپول، سرنگ، آدم هایی با روپوش سفید و سرم هر چیز مرتبط دیگر مثل حیوان وفادار میترسیدم، با میل و اصرار خودم پیش این آدمهای سپیدپوش میروم و با خوشحالی دست و بالم را در اختیارشان میگذارم تا هر چه قدر دلشان میخواهد با انواع سرنگ و سوزن آن را سوراخ سوراخ بکنند
دلتنگی
◷
تاریخ انتشار: 1391/11/1 | ساعت: 20:24
من اینجا بس دلم تنگ استو هر سازی که میبینم غم آهنگ است.....
شبهای بی پایان
◷
تاریخ انتشار: 1391/11/1 | ساعت: 20:24
فقط یک خانم باردار که بنا به هزار و یک دلیل شبها از خواب می پرد یا اینکه کلا خوابش نمی برد می داند که شبهای پاییزی چه قدر دراز و بی پایان هستند....
به یاد غریبه های مهربان زندگی ام
◷
تاریخ انتشار: 1391/11/1 | ساعت: 20:24
دارم فکر میکنم که زندگی بعضی ها چه قدر شبیه به نمودار توابع مثلثاتی پر از فراز و فرود استدر عوض بعضی ها عین یک خط صاف زندگی میکنندتوی یک خانه ته کوچه به دنیا می آیندبا صلح و صفا و بدون هیچ اتفاق پیچیده ای بزرگ میشوندپسر همسایه دیوار به دیوارشان توی یکی از مرخصی های دوره سربازی یواشکی میبیندشانبعد به...
محم کاری های خرکی
◷
تاریخ انتشار: 1391/11/1 | ساعت: 20:24
استرس دارد کچلم میکندهر موضوع بی ربط و با ربطی می تواند عاملی باشد که ساعتها حرص بخورم و استرس بگیرم و مدام به موضوع های آزاردهنده فکر کنماسترس درباره سلامتی بچهاسترس درباره غذاهایی که میخورم و عوارض احتمالی اش روی بچهاسترس درباره اتفاقات غیر مترقبه بارداریاسترس درباره آینده خودم و بچه و بابایشاسترس...