همانطور که در دشت هاي آنوميا به سمت جنوب شرقي مي رفتيم چهره ي طبيعت تغيير مي کرد. شايد اکنون تحت تاثير اتفاقاتي باشم که در آنجا روي داد، اما همان هنگام هم احساس کرده بوديم که ماهيت تدريجي و ملايمت طبيعتي که به آن خو گرفته ايم در حال دگرگوني است. رنگ ها اشباع تر و مرکب تر بود ،هيچ رنگ خالصي نمي ديديم ، حتي ديگر تمايز بين خاک و گياه دشوار بود. عجيب تر اينکه گونه هاي گياهي هر چند ده متر به شدت عوض مي شد.
از کنار کلبه اي چوبي عبور کرديم و ناگهان سردار فرياد زد: نگه دار! در حالي که قلبم به شدت مي تپيد با وحشت از موتور پياده شدم و به پاهاي او نگاه کردم که مبادا لاي زنجير يا چرخ گير کرده باشد.
رنگش پريده بود :
- دو تا چشم بزرگ!
- کجا؟
- توي کلبه!
- من احساس خوبي ندارم ، به نظرم برگرديم.
- نه! خيلي زيبا بودند بيا ببينيم!
- باور کن اينجا تشعشع راديواکتيو دارد، من حالت تهوع دارم.
- بيا! بيا!
و سردار رفت به سمت کلبه و چند بار به در زد. من همیشه از اين کنجکاوي او لذت مي برم اما شجاعت او را ندارم. حداقل کاش صبر مي کرد آرام آرام خودم را پيدا کنم. در به سرعت باز شد و يک کودک با شادي به سمت ما پريد.
به خودم گفتم اوه! جهش ژنتيکي! کله ي بزرگ و قد و گردن کوتاه با چهره اي زيبا و هوشمند! - خيلي اجتماعي است و بيش از حد مي فهمد.
- اسمت چيست؟
- اوديکا!
- چه اسم جالبي ، يعني چي؟
- یعنی پسر دودوکا و یاماکا.
- چند سالت است اوديکا جان؟
- سالت نداريم.
- بابا مامان کجا هستند؟
- آیدیالیناریوم.
- کجا؟
با شعفی که انگار می تواند از دست سوالات ما خلاص شود پرسید :
- مگر نقشه نداريد؟
- نه ، از کجا بايد مي گرفتيم؟
- شما هيچ چيز که نمي دانيد! حتما "عامل" شما را اينجا فرستاده. همان نگهبان دروازه.
- درست است. ما به دنبال دو تا ماشيني هستيم که تازه از اينجا رد شدند.
- از اينجا ماشين رد نمي شود.
- يعني مسير را اشتباه آمديم؟
- نه! مستقيم برويد تا آسينکرونيا پيش گانگالو .
- چقدر مانده تا .. آنجا؟
- (خنده)
- يعني نزديک است؟ (من نگران بنزين بودم)
- آنجاست ، آن خاکستري ها .
- آها! ديدم. يک برج ديدباني آنجاست. منطقه ي نظامي نيست؟
- آنها موقتي اند ، مهم نيست.
- سردار! برگرديم! پس-فردا بايد بروم سر کار ، حوصله ي دردسر ندارم.
- اودیکا تو چه کار می کنی؟
- برای همیشه اینجا می مانم ، خانه ی خود را می سازم و آبادش می کنم.
آنقدر طبیعی این جمله را گفت که در ابتدا متوجه منظورش نشدم ، مثل اینکه گفته باشد : پدر و مادرم الان از راه می رسند و با هم به خانه می رویم. پس از چند لحظه به طور وهم آلودی پرسیدم :
- منظورت چیست بچه جان؟
- یعنی سرگردانی تو ، به ایمان من غبطه خورد آدم بزرگ جان!
روان سردار از هیجان به رقص آمده بود و در آن روشنایی روز، برق چشمانش به چشم می آمد اما تا خواست سوال بعدی را بپرسد اودیکا خیلی خیلی جدی شد :
- تا ابد هم اینجا بایستید و از من سوال بپرسید من جوابی عجیب تر به شما خواهم داد و آنقدر بر تعجب شما اضافه می کنم که دیگر تحملش را نداشته باشید آنقدر که هیچ ارتباطی به واقعیت شما نداشته باشد. شما باید بروید آنجا!
و به سمت آسینکرونیا اشاره کرد. سردار با لحنی ملایم پرسید :
- آنجا چه خبر است ؟
- از این اخلاق شما بیزارم که فقط می خواهید از هر چیز خبرش را داشته باشید آن هم به طور رایگان. هیچ تلاشی برای تجربه کردن نمی کنید ، حوصله ی درک واقعیت شرایط را ندارید. تخیل خود را با حجم خبر های سطحی از کار می اندازید! در آسینکرونیا هیچ خبری نیست ترسو ها! هیچ خطری هم نیست فضول ها!
به درون خانه پرید و در را بست و از پشت پنجره با آن دو چشم بزرگ خندان شروع کرد به نگاه کردن ما.
چند لحظه بعد ما در راه آسینکرونیا بودیم ، سرزمینی که توالی رویداد ها از بین می رفت ...