چهل دختر، چهل کوتر، چهل رنگ
نشسته هر یکی بر شاخهای سنگ
ده دست هر کدام شی نامۀ سرخ
چراغی، پرچمی، شور دل تنگ
سبکبالان و سرخیلان اندوه
تفنگدارن سنگ و سوته و چو
پس از جنگ و گریز و آتش و دود
یکه یکه برفتند تا سر کوه
پس پشت شی فقط چند خانه مانده
دو تار مومیان شانه مانده
از پشته قندهار تا دشت ششپر
فقط چند توغی ویرانه مانده
سر کوتل سیا زاغا نشسته
تمام راه روود ره … بسته
به لاخ کوه چهل گیسو حمایل
مسافران بال و پر شکسته.
شیرین سر خیل آن بالا نشسته
چنین میخواند با ساز شکسته
دختر ازرگی ده چنگ اوغو!؟
الیگو ننگه، ده قورو نوشته.
تمام ارزگو ره غم گرفته
خانه خانه شی ره ماتم گرفته
زمین داور و شش برج و دو دی
همه ره آتش گرفته، دم گرفته
ده پای کوه تمامشی لاشه خوره
پاکستانی، هندی، …کوره
تمام راه روود کوه ره بستن
راه دره دهان باز گوره
پری از شاخ دولانه صدا کرد
شیرین با دختران یکجا دعا کرد
منیژه، تاج گل، زیبا، فریبا
ز صدق دل همه رو سون خدا کرد
لشکر … نزدیک تر شد
کبوترها از این حرکت خبر شد
شیرین: زیبا، فریبا را بغل کرد
سفر کوتاه تر کوتاه تر شد
کبوترها همه پرواز کردند
سفر سوی سفر آغاز کردند
عقابان بلند پرواز ازره
پر خونین شان را باز کردند
تمام دره در فریاد گم شد
کبوترها به دردآباد گم شد
جوانی و غریبی و غم یار
همه در خاطر ناشاد گم شد
سر خاک شیرین لالک برون شد