خرید بک لینک

سلام و عرض ادب دارم خدمت خوانندگان این مطلب که در واقع خواستم خودم و کسانی که بامن همدرد هستند... با این مطلب معرفی کنم.. و کمی هم درد دل کنم ،،،، تقریبأ،،(۱۴ یا ۱۵) سال پیش من دیدگاهی موتفاویتی در مورید زندگی خودم و اطرافیانم داشتم.... انوقتا زندگی خیلی شیرین تر از حالا بود... من فقد به این فکر میکردم که پشت این کوههای عزم سر به فلک کشیده چی کسانی زندگی میکند ،،، و من چرا از آنها هیچ اطلاعات ندارم ،، چند بار از پدر و مادرم پرسیدم اما آنها در جواب به من گفت به وقتیش مفهمی ،،، هنوز زود هست .. از کسانی دیگر هم سئوال کردم اما فایده نداشت.. جواب همان جواب بود.. هنوز زود هست ،، و من هم از این جواب متنفیر بودم .. این معمّا برای من و امسال من حل نه شده باقی مانده بود.. از بدی روزگار روزی فرارسید که من و اطرافیانم از مواد غذای گرفته تا پوشاگ و سوخت و غیر محروم شدیم همه چی گران شد ،، گران شد که هیچ دیگر حق خرید کردن از بازار از ما گرفته شد..دو سال گذشت و مشکیلات ما هم پایان ناپذیر شده بود .. روز به روز شرایط سخت تر میشد.. و مردم هم ناتوان تر از دیروز.. در هر جا که چند نفر جمع بود حرف از طالبان میزدن...دیگر هچکس توان پنهان کردن گذشته تلخ و آینده بدتر از آن که در انتظاری ما بود را نداشت،،،از آنجا شروع شد یک زندگی پور از چرا برای من و هم نوعانم،،، چرا ما باید غذا نه داشته باشیم، چرا ما باید سوخت نه داشته باشیم،، چرا ما باید آسایش نه داشته باشیم و هزار چرای دیگر....................................... خوب هرچه پشتر میفهمیدم بیشتر ناراحت و غمگین میشدم،،، تلخترین چیزی را که من فهمیدم گذشته من بود ،،، در گذشته (۶۰% ) شصت درصد از نیاکان و یا بهتر گفته باشم از نسل که من در اون زاده شدم از بین برده شده،،، توسط شخص بنام عبدالرحمن خان ... سوزاندن چهارصد قله و یا همان چهارصد خانه در یک روز و حادثه تلخ چیهیل دوختران هم در زمانی همین حاکیم جلّاد و خونخوار اتیفاق افتاده... که اون وقتا من هرچه فکر میکردم نه میفهمیدم،،، پیش خود فکر میکردم شاید اینها کدام جرم مرتکیب شده که چنین کردن در حق شان،،،،ولی نه جرمی نداشتن،،، جز این که اول شیعه بودن دوم هزاره،،،، تبعیض نیژادی روزهای زندگی مارا تبدیل به شب تاریک کرده بود ،،، تا اینکه (۲۰۰۱) دو هزار یک،،، از راه رسید،،،، و ما شاهد اتیفاقت بودیم که برای ما خیلی خوشایند بود ،،، خدایا شکریت.... خورشیدی ما از نو شروع به طلوع کردن کرد دیگه راحت شدیم.. طالبان رفت و مردم هم شروع کردن به کارهای روز مره زندگی.. ولی من دگه شوقی ماندن را در اونجا نداشتم... به پدرم گفتم دگه محال هست که من در کشوری زندگی کنم که در این حد مردمی نژاد پرست و بی منطیق زندگی میکند..پدرم خندید و گفت آرام باش جان پدر.. این دنیا برای من و تو و هم قطاران ما جای نداره.. چون این دنیا گلستان هست در گلستان خار بودن جرمست. در هر کجای این دنیا که باشی باز همان سختهای را باید تحمل کنی که اینجا تحمل کردی.. از نظری من این حرفی پدرم درست نیست!!!! یعنی چی دنیا به این بزرگی؟؟؟ پدرم دو باره با خون سردی بیشتر گفت در هر کجای کره زمین که باشی باز هم تو اهل اینجا هستی ترا هیج جا و هیج کس قبول نخواهد کرد که یکی از اونها باشی... و من نه پذیرفتم... بالاخره با کل اسرار آمدم ایران مدت ۷ سالی که ایران بودم جز فحش و دشنام و تمسخر چیزی دگه نصبم نشد از اونجا هم خسته شدم.. از اونجا هم زدم برون گذشت از دریاها و کیشورها و سختیهای فراوان.. از گشنگی گرفته تا خطر مرگ را تحمل کردم تا رسدم در جای کنونیام که زندگی میکنم اما چی زندگی اگه این نامش زندگیست زندگی نامش چیست.. تازه فهمیدم که پدرم یادش بخیر چی میگفت.. در زادگاهی خودم یعنی افغانستان جرمم هزاره بودن هست در پاکستان هم همینطور در ایران جرمم افغانی بودنم هست در اروپا هم جرمم افغانی بودن و انتهاری بودن خلاصه هرچی کارهای غیر انسانی روی زمین هست مجریمیش من هستم و امسال من. دگه خسته شدم هرچی داد میزنم از خدا میپرسم اگه دنیا هست سهم من کجاست اگه سهمی هست وطن من کجاست اگه وطنم هست پس خانهام کجاست اگه خانه هم هست پس فامیلم کجاست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خدایا اگر هستی؟؟ کمک کن چون وضع امرزی من و نسل من بدتر از دیروز من هست

حسین رضای

برچسب: نویسنده: دزد تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1391 ساعت: 0:02

صفحه بندی