خرید بک لینک
اعتراف میکنم وقتی به دوست داشتن فسقلی فکر میکنم همه ی نا امیدیام یه جا رنگ میبازه!

اعتراف میکنم اسم فسقلی و فندق اسم بلوتاثامونه و اینو توی دومین قرارمون که داشت برام آهنگ بلوتوث میکرد فهمیدیم :دی

اعتراف میکنم از اینکه هرجا باشیم نباید نمازش قضا شه خیلی خوشم میاد و بهش افتخار میکنم

اعتراف میکنم خیلی عاقل تر از سنشه و از اینکه از سن کم روی پای خودش وایستاده و مستقله خیلی خوشحالم (همیشه متنفر بودم از پسرایی که با پول باباشون زندگی میکنن)

اعتراف میکنم من بعضی وقتا خیلی اذیتش میکنم اما منم گناه دارم خو :((

اعتراف میکنم اون روز اول هیچ فکرنمیکردم اینجوری دلبسته و وابستش بشم !

اعتراف میکنم همیشه توی دوستام شیطون ترین شخص من بودم ! :| و همیشه اونام به لطف من خودشونو بروز دادن :))

اعتراف میکنم توی دانشگاه چندبار استادا جامو عوض کردن تو کلاس بس که شلوغ بودم :))

اعتراف میکنم یه بار با یکی از دوستام همه ی خونه های مسیر دانشگاه رو زنگ زدیم فرار کردیم به قدری حال داد که نگو ! از بچگی آرزوشو داشتم اما کسی پایم نبود :))

اعتراف میکنم هر بار گشت ارشاد نزدیکمون میاد به قدری از فسقلی دور میشم که انگار نمیشناسمش و مث یه غریبه از کنارش رد میشم و همیشه حرص فسقلی سر این موضوع درمیاد! (خیلی میترسم خو)

اعتراف میکنم خیلی خوش خنده ام اما خنده هام دلیل بر بیخیالیم یا بی دغدغدگیم نیست چون خیلیا اینجوری در موردم فکرمیکنم و اصلا دوست ندارم طرز فکرشونو!

اعتراف میکنم اندازه ی خوش خنده بودنم خوش گریه ام هستم :)) و اگه اشکم دربیاد خدا رحم کنه!

اعتراف میکنم دختر صمیمی ای هستم اما هر کسی جنبه اینو نداره که باهاش گرم بگیری و یه فکر دیگه در موردت میکنن ! :|

اعتراف میکنم نازک نارنجیم و تحملم کمه!

اعتراف میکنم یه زمانی به قدری بچه مثبت بودم که هرکی بی اف داشت (حتی اگه رابطه ی سالمی داشت باهاش) براش دعا میکردم به راه راست هدایت شه :|

اعتراف میکنم بعضی وقتا خیلی ناشکرم :(

اعتراف میکنم بنده ی خوبی برای خدا نیستم اما همیشه فسقلی موقع کاراش ازم میخواد دعاش کنم میگه تو پاکی ! :دی

اعتراف میکنم مامانم فرشته ی زندگیمه :)

اعتراف میکنم هروقت مامانمینا از خونه میزنن بیرون تندی زنگ میزنم فسقلی ! :))

اعتراف میکنم همه روزایی که به مامانم میگفتم با دوستام فلان جام با فسقلی فلان جا بودم :دی

اعتراف میکنم الان فهمیده همه رو براش خالی بستم اما به روم نمیاره بس که گله :دی

اعتراف میکنم اصلا اصلا از آینده خبر ندارم و مطمئن نیستم ما مال همیم با این شرایط و مخالفتا:(

اعتراف میکنم خیلی زیاد دوست داشتم یکم خانواده هامون مدلِ هم بودن ! :(

اعتراف میکنم فسقلی دوست داره چادری شم اما گفتم فعلا شرمندتم دنبال پروندتم :)) یعنی اگه ازدواج کردیم چادری میشم بخاطرش :دی

اعتراف میکنم از آینده میترسم :(

اعتراف میکنم هفته دیگه امتحان درسی رو دارم که ترم پیش افتادم اما حس ندارم بخونمش ونخوندمش :((

اعتراف میکنم به اصرار خانواده ارشد شرکت کردم و انگیزه ای واسه ارشد خوندن ندارم برا همین یه نقطه ام واسه کنکورش نخوندم ! :| :(

اعتراف میکنم اینکه به جز خودت یکی دیگه ام عآشق عشقت باشه خیلی خیلی سخته :(

اعتراف میکنم به قدری اعتماد بنفسمو فسقلی بالا میبره که علاه بر مهندس بهم دکترم میگه و سوالای پزشکیشو ازم میپرسه :))

اعتراف میکنم دوس داشتم فسقلی میذاشت عکسمو بذارم تو اف بی :|

اعتراف میکنم دوست دارم خاموشای اینجا روشن شن ! :))

اعتراف میکنم از اینکه دانشگام داره تموم میشه خیلی ناراحتم و اصلا حس خوبی به روزای بدون دانشگاه ندارم :(

اعتراف میکنم اعتراف کردن واسه خدا خیلی راحتر از بنده های خداست ..

اعتراف میکنم خیلی اعترافارو نمیشه اینجا کرد! :|

خدایا خودت ببخش همه ی بندگی نکردنامون رو ..

+اوووف چقد اعتراف شُدتازه یکمشو نوشتممیخواستم زودتر بنویسم اما نشد دیگه گفتم بذار مام اعترافمونو کرده باشیم :دی

برچسب: نویسنده: دزد تاريخ: يکشنبه 1 بهمن 1391 ساعت: 22:52

صفحه بندی