واقعیت اینه که بعضی وقتا توی رابطمون خیلی خود خواه میشم ! انقد که فقط خواسته های خودمو میبینم .. اینکه دلم نشکنه اینکه باهم مهربون باشه اینکه هرچی گفتم بگه چشم ، هرکاری کردم بهم حق بده ! و میدونم خیلی شُده که کلآفش کردم ! شاید ناخواسته بوده اما خُب ناخواستشم نبآید پیش بیاد .. بعدش با یه اخمش به خودم میآم که چی کآر کردم باهاش !! همون وقتاس که میشینیم باهم حرف میزنیم بیشتر من اینجور موقع ها سُکوت میکُنم چون تمآمِ حرفآش حقِ و من در واقع حرفی برای گُفتن ندارم جز اینکه میخوآم از ته دل بهش بگم که چقد دوسش دآرم وقتی اون هر بار و هربار بهم یه فرصت میده تا به خودم بیآم ! و هیچی شیرین تر از اون لحظه نیست برام که وسط حرفآش سکوت میکُنه و بعد که میخوآم حرفاشو ادامه بده به همین یه جمله اکتفا میکُنه
"دوست دآرم " :)+من چطوری عآشقِ تو نبآشم ؟! خودت بگو ..
++ خیلی دوست میداشتم که بازی وبلاگی اعتراف میکنم رو بیام بنویسم و این صفحه رو پر کنم از اعترافای دلم اما خُب نه حسشو دآرم نه وقتشو .. دلتنگیمم شُده قوزِ بالا قوز !
برچسب:
نویسنده: دزد
تاريخ: يکشنبه
1 بهمن
1391 ساعت: 22:52