هیچوقتِ هیچوقت فکر نمیکردم اینجوری تو دامِ عشق و عآشقی بیُفتم !میدونی من یه دُختری بودم که با تمامِ احسآسآتم یه جآ همیشه همه چی رو با منطق میسنجیدم!ولی الان ؟! الان هیچی با منطق اون زمانای مَن جور نیست اما من دارم با احساسم عآشقی میکُنم!دآرم با احساسم طعم بودنتو توی لحظه هآم مَزمَزه میکُنم .. هرزگآهی منطقِ اون موقع هام میاد سراغم اما حتی ثانیه ای که به تو و مهربونیات فکر میکنم تمامِ منطقم جلوی احساسم زانو میزنه !!مَن نمیدونم این منِ عآشق با توی بآ عشق میتونم تا کُجا ..تا کُجآی آینده رو مال خودمون کُنیم؟!فقط میدونم دعآی اول و آخرم شُده تو و سهممون از هَم !شُده تو و اینکه خُدا برام
نگه دارتت توی لحظه هآم .. اینکه بتونیم به دلگرمی داشتن هم تا تهش بریم بخندیم به همه اونایی که گفتن مآل هم نیستید از جنسِ هم نیستید! کسی نمیدونه دلِ من فقط برای تو سآخته شُده و دلِ تو برآی من!آره اون آدمآی بیرون هیچ کدوم از دلِ ما خبر ندارن .. مَن فقط دُعآی اول و آخرم شُده معجزه ایی که از خُدا میخوام و میدونم هَست
خُدای معجزه ها ..
+تا گُفتم کی هستی؟!تو گفتی یه بی تاب .. تا گفتم دلت کو؟! تو گُفتی که دریآب .. :) "شآم مهتآب "
+وسط سر و کله زدن با یه عآلمه فرمول و محاسبات یه درس تخصصی خُل شدم احتمالا که اومدم اینارو بنویسم ! :دی امروز بابا سر میز شام گفت دختر جون بیا میخوام باهات حرف بزنم!منم کلی ترسیدم چی میخواد بگه
بعد گفت درس یا کار ؟! یعنی بعد این ترم که درواقع مهندس میشم :دی منم با کمال وقاحت و اینکه ربط درس و کار و نفهمیدم ،گفتم : کار
آخه عآشق ادامه تحصیل من تا مدراج دکتری و اینان :دی بآشد که سرمآن شلوغ تر شود !
++ کم میام نیستم بی معرفتیامو به حسآب امتحآنا بذارین مخصوصا نازی گُلم:*
برچسب:
نویسنده: دزد
تاريخ: يکشنبه
1 بهمن
1391 ساعت: 22:52