که چه ؟ یعنی باید شال عزایت را بردارم ؟ پیرهن عزایت را درآورم ؟ اگر نتوانم چه ؟ اگر نتوانم از فکر تو درآیم چه ؟ دیوانه ام می خانند ؟ مجنونم می پندارند ؟ کمرم زیر بار لگد نگاه های سنگینشان می شکند ؟ رخم از سیلی حرف هاشان کبود می شود ؟
فدای سرت ارباب ... من زندگی می کنم با غمت ، سر و دست و کمر و عقل کجا به کار گرفتار ناز کردن های زلف تو بر نی می آید ؟ منم ! آری ح س ی ن ! منم روز شمار محرم دوباره ات ... دویست و نود و هفت روز تا محرم باقیست ....