این وبلاگ در تاریخ فکر کنم 1391/9/14 و برای دزدیدن مطالب دیگر وبلاگها افتتاح شده است
سلام ،چند وقت پیش خونه دوستم مهمون بودم ، عموی دوستم در استرالیااقامت داره وبین حرفهاش مدام از شرایط عالی زندگی تو استرالیا میگفت و اینکه اونجا همه چیز روبراهه و روابط مردم درجامعه تعریف شده است و... ازاین حرفها ،ما هم اگرچه قرمه سبزی ناسیونالیستی کله مون یه چند وقتیه که کم بوشده وبه اصطلاح معتدل تر شده ایم ، آخر حرفاش ولی دیگه کم آوردیم و گفتم :[ اینجوری که شما هم میگی نیستواون جا هم مشکلاتی توی جامعه شون و روابط بین مردمشون هست که از اینجا هم بدتره ] توی دلم هی دعا دعامیکردم اگه یوقت گیر بده و بپرسه چه مشکلاتی چی بگم ؟؟ اون هم بی معرفتی نکرد و پرسید:[میشه فقط یکموردش رو بگین؟]
از قیافه هاج و واج مونده ماکاملاً مشخص بود که هیچی از این قضیه بارمون نیست !! اما نباید کم می آوردم شوخینیست که ؛پای آبرو وحیثیت جامعه مون درمیون بود ،گفتم :[.. بهرحال مشکلات هست دیگه... من خودم بارها شنیدم ..تواخبار ، از بچه ها، دوستایی که اونجا هستن ] حالا این آقا هم پیله کرده بود که باید حتماً یک نمونه روبگی ؛دیگهداشتم عصبی میشدم آقا بلند شده دوسال رفته خارجه حالا خودش رو گم کرده سنگ اونا رو به سینه میزنه ،اگه بخاطر ترس دوستم و آبرو ریزی نبود یقه اش رو محکم گرفته بودم گذاشته بودم سینه دیوار تا اینقدر جامعه اون کانگوروها رو به رخم نکشه !! اما نباس قافیه رو میباختم ؛ناسلامتی ادعامون میشد جامعه شناسیم ،کشورشناسیم ،وبلاگ داریم و مطالب و... دیگه حداقل چندتا شهر که تو استرالیا میشناختم ؛سیدنی ،ملبورن و... و یکهو قضیه ای رویزبونم اومد:[مثلاً چند وقت پیش تو ملبورن چند نفر ریخته بودند وسط چهارراه مرکزی شهر، یکی رو اینقدر زده بودن ...فقط به خاطر اینکه تنه خورده بود برگشته گفته: [هی یواش مثل آدم راه برو ] عموی دوست ما هم با تعجب خودشروجمع وجورکرد وگفت:[ .. اه جدی نمیدونستم .. حالا کدوم روز بوده ؟؟] ما هم کلی ازاینکه عمو رو تونستیم یه قدمعقب برگردونیم ،سرذوق اومدیم وگفتیم:[آقا من چی میدونم کدوم روزبود همین هفته قبل ...اِ اِ اِشنبه آره عصرشنبه ... ملت همه جمع شده بودند .... خبرش مثل بمب پیچید؟..] بعد هم با این احساس که دیگه وقتش بود ضربه نهایی رو به اونواردکنم باسروسینه سپر شده ازش پرسیدم:[تعجب میکنم که شما چطور خبردارنشدی؟]... حالا دیگه پیش خودم احساس پیروزی میکردم وفقط منتظراعلام تسلیم طرف بودم که دوحالت داشت : یا اینکه باید واقعیت رو قبول میکردو بااین جمله که [حالا یه اتفاقی افتاده دیگه ...] دستاش رو می برد بالا یا اینکه دوستم وسط کاررو میگرفت که : بابا این حرفا رو تمومش کنین، اونوقت من بودم که سرم رو بالا میگرفتم ودر حالیکه گردنم رو با تکون های آروم آروم به چپوراست میچرخونم حرفایی رو که آماده کرده بودم شمرده شمرده وسنگین میگفتم :[... ای بابا .. اشکال نداره ... ولی آدم نباید اصالتش رو ازیاد ببره حالا استرالیا نه امریکا سه سال نه بیست سال مهم اینه که یادش باشه همیشه ایرونیه وهیچ جامعه ای بهتر ازما نیست ....توهمین فکرا بودم که صداهای ضعیفیی به گوشم میخورد زیاد متوجه نبودم ؛ تااینکه شنیدم دوستم با صدایبلندمیگفت: کجایی بابا ؟ ... شنیدی عموم چی گفت ؟؟ و من با یک حالت بهت وگیجی سرم رو تکون میدادم که یعنی:نه؛ وبعد صدای دوستم بود که انگار سقف رو سرم آوار کرد:[عموم میگه اونروز خودش عصر همون جابوده !! چنین چیزی که میگی اصلاً اتفاق نیفتاده !!!
وحالا سرم رو انداخته بودم پایین و تودلم لعنت میفرستادم به این جامعه کانگورها ! که نمیتونی حتی یه دعوای دروغی واسش درست کنی!! / والسلام- هلالی
برچسب:
نویسنده: دزد