خیلی سخته که یکی از عزیزانت رو روی تخت بیمارستان ببینی . و سخت تر اون که از اون عزیز دور باشی و نتونی در این لحظات در کنارش باشی .خیلی سخته که هر بار که تلفن زنگ می زنه ، مظطرب ونگران بشی ودلت بلرزه . پدر بزرگ پیرم چند روزه رو تخت بیمارستان خوابیده . یادم میاد هر وقت به منزلش می رفتیم از گذشته ها می گفت . از کارهای خوب و بدش . ودایم ما رو نصیحت می کرد که قدر جوونیمون رو بدونیم وتا جوونیم ، اخرتمون رو بسازیم .و گرنه پیر عابد وزاهد شدن که کاری نداره . همیشه تسبیح دستش بود و برای تک تک بچه ها و نوه ها صلوات می فرستاد دلش خوش بود به تعداد بچه ها و نوه ها و یه مدت پیش می گفت :الان 102 نفر شدیم ...الان او رو تخت بیمارستانه و من بی قرار .صبح که زنگ زدم از مامانم حالشو بپرسم ، گفت که تو ای سی یو هست و بهش دستگاه وصل کردن . و من فرو ریختم ، یادم اومد هفته ی پیش خواب مادربزرگم مرحومم رو دیدم که اومده بود و خوشحال در اطرافمون می چرخید . این خواب رو برای کسی تعریف نکردم .ولی حالا نگرانم و بیقرار .
برای پدربزرگ پیرم دعا کنید . برای دلم دعا کنید که این روزها خیلی گرفته .امیدوارم که دعای خالصانه شما در این لحظات ارامش بخش دلم و شفا دهنده ی پدر بزرگم باشه .
ممنون .
با تشکر از لطف همه ی دوستان و دعا های خیرتون .
پدربزرگ عزیزم امروز دعوت حق را لبیک گفت .
برچسب:
نویسنده: دزد
تاريخ: يکشنبه
1 بهمن
1391 ساعت: 22:22