خرید بک لینک

پیدا کردن دوستان خوبی مانند سوگند ، لیلی  ،نوشیده ، ملاحت  و پرشکوه عزیز را از جمله حکمت های خدا در میان آن ماجرای تلخ می دانم ...

وبلاگ  انار دل  یکی از آن وبلاگ ها ییست که من هر روز  سر می زنم ، مطالبش را می خوانم و واقعا لذت می برم .لیلی عزیز در چندین پست داستان زندگی واقعی چند نفر از دوستان رو که از نزدیک در جریان آن بود  را نوشته بود  . برام جالب بود  قسمتی از ماجرا درباره ی مطالبی  بود که ما هر روز اینجا در گیر اون هستیم . یکی از اون مطالب این هست که بعضی از دوستان علاقه ی خاصی به این  دارند که همه جا از این صحبت بکنن که اگر مردی به سراغ زن دیگری می ره ، حتما همسر اول مقصره  ، حتما ایرادی داره و حتما برای مرد  کم گذاشته و... . و این که چرا یک مرد باید زندگی با ارامش و راحت خود رو فدای  یک لذت ساده بکنه ...

اعتقاد ندارم که همه ی انسان ها باید تا آخر عمر با هم بمانند . گاهی مشکلاتی پیش می آید که نمی شود آنها را حل کرد و اون موقع تنها راه چاره ، جداییست ... منکر این مطلب نیستم که شاید بعضی جاها کمی و کاستی از طرف همسر اول باشه . ولی در این شرایط مرد باید چی کار کنه ؟ باید همه چیز رو رها کنه و آرامش رو در آغوش زن دیگه ای جستجو کنه ؟؟؟ یا این که به دنبال حل مشکل باشه و در نهایت تکلیف خود رو با این زندگی روشن کنه وبعد به دنبال زندگی دیگری بره ...بیشتر اوقات این همسر اول از همه جا بی خبر  داره زندگیشو می کنه و از ذهنش هم نمی گذره که همسرش ، شریک زندگیش داره عشق رو  !!! اگر بشود واقعا نام ان را عشق گذاشت ، جای دیگری جستجو می کنه . گاهی اوقات فقط تماس مداوم با یک زن دیگه باعث می شه که مرد فکر کنه  ، این زن از همسرش بهتره . بیشتر اوقات واقعیت زندگی ما اینجاست :

شیدا گفت: فقط ازت میخوام یه چیزی رو بهم راستش رو بگی! آنقدر لحن شیدا ملتمسانه و غمگینانه بود که علیرضا به گریه افتاد و گفت: بد کردم میدونم اما تو نمیفهمی وقتی عاشق میشی٬ کاری از دست عقل و منطق برنمیاد! شیدا گفت: راستش رو میگی؟! علیرضا گفت: چشم! شیدا گفت: قبل از اینکه من و ببینی٬ رابطه تان چطوری بود؟ زنت رو دوست داشتی؟! علیرضا تقلا میکرد که جواب نده! شیدا با تحکم گفت: فقط راستش رو بگو...ترا بخدا! علیرضا چشمهایش را به زمین دوخت و گفت: فکر میکردم عاشقشم...فکر میکردم بدون اون نمیتونم زندگی کنم...فکر نمیکردم بهتر از اون زنی باشه تو دنیا...اما تو...شیدا گفت: بسه...خیلی خوبه...علیرضا گفت: چی خوبه! من چند ماهه ازش دل بریدم! اصلا زندگی با تو یه مدل دیگست! ما داریم جدا میشیم...همه کارها انجام شده! یه فرصت دیگه بده! شیدا باز پرید وسط حرفهای علیرضا و گفت: نمیدونم برنامه ات برای آینده چیست! اما این و خوب میدونم که من و تو به ته خط رسیدیم...علیرضا برای من مرده...بهتر شیدا هم برای تو بمیره!.علیرضا نمیدونست که گفتن اون حرفها و رفتن برای همیشه٬ برای شیدا چقدر سخته...دل شیدا از هم پاشید ... مثل پاره شدن یک تسبیح...

ومطلب مهم دیگر این که گاهی می بینیم و می شنویم که " قبل از اینکه بخواهی در مورد من قضاوت کنی.کفش های مرا بپوش و در راه من قدم بزت.از خیابان ها،کوه ها و دشت هایی گذز کن که من کردم.اشکهایی بریز که من ریختم.دردها و خوشی های مرا تجربه کن.سال هایی را بگذران که من گذراندم.روی سنگ هایی بلغز که من لغزیدم.دوبار و دوباره بر پاخیز و مجدادا در همان راه سخت قدم بزن.همان طور که من انجام دادم...بعد آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی "

و اما ...

 این همان داستان رنجها و اشکها و بلوغ آدمی ست...انار ترک خورده نیز مظهر بلوغ و وسعت یافتن روح است...آدمی از دل مشکلات٬ روحش صیقل می خورد و روحش فراخ می شود...وقتی یاد میگیرد که به چیزی که به او تعلق ندارد٬ دل نبندد...وقتی یاد می گیرد تخطی از اصول انسانی چیزی جز تباهی ندارد...وقتی یاد میگیرد که هرچه را برای خودش نمی پسندد٬ برای دیگران رقم نزند...میدانم که شیدای آن سالها٬ آدم جوگیر و ایده آل گرایی بود...اما او نیز٬ دختری کم سن و سال با مشکلات عدیده ای بود...راهی که او در آن قرار داشت و کفشهایی که به پا کرده بود با خیلی از دختران دیروز و امروز یکی بود...او هم دلی داشت٬ دل تر از خیلی از آدمها...اما نوع تربیتش متفاوت بود...به او یاد داده بودند که به هر چیزی و به هر قیمتی٬ قانع نباشد...راه اشتباه را ادامه ندهد حتی اگر از اسب بیفتد...او یاد گرفته بود٬ دل آدمها را به خاطر دل خودش٬ زیر پا نگذارد...او یاد گرفته بود٬ بدی٬ بد مطلق است و قابل توجیه نیست...او یاد گرفته بود که انسانها٬ صاحبی دارند دلسوز تر از او و قرار نیست او برای انسانها خدایی کند و صلاح و شر٬ تعیین کند و انسانها را از بدبختی نجات دهد...شیدا یکجای ماجرا در جاده ایستاد...فهمید که آدرس را اشتباهی داده اند...راه زیادی رفته بود و توان برگشت نداشت...اما می دانست ادامه راه٬ جز بیراهه رفتن٬ نیست...کفشهایش زیبا و اغواکننده بود اما آن کفش تاولهایی میزد بر دل دیگری...شیدا منتظر نماند که دیگری قضاوتش کند...خودش کلاهش را قاضی کرد و دید٬ کلاهش پس معرکه است و کلاهی سرش رفته به چه گشادی...شیدا کفشهای ظاهرا زیبا را از پا کند٬ کفش تنگ و وصله شده٬ خودش را دوباره پا کرد...راهی را که با هزار امید و آرزو طی کرده بود٬ با اشک و فغان برگشت...شیدا با سختی رسید اول خط...کفشهایش حسابی پای دلش را زده بود و پای دلش پر از تاولها آبدار بود اما با همه آن سختی ها٬ خیال دلش آرام بود...مثل آسمان بعد از بارشی سگین...مثل دریا بعد از طوفانی سهمگین...مثل کودکی که شیر خورده٬ سیر شده و به خواب نازی فرو رفته...

و اما ...

و ما چه ساده به قشنگی های کوتاه مدت زندگی٬ دلمان خوش می شود
دلمان خوش است به همین لذتهای گذران ...
و دروغ هایی که از راست بودن٬ قشنگ ترند ...
به غرق شدن در رویاهای بی سرانجام
و ما آدم ها چه راحت دلمان خوش می شود مثل بچه هایی که هنوز نمی فهمند...



برچسب: نویسنده: دزد تاريخ: يکشنبه 1 بهمن 1391 ساعت: 22:22

صفحه بندی