این روزها من بارانی بارانیم .از همون روز قبل از یلدا که همسرم ، دخترش رو اورد خونه وبعد از اون فتانه گفته بود که بچه رو نگهدار تا تکلیف منو روشن کنی . این روزها اتفاق های زیادی پیش اومده که نتونستم بنویسم .حالم خوب نبود وحوصله ی نوشتن نداشتم .شاید تو این چند روز بنویسم که چی پیش اومد .اما امروز ...امروز برادرم برای یک ماموریت 20 روزه به خارج از کشور رفت . برادری که تقریبا 2 ساله که با ما زندگی می کنه وتمام این مدت در کنارم بود .در تمام سختی ها ورنج هایی که در این مدت کشیدم ، پشتیبانم بود ، سنگ صبورم بود . می دونم که او هم خیلی سختی کشید تو این مدت .خیلی از وقتا همراه من اشک ریخت و رنج کشید .شاید اگر او نبود خیلی وقت پیش بریده بودم . خیلی وقت پیش قید زنده بودن رو زده بودم .اما او در کنارم بود و همراهم . نمی تونستم ناامیدش کنم از خودم و از زندگی .برای همین تحمل کردم .صبوری کردم و گذروندم . دلم می خواد ازش تشکر کنم برای همه ی همراهی هاش . برای همه ی مهربونی هاش . دلم می خواد بدونه که چقدر جاش این جا خالیه . دلم می خواد بدونه که صبوری کردن ومحبت هاش رو قدر می دونم .دلم می خواد بدونه که از همین امروز خیلی دلتنگشم .واین که بی صبرانه منتظر بازگشتش هستم . و برای خودش وهمسرش سلامتی وخوشبختی رو ارزو می کنم .
هیچ بارانی ردپای خوبان را از کوچه های خاطرم نخواهد برد .
دوست داشتن خوبان همیشه گفتنی نیست گاهی سکوت
است گاهی نگاه و گاهی یک پیام .....
پی نوشت : نمی دونم چرا بعضی ها دوست دارن دایم جو اینجا رو متشنج ببینن .میان کامنت می ذارن با کلی توهین به ما یا دیگران وبعد هم می نویسن از ترستون هست که کامنت ها رو تایید نمی کنین .شما هر جوری دوست دارین فکر کنین .ولی کامنتهای بینام یا توهین به افراد تایید نمی شن .