امشب شب یلداست .شیی که ایرانیان نزدیک به چند هزار سال است که این شب را ،آخرین شب پاییز را که درازترین و تاریکترین شب در طول سال است تا سپیده دم بیدار میمانند و در کنار یکدیگر خود را سرگرم میدارند تا اندوه غیبت خورشید و تاریکی و سردی روحیهٔ آنان را تضعیف نکند و با به روشنایی گراییدن آسمان به رخت خواب روند و لختی بیاسایند. امشب شبیست که کوچکترها به منزل بزرگترها می روند وهمه در خانه ی پدرها ومادرها جمع می شوند ، حافظ می خوانند ،خوش می گذرانند وشیی را که شاید یک دقیقه از شب های دیگر طولانی تر است با شادی به صبح می رسانند .ولی امشب برای من وخانواده ام جوری دیگر گذشت .همسرم روز قبل ، دخترش را به منزل اورده بود و در کنارمان بود .اما صبح که بچه را برده بود تا تحویل مادرش دهد ،او دخترش را قبول نکرده بود و خواسته بود تا تکلیفش مشخص شود .و مشخص شدن تکلیف را هم در این می دانست که من رضایت به ماندن او دهم .به هر حال امروز از صبح همسرم بچه را با خود این ور واون ور کشانده بود وکارهایش را انجام داده بود .ولی برای مراسم شب یلدا ، خانواده ی من که شهرستان هستند ودور .