نمیدونم شاید 6 سال شد . 6 سال از آشکارشدن واقعیتی کتمان شده ... وافعیتی که برای اثباتش هرچه بیشتر دست و پا می زدم ، بیشتر غرق و محکوم به دیوانه بودن می شدم . آخرش فهمیده شدم ... یعنی فهماندنم... شاید وقتش در 25امین سال زندگی مشترکم! بود . اون موقع به بلوغ رسیده بودم . اون موقع بود که باید عنان غرور شکسته و قلبهای خرد شده فرزندانم را در دست های بیمایه و خالی ام می گزفتم و کوچ را آغاز... همه حرفها یکی است . سناریو های تکراری . برای در نیامدن صدایم به من پیشنهاد برقراری رابطه با مردان را داد !!! آدمی که به من اجازه رانندگی نمیداد چگونه به اینجا رسیده بود . اصلا نمیدانم چرا می نویسم 6 سال گذشت و 6 سال پیش متوجه شدم که علت دیر آمدن ها ...