این روزها چیزی مثل یک استخوان ماهی بزرگ راه گلویم را بسته است .نه می توام آن را فرو برم ونه بالا می اید .اشک بی محابا از چشمانم می ریزد .خودم نیستم .احساس پوچی می کنم و مرگ .دیشب مرگ را بارها آرزو کردم .شاید که از این حس وحال وهوا بهتر باشد .بریده ام... بریده ...آیا کسی درک می کند حال مرا ؟بریده ام از هر چه مرد است و حس عشق وعاشقی ...ای کاش کسانی که از عشق می گویند ، این که نفهمیدند وعاشق همسر زن دیگری شدند ، این که عشق مکان وزمان نمی فهمد ، این که دیر رسیدند و دوم شدند ،این که کفش هایشان را بپوشی وبا ان راه بروی وبعد درباره شان نظر بدهی ، ای کاش همه وهمه ثانیه ای خود را به جای من وامثال من قرار می دادند .آن استخوان ماهی بزرگ را در گلوی خود احساس می کردند ، درد ورنجم را می فهمیدند و با خود تجسم می کردند .وبعد می گفتند که ایا واقعا عاشقند ؟ ایا عشق ، هوس ،یا زیاده خواهی ...ارزش کاری که انجام می دهند دارد ؟ این که به همنوع خود تهمت بزنی ، کوچک و کوچکترش کنی ، تا عشق خود را والا وخدایی نشان دهی ؟ای کاش حال و روزم را می فهمیدی ...ای کاش ...شاید روزی که خیلی دیر باشد بفهمی که من چه می گویم ...