خرید بک لینک


دختری بود نابینا که از خودش و دنیا تنفر داشت و فقط یک نفر را دوست داشت دلداده اش را و با او چنین گفته بود اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو خواهم شد و چنین شد که امد روزی و یک نفر پیدا شد که حاضر شد چشمهایش را به دختر نابینا بدهد و دختر اسمان را دید و زمین را رودخانه ها را درخت ها را ادمیان و پرندگان راو نفرت را از روانش رخت بست دلداده به دیدنش امد و یاداور وعده دیرینش شد:بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام دختر بر خود لرزید و به زمزمه با خود گفت:این چه بخت شومی است که مرا رها نمیکند؟دلداده اش هم نابینا بود و دختر قاطعانه جواب داد قادر به همسری با او نیست.دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند و در حالی که از او دور میشد گفت پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی....

برچسب: نویسنده: دزد تاريخ: يکشنبه 1 بهمن 1391 ساعت: 21:51

صفحه بندی