خرید بک لینک
عصر زمستونی،درختهای لخت و عور،آفتاب بی جون خوشمزه،چمنهای یخ زده،کلاغهای شهر
چه هماهنگ و هم صدا تصنیف خاطرات خوش کودکی را برایم می خوانند
و من زل میزنم به آسمان
به حریر سفید رنگ ابر کشیده شده بر وسعت آبی سپهر
خورشید آرام آرام جاده آبی آسمان را می پیماید و در آغوش کوهها آرام میگیرد
کلاغهای باوفای شهر دسته دسته از همه جای شهر به شاخه های درختان پارک هجوم 
می آورند
قار قار قار
معنایش چه میتواند باشد؟
یک عاشقانه آرام،یک گفتگوی دوستانه،یک دعوای کوچک برسر آخرین قالب صابون دزدیده شده؟
و من دلم میخواهد کلاغ باشم
چشمانم را میبندم کلاغ میشوم!قار قار
برگ میشوم با بادها رقصان رقصان میروم تا خاک
درخت میشوم مینشینم در مسیر اینهمه عابر
باد میشوم دست نوازش میکشم بر صورت دخترکان نابالغ
آسمان میشوم،ماه میشوم،ستاره میشوم
خورشید میشوم میتابم بر زمین
چه زیباست آفرینش
به کلاغها میگویم چقدر دوستشان دارم
و آنها یک صدا برایم قارقار میکنند
تمام سرخوشی ام را جمع میکنم و سوت میزنم
بر صورت باد بوسه میزنم و او تمام لبخندش را نثارم میکند
مینیاتور غروب خورشید را مینگرم
هزار رنگ و هزار نقش
نه وقت غروب که آفتاب مستقیم به چشمانم میتابد عینک میزنم
نه دستکش میپوشم حتی اگر انگشتانم از سرما کرخت شود
و نه حتی ماسک بر صورت میگذارم در هیاهوی بادهای زمستانی
دلم می خواهد با طبیعت یکی شوم
از شوق جیغ میکشم
دلم می خواهد تمام هستی را در آغوش بکشم
به باد میگویم عاشقانه ترین بوسه هایم را برای خدا ببرد
من پر از تمنای اویم......

برچسب: نویسنده: دزد تاريخ: يکشنبه 1 بهمن 1391 ساعت: 21:44

صفحه بندی