خرید بک لینک


من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم !

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود .

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد .

هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت .

من به اندازه ی یک ابر دلم میگیرد

.....


 و شبی از شبها

مردی از من پرسید

تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟


باید امشب بروم

باید امشب چمدانی را

که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست

رو به ان وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند

یه نفر باز صدا زد سهراب!

کفش هایم کو؟


+ الاهه ی عزیزم ، این شعر سهراب رو تقدیم میکنم به تو ؛ مهربونم ....

برچسب: نویسنده: دزد تاريخ: يکشنبه 1 بهمن 1391 ساعت: 21:43

صفحه بندی