این وبلاگ در تاریخ فکر کنم 1391/9/14 و برای دزدیدن مطالب دیگر وبلاگها افتتاح شده است
گرزحالدل خبرداری بگو
ورنشانیمختصرداری بگو
مرگرا دانم ولی تا کوی دوست
راهنزدیکتر داری بگو
در بی گذشت ایام؛ امشب شاید قطره اشکی به یاد دلشدگان فنا پذیر ؛ ازگونه ایی بلغزد؛ دراین زمستان سرد که قلبها یخ بسته ؛ شاید شاهد رازی که هنوزفناناپذیره ؛ التفاتی را به حال دردمند آشفته حالی باشد.اگر چه دیگر معیارهای انسانبودن دگرگون شده؛ اما بقول عزیزی اگر هنوز خدا با ماست چه حاجت به زیاده طلبی؛رسالت انسان بودن بار گرانی است که حضرت آدم آن را بر دوشمان نهاد؛ وباید با هرمشقتی آنرا به مرجعش حمل نماییم؛ بر فراز کوهی از غم وغصه ایستاده ام و چشم به خطالسیر زندگی دوخته ام ؛ واز این بالا اینگونه نمایان است که کاروان دلخسته گان براهند؛ بسوی نا کجا آبادی که مسیرش بس بعید وناپیداست؛ هر یک با دردی و رهرودر پی درمانی. از بالای این کوه روح سرگردانی نمایان است که در مسیر ؛ نا متعادلحرکت میکند؛ از فراز این کوه روح سرگردانی معلوم است که گویا غریبه اییست در میانکاروان نیستی؛
از این بالا روح سرگردانینمایان است که در بین زمین وآسمان معلق است؛ کیست این روح سرگردان که چنیننابسامان است و در پی دیدار دوست به سوی مرگ می شتابد.
وقتی با فشار آوردن بر چشمانم این روح سرگردان را دنبال کردم ؛ تصویرخود را همچمو نقشی در آینه دیدم؛ آری این روح سرگردان خودم بود که در جلو چشمانم ؛نامطمئن گام بسوی نیستی بر میداشت؛ به کدامین گناه وارث این همه عذاب روحی قلبیشده ام؛ آیا در روز الست؛ مرا لیاقت یک سراحی از شراب عن طهورا خواهد بود؟ به سبباین همه عذابی که در دنیای زندگان کشیدم؛زندگانی که فقط کا لبد بشری را با خود حمل میکردند ودیگر روحی در قالب آن نداشتند.
ارغنونساز فلک رهزن اهل هنر است
چوناز این غصه ننالیم و چرا نخروشیم
گل بهجوش آمد و از می نزدیمش آبی
لاجرمز آتش حرمان و هوس میجوشیم
حافظاین حال عجب با که توان گفت که ما
بلبلانیمکه در موسم گل خاموشیم
برچسب:
نویسنده: دزد