این وبلاگ در تاریخ فکر کنم 1391/9/14 و برای دزدیدن مطالب دیگر وبلاگها افتتاح شده است
... و میخواهم یک غزلی از عشق بسرایم ویا نثریبنویسم و یا مرثیه ای بسرایم ویا..... که تاکنون از عهده کسی برنیامده باشد؛اندیشه فکرتم را در دایره کائنات راها ساختم ؛ تا بتواند طرحی نو دراندازد و واژهای از عشق بیافریند؛ که بازهم وهم در عالم برزخ بین زمین وسماء قرار گرفتم؛ چونهیچ صوت ابداعی بشر را در کره خاکی نیافتم که توانای وصف من از تمنای خواستن توباشد؛عشق را در نوشته های اندیشمندان در زمینه های مختلف ؛ شعر ؛ روانشناسی؛ مردمشناسی و...مطالعه کردم تا این واژه را بیافرینم اما هرگز؛ هرگز...تمام دفترهای بهمپیوسته توصیف عشق را پاره پاره کردم ؛ چون واژه ها همه به هم شبهات داشتند؛ تااینکه در آخرین دیدارت در تاریکی شب برقی از نگاهت را به اسیری گرفتم و پاکترینکلمه دنیا را از آن ساختم وخودرا در آن دربند کشیدم وآن را سرمه چشمانت کردم تاتمام جهانیان هروقت برق چشمی را حس میکنند؛ از این سرمه نشاء ت گرفته باشد واینعشق همیشه جاودان بماند وهیچ کس فقدان آنرا تا دمیدن در نفخ صور احساس نکند . آری من بهدنبال این واژه سالها به کمین نشستم تا توانستم آنر بیافرینم؛ دیگر نمیخواهم از منبپرسی که زندگیم را با این همه حس : تو: چگونه سپری کردم؛ شاید دیگر بعد از سالها با این اوصاف اگر منرا ببینی دیگر مرا نشناسی؛ شاید سرنوشته من اینگونه نوشته شده باشد ؛ که همانگونهکه تنها از مادر زاده شدم همانگونه بتنهایی طی کنم زندگیم را؛ تا آخر؛ روزی ویاشبی سر را به آغوش مرگ بگذارم و جغد پیر زمان برایم بخواند آیت یاسین؛ چون هر لحظهاز زندگیم به بی تو بودن مرگی بودوبس . بدان که من در تنهایی پیمان ببستم وتا آخرعمر برسرآن پایبند ماندم و وقت مرگ هم آخرین نفسم رابه یاد تو بلعیدم ؛ آخرین کلمهای که بر زبانم جاری شد نام تو؛فقط نام تو وهمه نام توبود؛ وچقدر دلتنگت ماندم یکعمر؛ یک عمر؛ یک عمر...
در این دلنوشته ازشعر (خوشه ویستی) جلال ملک شاه شاعر و نویسنده و روزنامه نگارکورد الهام گرفته امولازم به توضیح است این شاعردرسرودن شعر فارسی نیز توانا ودارای قلمی روان هستند ودر شعر کوردی یک انقلاببپا کردند؛ ومن خودم همیشه اشعارش را دریک راستا با اشعا رسهراب سپهری میبینم؛برایش آرزوی موفقبت سرافرازی دارم وبه امید وانتظار چاپ دیوان اشعارش.

برچسب:
نویسنده: دزد