خرید بک لینک

دیشب ساعت نه رفتم به حاج خانم سری بزنم اما این قدر حاج خانم خوش صحبت، ذوق کرده بود و از قدیم ها برایم می گفت که روی مبل میخکوب شده بودم و در حالی که موهای تنم سیخ شده بود، به حرفهایش گوش می کردم.

ساعت یک ربع به یازده واحد حاج خانم را ترک کردم اما جرات این که یک طبقه را با پله بالا بروم، نداشتم و سریع خودم را داخل اسانسور انداخته، با ترس بالا رفتم و بعد هم سریع در اسانسور را باز کرده و نفهمیدم چطور، اما در را با سرعت باز کرده و مانند تیری که از تفنگ شلیک شده باشد، خودم را داخل خانه انداختم و در را بسته و آن وقت نفس راحتی کشیدم.

لازم به ذکر نیست اما وقتی با چهره متعجب همسرم و بچه ها رو به رو شدم، فهمیدم که چه ورود مشکوک و خفنی داشته ام.

برای این که ترس به جان بچه ها نیفتد، فقط به گفتن این که حاج خانم خاطرات ترسناکی تعریف کرده ، قناعت کردم اما بعد هر آن چه شنیده بودم را برای همسرم تعریف کردم و وی نیز اعتراف کرد که مو بر تنش سیخ شده است...

اگر باردارنیستید و هیچگاه در خانه تنها نمی مانید و از همه مهمتر شجاع هستید، برای دانستن آن چه از زبان حاج خانم شنیدم، به ادامه مطلب بروید.



خاله ای داشتم که در روستایی جنگلی در شمال زندگی می کرد. یک بار با مادرم در حال گفتگو بودند و من هم که آن زمان ده دوازده سال بیشتر نداشتم، کمی آن طرفتر نشسته، گوش هایم را تیز کرده و به حرف هایشان گوش می کردم.

خاله ام از خانه شان تعریف می کرد که در زمین بزرگی واقع شده و و با مادرشوهر و جاری هایشان در یک جا زندگی می کنند. البته هر کدام اتاق مجزایی دارند اما اتاق ها نزدیک هم و به دور یک دایره ساخته شده اند. ( بقیه را از زبان خاله حاج خانم بخوانید.)

« در قسمتی از حیاط گودال بزرگی حفر کرده بودند تا در آن جا برای پسر جاری ام اتاقی بسازند.

رسم بود در آن زمان همه در کنار هم زندگی می کردیم و مثل امروز هر کسی این همه اسباب زندگی نداشت. یخچالمان کجا بود. جاری ام مقداری گوشت را در انباری خانه گذاشته بود و از قضا گربه سیاهی به آن دستبرد زده و آن را خورده بود. از آن جا که دله دزدیهای این گربه به اوج خود رسیده بود، جاری ام تصمیم گرفت گربه را ادب کند و در فرصتی مناسب گربه را گیر انداخته و او را با طناب از درختی آویزان کرده و به شدت کتک می زد. هر چقدر هم به او می گفتیم به گربه رحم کند و گناه دارد، می گفت باید این گربه را ادب کنم و ان قدر گربه را کتک زد که گربه بیچاره مرد و جسدش را جایی دور چال کردند.

یکی دو شب بعد همه زن ها ددر خانه مادرشوهرم جمع بودیم و تا پاسی از شب کاری انجام می دادیم. شبی بارانی بود. باران مدام از صبح باریده بود. کار که به پایان رسید اولین کسی که فتیله فانوسش را بالا کشید و به اتاقش برگشت، جاری ام بود و بقیه هم کم کم پراکنده شدند.

ساعتی بعد برادر شوهرم به اتاق مادرش مراجعه کرده و سراغ همسرش را گرفت اما جواب شنید که اولین کسی که جمع را ترک کرده، همسر تو بوده.

مردها را خبر کرده و همه جا را به دنبالش گشتند و بلاخره او را در همان گودال کنار حیاط که آب باران هم در آن جمع شده بود، پیدا کردند در حالی که طنابی بر گردن داشت و خفه شده بود. »

داستان که به این جا رسید، گفتم: حاج خانم حتما کسی با آن ها دشمنی داشته اما حاج خانم مرا به صبر دعوت کرد و بقیه داستان را از زبان خاله اش تعریف کرد.

« بعد ها بر روی آن گودال خانه ای ساختند و برای پسر جاری ام از دهی دیگر دختری به زنی گرفتند. دختری که از فرط زیبایی مانند پاره ای از ماه بود و البته جهیزیه معقولی داشت که در اتاق خودش چیده بود. آن زمان برای پنجره ها پرده هایی از جنس چلوار سفید می دوختند و گاهی در وسط، پرده را جمع می کردند.

هر روز که مردها به کار می رفتند، پسر جاری ام هم با پدرش به جنگل می رفت و شب به اتفاق برمی گشتند اما این دختر زیبا از خانه بیرون نمی آمد و حتی یک بار هم پرده پنجره اش را کنار نمی زد. گاه گاهی که ما هم از او دعوت می کردم به جمعمان بپیوند و یا در کاری کمک کند، دعوت ما را رد کرده و در همان اتاقش می ماند.

یک بار که می خواستیم دسته جمعی برای شستن فرش به کنار رودخانه برویم، مادر شوهرم که از قبل به او اعلام کرده بود، به زور او را از خانه بیرون کشید و همراه ما به کنار رودخانه آورد.

در تام مدتی که ما فرش ها را شستیم و روی شاخه های کنار رودخانه پهن کردیم، تازه عروس همچنان در گوشه ای نشسته و با بغض به ما نگاه می کرد. هنگاه ظهر روی آتش چای درست کردیم و ناهاری که با خود آورده بودیم، را گرم کردیم اما او لب به غذای ما نزد و غذای خودش را خورد که تا به حال غذایی مانند آن ندیده بودیم. رفتار این دختر برای ما خیلی عجیب بود.

آن روز گذشت تا این که یک روز مادرشوهرم نزد فال بینی رفت و ماجرا برایش تعریف کرد و فال بین روی کتابی برایش باز نموده بود و گفته بود که پسری سلیمان نام از طایفه از ما بهتران در شب عروسی این تازه عروس، عاشقش شده و حالا هر روز نزد دخترک می آید و تا غروب می ماند. مطمئن باشید به همین زودی او را با خود خواهد برد.مادرشوهرم از ترس قضیه را پنهان کرد و به هیچ کداممان نگفت تا وقتی که به ناگاه یک شب که نوه اش از جنگل برگشت، سراغ عروسش را از ما گرفت اما هیچ کدام خبری از وی نداشت. چون او اصلا از اتاقش بیرون نمی آمد. تمام مردان ده، فانوس به دست روستا و جنگل و حتی روستای مجاور را هم گشتند اما دخترک چونان قطره آبی که در زمین فرو رفته باشد، ناپدید شده بود.»

به این جا که رسید، آب دهانم را به سختی قورت دادم و گفتم حاج خانم این ها همه افسانه است! مگر می شود کسی غیب شود. این ها تخیلات کسانی است که در قدیم به علت ناآگاهی از علل حوادث، تمام رویدادها را به از ما بهتران ربط می داده اند. اما حاج خانم قاطعانه گفت: آن زمان من هم ترسیدم. یادم هست خانم جانم می گفت: « دختر پاشو برو به حرفهای ما گوش نکن. فردا که بگویم برو از انبار فلان چیز را بیاور، نگویی می ترسم..»

و اضافه کرد خیلی هم راست است. من خودم با چشم خودم دیده ام و برای همین باور می کنم و اصلا هم چیز ترسناکی نیست...


مچ دستم درد گرفته است. آن چه بر حاج خانم گذشته است را در فرصتی دیگر می نویسم.

لطفا فقط با خودتان نگویید یک معلم تحصیل کرده پای دلتنگی های یک پیرزن تنها نشسته و این اراجیف را باور کرده که اگر شما هم جای من بوده و سخنان حاج خانم و تطابق آن را با واقعیت های زندگیش می شنیدید، وحشت در جانتان رخنه می کرد ...


برچسب: نویسنده: دزد تاريخ: يکشنبه 1 بهمن 1391 ساعت: 20:47

صفحه بندی