خرید بک لینک

 

 

  

 

  

   

  

  

  

  

  

  

   

 

خانواده ی قارچ ها زیر زمین در کنار هم به خوشی زندگی می کردن تا این که یک روز صدای خیلی بلندی از روی زمین می شنون ، همه از این صدا تعجّب می کنن . بابا قارچه می گه من میرم تا ببینم این چه صدایی بود ، شما همین جا بمونین .

باباقارچ میره و بقیه منتظرش می مونن . امّا هرچی انتظار کشیدن فایده ای نداشت تا این که مامان قارچه با نگرانی به بچّه ها می گه من میرم تا ببینم بابا قارچ چی شده ؟ چرا دیر کرده ؟ شما همین جا بمونین و جایی نرین .

بچّه ها به ناچار قبول می کنند . باز هم انتظار و انتظار . امّا نه از بابا قارچ خبری شد و نه از مامان . بچّه ها که حسابی نگران شده بودن ، تصمیم می گیرن که به دنبال پدر و مادرشون برن . و در نهایت دونه دونه سر از خاک در می یارن . اون جا بود که مادر و پدرشون رو می بینن و از این که اون ها سلامت هستن ، خوش حال میشن . این جوری میشه که خانواده ی قارچ ها سر از زمین در می یارن و چون دیگه نمی تونن به زیر خاک برگردن همون جا به خوشی زندگی می کنن . 

این قصه ی کوچولوی قشنگ رو خانم معلّم مهربون ؛ خانم درویشی برامون فرستادن . 

ممنون خانم معلم عزیز !       http://hamshagerdi.blogsky.com


 

بقیه ی تصاویر در ادامه ... 

 

  

  

  

  

 

 

برچسب: نویسنده: دزد تاريخ: يکشنبه 1 بهمن 1391 ساعت: 20:46

صفحه بندی