خرید بک لینک

     یادم نیست مناسبتش چه بود٬ تولدش شاید٬ به هر حال میخواستم به دوستم هدیه بدهم. فکرش را کرده بودم که یک تخم کوچک فنج را بگذارم توی یک جعبه چوبی٬ همراه یک یادداشت که «تقدیم به تو٬ هزار فنج متولد نشده»  (بله. من یکوقتی آدم کمتر ملولی بودم که میتوانست هدیههای جالب بدهد.) آن موقعی بود که فنج داشتم. فنجهایم را اول بهار رها کرده بودم توی پاسیو و رفته بودیم مسافرت؛ و وقتی برگشته بودیم دیدم که تخم گذاشتهاند. شش تا تخم کوچک٬ هر کدام کمی بزرگ از لوبیا. یکی از تخمها جوجه نشد. آن یکی را نگه داشته بودم برای خودم. یادم هست که جادویش افسونم میکرد. (بله من یکوقتی آدم کمتر ملولی بودم که میگذاشتم جادوی چیزها افسونم کند.) فکر آن فنجک خوابیده توی آن تخم و نهصدونودونه بچه متولد نشدهاش سحرم میکرد.

     هدیه را ندادم به دوستم. تخمه شکست قبل از آن که بدهمش به او و اصل آن هدیه هم تبدیل شد به یکی از همان امکانهای واقعی نشده. یکی از آن چیزهایی که من دوستشان دارم.


     و من کلاً اینجوریم. کلاً اینجوریم. آن امکانهای لاغر لرزان را که جز ذهن من پناهی ندارند  دوستتر دارم تا آنها که پشتشان به قدرت واقعیت گرم است. من آن هزار فنج هیچوقت نبوده را بیشتر دوست دارم تا همه آن فنجهایی که زاده شدهاند و پرواز کردهاند و دانه برچیدهاند و جفت گرفتهاند. هر از گاه به هزار بچه به دنیا نیامدهام فکر میکنم که به چاهک فاضلاب واصل شدهاند. از فکر تمام آن دستها که نفشردم و تمام آن رقصها که نرقصیدم و آن بوسهها که نبوسیدم و تمام آن کلمات که نگفتم دلم روشن میشود.

     هر بار که کسی میرود٬ دور میشود و گرمای قصهای را که با او میتوانستم داشته باشم عقیم میگذارد٬ و نطفه آن من را که با او میتوانستم باشم در درون خودش حمل میکند٬ من لبخند میزنم. لبخندی که گذشته از باقی چیزها٬ از سر امتنان است. امتنان از این که نماند و من را محکوم نکرد که یکی از آن «من»ها باشم. که یوغ آن «من» جامد سخت را به گردنم نیاویخت و گذاشت در دشت امکانهایم رها باشم برای خودم. چون من محکومم که اگر محکوم شدم به چیزی سرپیچی کنم. من میایستم٬ دور شدن و کوچک شدنش را تماشا میکنم٬ دست تکان میدهم و به آن موجود کوچک تپنده٬ آن امکان نازک بیپناهی فکر میکنم که او در درون من کاشته است...

برچسب: نویسنده: دزد تاريخ: يکشنبه 1 بهمن 1391 ساعت: 20:44

صفحه بندی