پیرمرد قصهگو : و انسان تنها نشسته بود، غرق در اندوهی فراوان. همه حیوانات دور او جمع شدند و گفتند: "ما دوست نداریم تو را اینگونه غمگین ببینیم. هر آرزویی داری بگو تا ما برآورده کنیم." انسان گفت: "میخواهم قدرت بینایی قوی داشته باشم." کرکس جواب داد: "بینایی من مال تو." انسان گفت: "میخواهم نیرومند باشم." پلنگ گفت: "مانند من قدرتمند خواهی شد." انسان گفت: "میخواهم اسرار زمین را بدانم." مار گفت: "نشانت خواهم داد." و سپس تمام حیوانات هرچه داشتند به او دادند. وقتی انسان همه ی این هدایا را گرفت و رفت، جغد به بقیه حیوانات گفت: "انسان دیگر خیلی چیزها میداند و قادر است کارهای زیادی انجام دهد. من میترسم!" گوزن گفت: "ولی انسان به هرآنچه میخواست رسید، دیگر غمگین نخواهد بود." اما جغد جواب داد: "نه. حفرهای درون انسان دیدم. اشتیاق و حرصی عمیق که کسی را یارای پر کردن آن نیست. این همان چیزی است که او را غمگین میکند و مجبورش میکند بخواهد. او آنقدر به خواستن ادامه میدهد تا روزی هستی میگوید: من تمام شدهام و دیگر چیزی ندارم پیشکشت کنم!"