خرید بک لینک
پیرمرد قصهگو :
و انسان تنها نشسته بود، غرق در اندوهی فراوان. همه حیوانات دور او جمع شدند و گفتند: "ما دوست نداریم تو را اینگونه غمگین ببینیم. هر آرزویی داری بگو تا ما برآورده کنیم."
انسان گفت: "میخواهم قدرت بینایی قوی داشته باشم."
کرکس جواب داد: "بینایی من مال تو."
انسان گفت: "میخواهم نیرومند باشم."
پلنگ گفت: "مانند من قدرتمند خواهی شد."
انسان گفت: "میخواهم اسرار زمین را بدانم."
مار گفت: "نشانت خواهم داد."
و سپس تمام حیوانات هرچه داشتند به او دادند. وقتی انسان همه ی این هدایا را گرفت و رفت، جغد به بقیه حیوانات گفت: "انسان دیگر خیلی چیزها میداند و قادر است کارهای زیادی انجام دهد. من میترسم!"
گوزن گفت: "ولی انسان به هرآنچه میخواست رسید، دیگر غمگین نخواهد بود."
اما جغد جواب داد: "نه. حفرهای درون انسان دیدم. اشتیاق و حرصی عمیق که کسی را یارای پر کردن آن نیست. این همان چیزی است که او را غمگین میکند و مجبورش میکند بخواهد. او آنقدر به خواستن ادامه میدهد تا روزی هستی میگوید: من تمام شدهام و دیگر چیزی ندارم پیشکشت کنم!"

برچسب: نویسنده: دزد تاريخ: يکشنبه 1 بهمن 1391 ساعت: 20:38

صفحه بندی