یک پست عبرت انگیزناک نوشتم لدفن بفرمو ادامه ..دایی کوچکمان خداخیرش بدهد آمده بودپیشمان،سرحال و قبراغ(قبراق؟غبراق؟خوحالاهرچی!) بود ، ألقصه این دایی ما ازشیطنت های زیادش اصلا طرف نماز و خدا و پیغمبر نمیرفت !گویی استغفرالله به قول بعضیا باخداقهراست ! آمده بود کنار من گفت : شیدی پاشو بریم نماز جمعه ، بالاخره ٤٨تمه ، ثواب داره و ... خلاصه مثلندش داشت مخ ما را میزد .. !!! منم گفتم دایی جان خبریه؟! نکنه قرار مرار داری ؟ها؟! گف زبونتو گاز بگیر دخمل ! منم خاسم یه شوخی ای کرده باشم از زبانمان در رفت گفتم دایی جان قربونت امروز که جمعه س ، همه جا بسته س ،اونم دم ظهری میخای بری تعطیله باووو بیخی ... باشه فردا صب میریم نماز جمعه !!! چشمتان روز بد نبیند ، رو صندلی نشسته بودم ،، همینکه حرفم تمام شد ، ناگهان .....آنقدر ناجوانمردانه یک دست از غیب آمد و تا چشم باز کردم دیدم واژگون شدم !!! (نمیدونم چیشد یهو صندلی برگشت عقبکی افتادم ، خداییش دستم درد میکنه !! ) میگفتند چوب خدا صدا ندارد راست میگفتند ، تا به چشم خود نبینیم مگر باورمان میشود؟!!! خدایا از سر تخصیرات ما بگذر ! خدایا غلط خوردم ! یک خاطراتی داریم ما با نماز که به گمانم یک چیزهایی تو مایه های شاهنامه از آن در بیاید ! ازین لحاظ گفتم عبرت انگیز که مواظب چوب خدا و آن دست غیبباشید !! به گمانم تن آیت الله دستغیب در قبر لرزید !!
برچسب:
نویسنده: دزد
تاريخ: يکشنبه
1 بهمن
1391 ساعت: 20:33