این وبلاگ در تاریخ فکر کنم 1391/9/14 و برای دزدیدن مطالب دیگر وبلاگها افتتاح شده است
این روزها به شدت احساس تنهایی میکنم
دلیلش هم ساده است
مشابه حس مادرانهای که در من ایجادشده، گویا هنوز در پدر بچه ایجاد نشده
اصولا چنین به نظر میرسد که مردها تاچیزی را با چشم نبینند، به وجودش ایمان ندارند.
اگر بخواهیم این فرضیه را قبول کنیم،مشخص میشود چرا آمار مردهایی که نماز میخوانند و به وحدانیت الهی ایمان دارندکمتر از گروه زنها است!
در زمینه بارداری هم همین طور به نظرمیرسد
انگار یه جنین کوچولوی 16 میلیمتریبرای پدرها تقریبا مساوی با هیچ به حساب میآید و قطعا که هیچ حس مسئولیت و احساسلطیف پدرانه را درونشان بر نمیانگیزد
پدر بچه نمیتواند هضم کند چرا ساعتهایبیشتری به خواب توی تخت یا ول شدن روی مبل جلوی تلویزیون احتیاج دارم
و یا اینکه چرا او مجبور شده توی دستشویی و حمام مایع جرم گیر بریزد و برای اولین بار در تاریخ زندگی مشترک، سرویسبهداشتی را نظافت کند
پدر بچه هنوز سر در نمیآورد چراتلاشی برای غذا پختن نمیکنم و به نظرش مسخره میآید که یک بچه 16 میلیمتریبتواند حالت تهوع و بیزاری از غذا ایجاد کند
پدر بچه نمیتواند بفهمد چرا باید تاپایان 3 ماه از جشنهای شبانه اتاق خواب چشم بپوشد و به نظرش پزشک مربوطه زیادیدارد سخت میگیرد و اصلا به فکر او نیست!
پدر بچه هنوز نمیداند جارو برقیکشیدن فرشها یا دستمال نمدار کشیدن پارکتها " کار سنگین" به حساب میآیدو از الان برای آخر هفته بعد برنامه مسافرت چیده و اصلا سر در نمیآورد چرا مسافرتبرای زن باردار مضر است
پدر بچه از این همه تغییرات ناگهانیکه در زندگیمان ایجاد شده حیرت کرده! سردرگم شده و هنوز نتوانسته خودش را باشرایط جدید وفق دهد
اینک
من
زنی تنها در آستانه فصلی سرد
امیدوارم به زودی کودک کوچولوی 16میلیمتریام رشد کند، بزرگ شود و حرکتها و جست و خیزهایش درون شکمم احساس شود
میدانم تازه آن وقت است که خیلی ازابهامات پدر بچه بر طرف میشود و میفهمد موجودی که دارد با چشمهایش میبیند و بادستهایش حس میکند چیزی جز حقیقت مطلق نیست
آن وقت است که او هم سرشار از حسپدرانه میشود...
برچسب:
نویسنده: دزد