مترسک! . دلگیرم از این روزهای خاکستری نوید باران هم دیگر امید بیهوده ایست وقتی آذرخش هست..ولی نمی سوزاند..! . . آن کلاغ سپید را می بینی؟! او محافظ پرچین حصار شب است! او حتی از روزنه ی ماه هم خواهد گذشت... . گاه با سمّی سیاه، لشکر شب را می شورانَد! . . ...و بموازات بالهایش، صاعقه در چشم من فرو میریخت... سهمگین شبی که سپیده دمان از کرانه، به نور می آویخت... و دانه های سوخته، حسرت، به دست باران می کاشت... . . . براستی...! لبهای سبز داس، چه چیزی برای گفتن داشت؟! . هاله ای بودم تنیده بر ماه و شب تمام مرا با خود می بُرد . . «هی راستی باید امشب شادی کرد غروب بچه زاییده ابرها خون آلودند و من خونالودتر...»