خرید بک لینک



مترسک!
.
دلگیرم از این روزهای خاکستری
نوید باران هم دیگر امید بیهوده ایست
وقتی آذرخش هست..ولی نمی سوزاند..!
.
.
آن کلاغ سپید را می بینی؟!
او محافظ پرچین حصار شب است!
او حتی از روزنه ی ماه هم خواهد گذشت...
.
گاه با سمّی سیاه،
لشکر شب را می شورانَد!
.
.
...و بموازات بالهایش،
صاعقه در چشم من فرو میریخت...
سهمگین شبی
که سپیده دمان از کرانه،
به نور می آویخت...
و دانه های سوخته،
حسرت،
به دست باران می کاشت...
.
.
.
براستی...!
لبهای سبز داس،
چه چیزی برای گفتن داشت؟!
.
هاله ای بودم تنیده بر ماه و شب تمام مرا با خود می بُرد
.
.
«هی راستی باید امشب شادی کرد
غروب بچه زاییده
ابرها خون آلودند
و من خونالودتر...»

em>

برچسب: نویسنده: دزد تاريخ: يکشنبه 1 بهمن 1391 ساعت: 20:18

صفحه بندی