خرید بک لینک

مشغول پختنِ ماکارونیِ مخصوص خودم هستم، بویِ قارچ تو خونه پیچیده و من عاشق این بوئم! من از بچگی عاشق ماکارونی بودم و هستم، ولی آقای همسر اصن قبل ازدواج ماکارونی دوست نداشت اما بعد از خوردنِ دستپختِ بنده یکی از غذاهایی که بسی سفارش پختنشو میده ماکارونیِ.

من قبل از ازدواجم زیاد اهل کارایِ خونه و آشپزی اینا نبودم و تنها غذایی هم ک بلد بودم بپزم همین ماکارونی بود   و روز اولی که اومده بودیم خونمون یادمه آبکش کردن برنج رو هم از همین نت سرچ کردم! تمام غذاهایی ک رفته رفته یاد گرفتم بکمک اینترنت بوده و بس، جا داره از همینجا ازش تشکر کنم.

آقای همسر عاشق دستپختمِ و تا حالا نشده یک بار هم دستپخت احدی رو ب من ترجیح بده! حتی نشده یه بار بگه دلش برای دستپختِ مامانش و یا کسِ دیگه ای تنگ شه! غذاهایی ک مامانم هم میپزه فوقولعادس اما حتی پیش مادر هم فقط از دستپخت بنده میگن و این بسی مایه ی شادمانیِ برای بنده هرچند به روش نمیارم  این اواخر کارِشون خیلی زیاد شده بود بخاطر برگزاری یه همایش بعد مجبور بودن تا آخرِ عصر بمونن سرِ کار و برای همین تو اداره باید نهار میخوردن، باورتون میشه هفته ی اول هرچی غذا تو اداره شون از بیرون میگرفتن با معده ی همسر سازگاری نداشت و یا همش دچار بیرون روی میشدن یا حالت تهوع؟؟ بعدش دیگه تصمیم گرفتن اونجا غذا نخورن و بیان خونه برا نهار، منم تا 5 صبر میکنم که بیاد و باهم بخوریم 

یکی از تفریحاتِ آقای همسرِ تپلی هم این بود علاقه داشتن با دوستاشون و یا بنده مدام برن این رستوران اون رستوران و تا جا دارن شکمشون رو پر کنن! البته واقعاً درکش برای من عاجز بود که چرا همچین تفریحی رو دوست دارن ولی خوب نمیشد کاریش کرد! اما دقیقاً از بعد ازدواج از هیچ رستوران و هیچ منویِ خاصی دیگه لذت نمیبرن بجز غذاهای بنده!

چقد هم از خودم تعریف میکنم!


این روزآ زیاد تو خونمون حرفِ خونوادشه، راستش من فقط میخواستم بره ببینتشوت دلتنگیش برطرف شه نه اینکه دیگه هی هر روز هر روز شاهد اسمس دادناش و مکالمه هاش با اینو اون باشم. از ی طرفِ دیگه دوست ندارم هی بشنوم خواهرم فولان چیز رو نیاز داره و کسی نیست براش بخره یا برادر کوچیکه ازم پلی استیشن 3 خواست و باید بریم بانه بخریم براش و ...

دیروز برای خرید رفته بودیم بیرون، تو هر مغازه ای ک میرفتیمُ میخواستم چیزی بپسندم میدیدم داره قیمتِ یه چیزایی رو میپرسه که موردِ نیازِ خواهر و برادرش بود!

انقد عصبی شدم گفتم چیزی نمیخوام بیا بریم خونه!

نمیدونم از حسادتِ یا چی اما از این که حس میکنم انقدر ساده است و امیدوارِ اونا بهش رو کنن کفری میشم، ولی نمیتونمم به روش بیارم، چرا که تو این یک سال موقعیت های مختلفی پیش اومده بود و حتی خونواده ی من پیش قدم شده بودن برای صلح و آشتی اما با اوج حماقتشون گند زدن فقط...

از این وضع خوشم نمیاد، دیروز بهش گفتم تو باید بری از پدرت معذرت بخوای و دست و پاشم ببوسی اما این وظیفه ی من نیست، بین شما پدر و پسر هر اتفاقی افتاده خودت و خدای خودت شاهدن و اگه فکر میکنی قصور کردی باید جبران کنی، اما اونا در حق من ظلم کردن و این وظیفه ی من نیست ازشون عذر بخوام، ازونجایی که همسر آدم منطقی هست قبول کردن و یه سری حرفایی رد و بدل شد که خوب بودند و امیدوارم نتیجه شون مثبت باشه!

مادربزرگ همسر با پرروییِ تمام در تلاشن با بنده صحبت کنن و دعوتم کنن برم جمعه باهاشون امام زاده همراهشون شیرینی نذر کنیم شاید این مشکل رفع شه!! خداییش چه رویی دارن اینا واقعاً...


امتحان ها تموم شدند بسلامتی و فقط استرس مزخرف چک کردن پورتال و دیدن نمره هامو دارم، تو این 2 هفته تعطیلی میتونم برم ی سری پیش مادر اینا، اما دلمم نمیاد همسر تنها بمونه، ولی دلم خیلی خیلی خیلی تنگشونِ...

برچسب: نویسنده: دزد تاريخ: يکشنبه 1 بهمن 1391 ساعت: 20:10

صفحه بندی