خرید بک لینک

یه عده ای با خوندنِ پستِ قبلیم فک کردن من الآن ازینهمه سختی پشیمونم و ...

نه والآ اصنم اینجور نیست بحمدالله!

فقط و فقط اونروز دلم از آدمایی گرفته بود که نمیدونم چه ربطی داشتن به آقایِ همسر؟!

و نکته ی دیگه هم برایِ یه عده ی دیگه اینکه، دلی که اندوه دارد نیاز به شانه دارد نه نصیحت...


مشغولِ امتحانام هستم و خدا رو شکر فردا خلاص میشم از شرشون!

این روزها نتونستم با همسر برم پیاده روی، دوست داشتم بهش کمک کنم تو رژیم گرفتن و پیاده روی هاش، البته تقریباً در زمینه ی غذا پختن خیلی رعایت میکنم و تقریباً سرخ کردنی حذف شده از زندگیمون، هرچن بنظرم اصلاً هیچی آبپزش خوب نیس!

  زانوم 3 هفته ای میشه بشدت درد میکنه و ورم داره، که با کلی تلاش همسر تونست از دکتر برای دیروز وقت بگیره، خدا کارِ هیچ بنی بشری هم نندازه به این مریض خونه ها! مگه میشه وقت گرفت؟! وقتی رفتیم مطب خیلی حالم گرفته شد، دخترای رنگ و رو پریده ی کم سن و سال میومدن برگه ی چند درصد پوکی استخوانو میگرفتن و میرفتن، بعضیا اصلاً نمیتونستن سرِ پا هم وایستن... بدتر اینکه خیلی از مراجعه کننده ها هم معلوم بود وضعِ مالیِ چندان مناسبی ندارن، ینی وضعیتی خیلی بدتر از ما! حکایتِ هرچی سنگِ زیرِ پایِ لنگه اینجور جاها هم بیشتر خودشو نشون میده 

آقای دکتر هم بالا پایین رفتن از پله رو قدغن فرمودن! نماز رو باید نشسته بخونم، دستشویی فرنگی حتماً باید استفاده کنم و کلی سفارشاتِ ریز و درشتی که هر بار مادر بزرگِ 75 ساله ام میره دکتر براش ردیف میکنن! چه نسلِ جالبی هستیم ما واقعن! منِ 25 ساله هم مینالم از پا درد مادربزرگمم میناله...

داروها و آمپولایی دادن که فعلاً بخاطر امتحانا از آمپولاش استفاده نکردم، نمیدونم قراره از زانوم تزریق کنن یا چی، خیلی نگرانم 


امروز 2 تا امتحان پشت سرِ هم داشتم که هر کدوم تو دانشگاه های مختلفی بود و همش در حالِ بدو بدو بودم، قابلِ توجهِ آقای دکتر که امروز دقیقاً 114 پله رو بالا پایین رفتم بخاطرِ یکی از همین امتحان هایِ لعنتی، گویا تو اون دانشگاه فعلاً چیزی به نام آسانسور کشف نشده!


فکر کنم بعضی وقتا باید آقایِ همسر رو بفرستم ازم دور باشه، بدجور رمانتیک میشه!

هرچند از روزی که از دیدنِ خونوادش برگشته باز زیاد تو خونه حرفشون رو میزنه و منم اصلاً دوست ندارم...

علی الظاهر اون قوم الجاهلین تصمیم گرفتن برایِ عید من و خونوادم رو دعوت کنن بریم خونه شون! البته بهیچ وجه چشمم آب نمیخوره از این عرضه ها داشته باشن، خداییش روم نمیشه به مامان چیزی ازشون بگم! هععععععععععی بگذریم...


این روزها اگر دلتون گرفته بود و دعایی کردید منم یاد کنید، گرفتارم...

برچسب: نویسنده: دزد تاريخ: يکشنبه 1 بهمن 1391 ساعت: 20:10

صفحه بندی