خرید بک لینک

نوشتن بعضی چیزا خیلی سخته مثه همین موضوعی که گفتنش تف سر بالاست، ولی خوب من اینجا رو ساختم برای گفتن همین چیزایی ک ب هیشکی نمیشه گفت.شاید خواننده های اینجا کمتر اهل قضاوت باشن!

من و همسرم قبل از ازدواجمون با همدیگه حدود 3 سالی دوست بودیم، نمیخوام با گفتن این مسئله عادی جلوه بدم دوستی پسر و دختر رو، هرکسی هم عقیده ی خودشو داره و محترم، بگذریم!

البته رابطه ی ما در حدی بود که من هیشوقت فکر نمیکردم با همچین آدمی ازدواج کنم، هر دو هم قبلا در زمینه ی عاطفی شکست خورده بودیم، و رابطه ی ما آنچنان احساسی - عاشقانه نبود، ولی خوب با گذشت زمان و شرایطی که پیش اومد متوجه شدم ویژگی هایی داره که خیلی خیلی بهتر از ایده آل های من برای ازدواج بود، البته برای من قبول کردن ایشون بعنوان همچین شخصی 2 سالی طول کشید اما همسرم از همون چند روز اول بشدت علاقه مند شدن که البته دلایلش برای کسایی که مارو از نزدیک میشناسن مشهوده، نمیخوام از خودم تعریف کنم اما خدا رو شکر از لحاظ خونواده و سطح فرهنگی و همچنین بر و روی خوبی که لطف بی نهایت خدا شامل حالم شده، و اینکه از همون اول که از دانشگاه قبول شدم بورسیه ی آموزش پرورش شدم و از ترم اول استخدام رسمی و یه سری جریانات دیگه همه و همه باعث شده بودن خواستگارای خیلی زیادی از همون نوجوونی داشته باشم، در زمینه ی اخلاقی هم هم از لحاظ خونواده بنام بودی تو شهرمون و هم خودم مشکلی نداشتم، البته بماند که هرگز دلم نمیخواست به سبک سنتی ازدواج کنم و همین باعث میشد همیشه جوابم نه باشه.

تو اون رابطه ی احساسی هم که گفتم قبلا شکست خوردم حدوداً 5 ماه با کسی (زیرِ نظرِ هر دو خونواده) دل داده بودم که همه جوره ایده آلم بود ولی نمیدونم چطور شد یه باره زیرِ همه چی زد و ... هضم این ماجرا همین الآنم با گذشت 5 سال از اون جریان برای من غیر ممکن بوده، اگر چه اهمیتی هم نداره دیگه!

همسرم دقیقا نقطه ی مقابل همون آدم بود، بخاطر همینه که میگم گاهی تعجب میکنم چطور شد ما بهم رسیدیم و اون رابطه ی غیر معقول رسید به اینجا!

از همون اولش هم متوجه سطح وسیع اختلاف فرهنگی دو خونواده شده بودم و بارها و بارها باهام راجع بهشون صحبت میکرد، تو اون 3 سال هیچ وقت مادر یا خواهراش سعی نکردن یک بار هم منو ببینن یا حتی تلفنی صحبت کنن! که چراش برمیگرده به پدر همسرِ بنده که مردی بششدت خشکه مذهب، متعصب، و یک دنده ای که ترجیح میداد خودش عروسشو انتخاب کنه و کلا خیلی خیلی خونواده ی پدر سالاری هستن! برعکس اونا خونواده ی ما کاملا زن سالار، و ارزش زن جایگاه خاصی داره، زن های خونواده ی همسرم بشدت تو سری خور و جمیعاً خانه دار، زن های خونواده ی ما اکثراً کارمند و خیلی استوار و مغرور! 

بخوام تفاوت هارو شرح بدم قصه اش طولانیه که اصلاً حوصله اش رو هم ندارم، آقایِ همسر خودش هم نمیدونست بالاخره خونوادش راضی میشن باهاش بیان خواستگاریم با نه، از یه طرف دیگه خونواده ی من هم بشدت روی خانواده حساس بودن و راضی کردنِ مادرم کارِ حضرتِ فیل بود که پروسه ی زمان بری حدود 1 سالی طول کشید، و فقط و فقط معجزه بود که راضی شدن همسرم بتنهایی بیاد خواستگاریم! برای من روزهای خیلی سختی بود، هیچ عیب و ایرادی نداشتم ک اینجور باهام برخورد کردن ولی خوب خودم میدونستم و خودم قبول کرده بودم، یه سری محاسنی داشت آقایِ همسر که به اینهمه سختی تن دادم و شکرِ خدا تا الآن خیلی خیلی راضیم.

روز عقدمون از سخت ترین روزهایِ زندگیمون بود، همه ی بزرگا که خونمون بودن مادر رو ملامت میکردن، همسر با 2 تا از دوستاش بعنوان شاهدین عقد اومده بودن و البته بماند که چقدر استرس داشتیم همون 2 تا هم نرسن بیان! (همسر من ساکنِ یه شهر دیگه بودن و ما هم یه شهری حدوداً 1000 کیلومتر دورتر)

خلاصه با هر مصیبتی بود عقد کردیم واینها هم بماند که بعد از عقد هم چقد احساس حقارت و سرشکستگی داشتم پیش فامیل! ولی همه و همه رو تحمل کردم، حتی 1 بار هم مادرِ شوهرم به من زنگ نزد صدام رو هم بشنوه،بعد از ازدواجمون پدرشون فتوا دادن هرگونه ارتباط با پسرشون حرامه!!

 ازونجایی که بعد عقد همسر دیگه خونه ی باباش جایی نداشت باید زود ازدواج میکردیم.3 ماه بعد از عقد جشن عروسی گرفتیم که باز خدا داند تو تآلار چقد خجل بودم ازینکه حتی یکی از فامیلاشونم نیومده بودن، اون 3 ماهی که نامزد بودیم همسرم خونه ی پدربزرگ-مادربزرگش بود، همونا هم عروسیمون نیومدن...

همزمان با عقد و عروسیِ من 2تا از پسرخاله هام و دخترخاله ام هم عروسی کردن که همین باعث میشد مدام نوع برخوردِ خونواده ی همسرم با من و نوع برخورد خونواده های داماد با عروساشون به رخم کشیده شه...

روزهای بغایت مزخرف و سختی بود. هر عروسی استرسای خاص خودشو داره و معمولاً خانواده ی داماد نازکِشش میشن اما یادمه من انروزها همش در حالِ حساب کتاب بودم که چه خریدایی کنیم یا چه جایی تالار بگیریم که به جیبِ همسر کمتر فشار بیاد.روزِ عروسی همسرِ بیچاره حتی وقت نکرده بود بره آرایشگاه! و تو عکسای آتلیه همش موهاش ژولیدس...


بعد از عروسی تصمیم گرفتیم بریم یه شهری بمونیم که هم از خونواده ی من دور باشیم و هم از شهر خونواده ی همسر، ازونجایی که من قبلاً 1 سالی تو قم دانشجو بودم و آشنا بودم بنسبت تصمیم گرفتیم همسایه ی حضرت(س) شیم، اینها هم بماند که با چه مصیبتی خونه اجاره کردیم و همسر دست تنها بود و هرچی داشت و توسنت وام گرفت برای گرفتن عروسی و ...


خدا مادرم رو سالیان سال سالم و سرزنده نگهداره، همه جوره حمایتمون کرد، جهیزیه ی من اونقدری بود که هیچ کدوم از تازه عروس های فامیل همچین وسایلی نتونسته بودن بخرن، من پدرم رو سال ها قبل از دست دادم و مادرم تمام این سالها برامون هم پدر بود و هم مادر، انصافاً هم کم نذاشت.همیشه و همیشه مدیونشم، کاش بتونم جبران کنم، هر بار میبینمش چشمای نگرانش دیوونم میکنن، دوست ندارم نگرانم باشه، میدونم براش سخت بود قبول کردنِ همسرم با این شرایط، ولی بخاطر دخترش همه جوره راه اومد...


از شانسِ ما همون ماه اول ازدواجمون یهو اداره ی همسرم بخاطر تعدیل نیرو عده ای رو از کار بیکار کردن که در شرایط ما شوک وحشتناک و بزرگی بود، همون ماه اول عروسیمون رفتم طلاهامو فروختم تا دستش تنگ نباشه، اجاره+قسطای واممون و خرج زندگی و شروع زندگیمون تو اوضاع بدِ اقتصادی مملکت کمرشکن بودن برایِ ما، از یه طرف مشکل دانشگاه هم داشتم و انتقالیم جور نمیشد و کلی از واحدام تطبیق داده نمیشدن...

اون 3 ماه خیلی وحشتناک بود، چرا که نه همسر کار پیدا کرد و نه وضعیت من (بخاطر بورسیه بودن) مشخص شده بود! اما بلطف کریمه ی اهل بیت و همجواری با ایشون هم برای شوهرم کار خیلی مناسبی پیدا شد و هم مشکل دانشگاهم حل شد(هرچند خیلی از واحد های پاس شده تطبیق داده نشد و باید کلی ترم دیگه درس بخونم ).

روزای خیلی سختی گذروندیم تا رسیدیم اینجا که تقریباً 11 ماه از عروسیمون میگذره، با وجود کلی هزینه و قسطای عقب مونده و شرایط بدی که داریم اما خدا رو شکر راضی هستیم،

دیروز با کلی اصرار و خواهش فرستادمش بره این یکی 2 روزِ تعطیلیُ پیش خونوادش (البته چون پدرش خونه نبود و رفته بود شهرستان )


به هرکسی میگم میگه اشتباه کردی که تنها فرستادیش و خودت تو شهر غریب تنها موندی، ولی هرچقدر خونوادش دلشون از سنگ باشه میدونم که همسر دل نازک من خیلی دلتنگ بود.

دیشب مادرش بهم زنگ زد! همش حرف زد و تشکر کرد، و البته همه ی تقصرا رو انداخت گردنِ خدا!!!من هیچی نگفتم یعنی حرفی هم نداشتم بگم، هرچند دلم خیلی پر بود ولی حرفِ دل رو باید ب خریدارش زد نه این جماعتی که ...

نمیتونم ببخشمشون، کاری به کارشون ندارم، چند بار بعد عروسی پدربزرگ و مادربزرگش زنگ زدن گریه زاری کردن حلالیت خواستن، ولی واقعا برای من هضم رفتاری که داشتن محالِ!


همین دیگه...


برچسب: نویسنده: دزد تاريخ: يکشنبه 1 بهمن 1391 ساعت: 20:10

صفحه بندی