این وبلاگ در تاریخ فکر کنم 1391/9/14 و برای دزدیدن مطالب دیگر وبلاگها افتتاح شده است
افشاى شهادت پیامبر اسلام بر اثر سمّ
ابان از سلیم نقل کند که گفت: عبد اللَّه بن جعفر بن ابى طالب «1» برایم تعریف کرد و گفت: سال اول خلافت معاویه بود، با حسن و حسین و عبد اللَّه بن عباس و فضل بن عباس نزد معاویه بودیم، پسر ابو لهب هم حضور داشت و از شامى ها کسى در مجلس نبود. معاویه رو کرد به من و گفت: اى عبد اللَّه بن جعفر! چرا این قدر به حسن و حسین احترام مى گذارى؟ به خدا سوگند این دو تا از تو و پدرشان از پدرت بهتر نیستند و اگر فاطمه دختر رسول خدا مادرشان نبود مى گفتم که مادرت اسما دختر عمیس کمتر از مادر آنان نیست.از سخنان معاویه به خشم آمدم و نزدیک بود اختیار از کف دهم، گفتم: به خداسوگند تو این دو و پدر و مادرشان را بسیار اندک مى شناسى، بلکه به خدا سوگند اى معاویه این دو از من بهتر و پدرشان از پدرم بهتر و مادرشان از مادرم بهتر، تو آنچه را که من از رسول خدا شنیده ام نمى دانى که در باره این دو و پدر و مادرشان مى فرمود و من آن سخنان را خوب به خاطر سپردم و به دیگران نقل کردم. معاویه گفت: بگو بدانم چه شنیده اى! به خدا سوگند که دروغ گو و متهم به دروغ هم نیستى.
گفتم: آنچه من از رسول خدا شنیده ام به مراتب بزرگتر از آن چیزى است که در ذهن تو است. گفت: اگر از کوه احد و حرا هم بزرگتر باشد برایم مهم نیست، چرا که خداوند سرور شما را کشت و جمع تان را پراکنده ساخت و خلافت به دست اهلش افتاد و در جایش قرار گرفت، آنچه شنیده اى براى ما بگو و آنچه را شما مى گویید و ادّعا مى کنید براى ما اهمیتى ندارد.
گفتم: از رسول خدا در باره این آیه پرسیده شد: «و ما آن خوابى را که به تو نمایاندیم و آن درخت نفرین شده در قرآن را فقط براى آزمودن مردم قرار دادیم» شنیدم که حضرتش در پاسخ فرمود: «من دوازده نفر از پیشوایان گمراهى و تباهى را در خواب دیدم که بر منبرم بالا و پائین مى روند و امتم را به ارتجاع مى کشانند، در میان آنان دو نفر از دو شاخه گونه گون قریش اند از شاخه تیم و عدى و سه نفر از بنى امیه و هفت نفر از بچه هاى حکم بن ابى العاص» و شنیدم که مى فرمود: «همانا هر گاه تعداد فرزندان ابو العاص به سى تن رسید کتاب خدا را به بازى گیرند و بندگان خدا را به خوارى و مال خداوند را به تاراج برند». اى معاویه! در حالى که رسول خدا بر منبر بود و من، عمر بن ابى سلمه، اسامة بن زید، سعد بن ابى وقاص، سلمان فارسى، ابو ذر، مقداد و زبیر بن عوام روبرویش نشسته بودیم، شنیدم که حضرتش مى فرمود: «آیا من سزاوارتر به مؤمنان از خودشان نیستم؟» گفتیم: آرى! اى رسول خدا. فرمود: «آیا زنانم مادران مؤمنان نیستند؟» گفتیم: آرى! اى رسول خدا. فرمود:«هر که را من مولاى اویم، و در حالى که دست بر شانه على زد، این على مولاى او است، پروردگارا دوست بدار هر کس که على را دوست بدارد و دشمن بدار هر که على را دشمن بدارد. اى مردم! من سزاوارتر به مؤمنان از خودشان هستم و با بودن من آنان را حق امارت نیست، پس از من، على سزاوارتر به مؤمنان از خودشان است و با وجود او آنان را حق امارت نیست، سپس فرزندم حسن پس از پدرش سزاوارتر به مؤمنان از خودشان است و آنان را با وجود او حق امارت نیست. سپس فرزندم حسین پس از برادرش سزاوارتر به مؤمنان از خودشان است و با وجود او آنان را حق امارت نیست.»
سپس حضرتش دوباره فرمود: «اى مردم! هر گاه من به شهادت رسیدم على سزاوارتر به شما از خودتان است، هر گاه على به شهادت رسید، فرزندم حسن سزاوارتر به مؤمنان از خودشان است، هر گاه فرزندم حسن به شهادت رسید، فرزندم حسین سزاوارتر به مؤمنان از خودشان است، هر گاه فرزندم حسین به شهادت رسید فرزندم على بن الحسین سزاوارتر به مؤمنان از خودشان است و با وجود او، مؤمنان را حق امارت نیست (سپس رو کرد به على و فرمود:) اى على! او را به زودى درک خواهى کرد و از قول من به او سلام برسان، هر گاه او شهید شد، فرزندش محمّد سزاوارتر به مؤمنان از خودشان است و تو اى حسین او را درک خواهى کرد، از قول من به او سلام برسان، سپس در پى محمّد مردانى خواهند بود که یکى پس از دیگرى خواهند آمد و با وجود آنان براى مؤمنان حق امارت نیست».
حضرتش سه مرتبه این جمله را تکرار کرد آنگاه فرمود: «هر یک از آنان نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارترند و با وجود هر یک از آنان مؤمنان را حق امارت نیست. همه شان هدایتگران هدایت شده هستند؛ نه نفر از فرزندان حسین».
على بن ابى طالب (صلوات اللَّه علیه) در حالى که مى گریست برخاست و گفت:
«پدر و مادرم فدایت باد اى رسول خدا! آیا کشته خواهى شد؟» فرمود: «آرى! باسمّ مسموم و شهید خواهم شد و تو با شمشیر کشته خواهى شد و ریشت از خون سرت رنگین خواهد شد، فرزندم حسن به سمّ شهید خواهد شد، فرزندم حسین به شمشیر شهید خواهد شد، او را بیدادگرى فرزند بیدادگرى، حرامزاده اى فرزند حرامزاده اى، منافقى فرزند منافقى خواهد کشت».
معاویه گفت: اى پسر جعفر! سخنان شگفت و مهمى گفتى! اگر آنچه را گفتى راست باشد حقّا که من هلاک شده ام و آن سه تاى پیش از من نیز هلاک شده اند و همه کسانى از این امّت که دوست شان داشتند هلاک شده اند، حقّا که امّت محمّد و اصحاب محمّد از مهاجر و انصار به جز شما اهل بیت و دوستان و یاران شما، هلاک شده اند.
گفتم: به خدا سوگند! آنچه را گفتم راست است و از رسول خدا صلّى اللَّه علیه و اله و سلّم شنیده ام.
معاویه گفت: اى حسن و اى حسین و تو اى ابن عباس! پسر جعفر چه مى گوید؟! ابن عباس گفت: اگر آنچه را گفت باور ندارى، بفرست دنبال کسانى که نام شان را برد، و از آنان بپرس.
معاویه دنبال عمر بن ابى سلمه و اسامه بن زید فرستاد و از آن دو پرسید، آن دو گواهى دادند که: «آنچه را عبد اللَّه بن جعفر گفته همان گونه که او از رسول خدا شنیده، ما نیز آنها را شنیده ایم». این جریان در مدینه و در سال اوّلى بود که امّت بر معاویه گرد آمده بودند.
برچسب:
نویسنده: دزد