خرید بک لینک

سلام. 

بدون هیچ آمادگی دارم تایپ می کنم تا حرف بزنم. 

تایپ کردن یادم رفته. 

ممکن است واسه هر خط تایپ، چند تا غلط داشته باشم. 

حالم خوب نیست. 

اعصاب مصاب هم ندارم. 

الان هم چشمام باز نمیشه. 

خسته م. 

خوابم میاد. 

 

دلم گرفته. 

یه عالمه حرف دارم که بخوام بزنم، ولی نمی شه گفت ... 

کلی گله و شکایت ... ولی نمیشه گفت ... 

 

دلم برای نوشتن تنگ شده. 

اگه می تونستم بنویسم، شاید اینقده همه چی بهم فشار نمی آورد. 

ولی نوشتن هم یادم رفته. 

شاید بهتره بگم، حتی دارم توو نوشتن روی کاغذ هم خودسانسوری می کنم. 

 

بی خیال 

اصلا معلوم نیست برای چی دارم همین چند خط رو تایپ می کنم ...  

 

بی خیال 

بی خیال 

زندگی فقط همین صد سال اول ش سخته ... 

همه اینو می دونیم ... 

بی خیال 

بی خیال 

بی خیال 

 

 

کاش می تونستم مثل قبل، برم توو حالم هپروت!  

ولی خیلی وقته که ... 

خیلی وقته که حتی دنیای تخیل هم دیگه من رو راه نمی ده ... 

من به هیچ جور دنیایی تعلق ندارم ... 

 

نه به این دنیای واقعی 

نه به دنیای تخیل 

و نه به هیچ دنیای دیگه یی ... 

 

من ... 

من ... 

دارم کم کم محو می شم ... 

دارم ناپدید می شم ... 

از همه جا ... 

دیگران این رو نمی فهمن، ولی من دارم خودم می بینم ... 

 

همین الان دارم اشک می ریزم. 

یادم نیست آخرین باری که قطرات اشک رو روی صورتم حس کردم ... 

 

من حالم بده ... 

هیچی ندارم بگم ... 

 

هق هق م داره بلند می شه ...  

 

من ... 

من ...  

واقعاً نباید باشم ... 

واقعاً نباید باشم ... 

نباید 

نباید 

نباید 

نباید .......................

 

  

برچسب: نویسنده: دزد تاريخ: يکشنبه 1 بهمن 1391 ساعت: 19:52

صفحه بندی