این وبلاگ در تاریخ فکر کنم 1391/9/14 و برای دزدیدن مطالب دیگر وبلاگها افتتاح شده است


قسمت پنجاه
بدون توجه بچه ( مریم خانم ) از آن همه راهی که من در طول زندگی غیر مشترک و مشترکمان سپری نموده بودم ! و در دست سپری نمودن در طرح الهی زندگی ام داشتم !!!
او ما را گذاشت و رفت تا زندگی خود را یکبار و فقط یکبار به بهاری بنشاند !! (در حالی به مهدی داداش خود از من بلیط اداری رفت و برگشت بندرعباس برای ایام تعطیلات عید نوروز 1387 تامین شده به همراه200 هزار تومان پول نقد در دست داشت !) و من غافل از اینکه بهاری جدید را به خلاف شرع و عرف و اخلاق و . . . در دست برنامه ی خود داشته و دارد !
و او در حالی که در زندگی جدید خود به صاحب عشقی . . . با هویتی جدید و جدیدتر بی توجه به سوابق خود و زندگی مشترک مان و خصوصاً بچه ها که دیگر خیلی خیلی از مسائل و روابط بیرونی مادرشان برایشان آشکار و آشکار گردیده بود و در منزل هم به اتفاق هریک در نبود من چیزهای دیده بودند که هرگز قابل به تصویر کشیدن و نوشتن نبوده و نیست !! همه و همه چیز را به ظاهر مهیا دیده بود و به مراد خود ( بی توجه به اینکه نظم جهان را طوری بنا نهاده اند که شرارت ، دیر یا زود به هلاکت خواهد رسید . هر چند دیر و دیرتر ) بعد آن ؛ به آن همه دادگاه ها به جرم های واهی و خیالی که برایم به دادخواست مطالبه نموده بود !! هیچ نگفتم و ننوشتم جزء اینکه پیش نویسی را ابتدا به شما و در نتیجه در سکوت جنابعالی به رسم قانون بنام لایحه به دادگاه ها ؛ که هیچ از آن همه که من و شما می دانیم و این دهه آخر بچه ها دیده و می دانند و این همه که اینجا به یادآوری آورده ام نبود و قرار هم نیست که باشد . هر چند :
همه و همه ی آنانی که قابل نوشتن بود با وقت گرفتن از خدای خود در دنیای ازلی ، به معنا و شرط حیات م ، نوشته ام ؛ که فردا شرمنده قلم ( آخرین مخفیگاه عدالت و بیداری ) نشوم . همچنانکه در پاره ای از اوقات به « داستان راستان » بنا به مناسبتی ، به نامه ( به شماره 1 تا این 15 ) برای شما استاد نوشته و می نویسم تا انشالله روشن گردد که عاشقان واقعی ، از خود فارغ می شود و در خدا تجلی می یابد ، و تنها شرط بدست آوردن آن عشق هم ، به بخشیدن در حـــد کمال است ؛ تا درحــد کمال آن را بستانی و به فراغت آن در آیی . آنگاه به راحتی هر چه تمامتر برای عشقت در هر کجا که هست ، خیر و برکت طلب می کنی و دعای خیر خود را بدرقه ی راهش خواهی نمود ، حتی اگر احمق و دیوانه ات بخوانند .
شما هم که در سکوت و تنهایی خود ؛ گوئی بر آنید تا به سکوت و تنهایی بمانید !
اینک که 26 سال از ورود من به جمع خانوادگی شما و در بیست و سومین سال از مزدوج شدن ما ( 2/5/1389 ) قرار گرفته ایم و 816 شبانه و روز هم از رفتن و جدایی اش می گذرد !{هر چند خود مدعی و معتقد است که « از عید سال 1386 رفته بود ( و چه خوب و با حساب کتاب درستی ) همه ی این اتفاقات را دردرون از شب جشن عروسی مان ( 2/5/1367 ) به پرورش نشسته بوده است!! » بر آن شدم به مناسبت بیست و سومین سالگرد آن فرخنده روز و شب 2/5/1367 ؛ به شماره 15 برایت بنویسم ؛که بعد خودم ، فقط و فقط برای شما اینگونه نوشته و می نویسم .
{بماند آن « مجموعه نامه ها (سالهای 1388-1366 )فرزند به پدر (استاد) » که به فرزند ارشد شما (مهندس محمد حسن شهیدی )، جهت نوشتن مقدمه ای بر آن مجموعه ، در اواخر اسفند ماه سال 1388 ارائه نموده ام و پس از 3ماه ؛ در پیگیری تلفنی از عودت دادن آن مجموعه با مقدمه ، یکماه دیگر فرصت در خواست نموده است ! انشالله که به یکماه سر آید.}
آقای انصاری
خبر آمد که با پرید 141 خانوادگی با . . . !! در جاده چالوس . . . !!! ؛ در لاهیجان و رودسر !!! ؛ در قائم شهر و ساری !!! ؛
و در. . . !!! ؛ در تردد بود ند!
خبر آمد که . . . !!!
خبر آمد که به عمل جراحی زیبای سینه نشسته است !
خبر آمد ماشین پرید 141 را به فروش رسانده است !
خبر آمد که با پژوه 206 سفید رنگ خریداری شده با . . . !! در جاده چالوس . . . !!! ؛ در لاهیجان و رودسر !!! ؛ در قائم شهر و ساری !!! ؛ و در. . . !!! ؛ در بهاری سبز نشسته بود!!
خبر آمد که به جراحی . . . !!! پرداخته است !!
خبر آمد که به جراحی زیبای دهان و دندان نشسته بود !
خبر آمد که . . . !!!
و خبر آمد . . . !!!
آنان ندانستند که دیده ی دل را به خبر گوش نآرند ؛ کس ما را ندید و ننوشت و نخواند که به خبر نیستیم و چشم سر را بخود خیلی مدتها بسته ایم ، همچنانکه دوگوش رویآن را کر نموده ایم و در تمرین دیدن و شنیدن چشم و گوش دل بر آمده ایم !! تا به تجلی خدا در آیم .
و چه زیبا !!!!!!!!!! ادامه در قسمت 51
برچسب:
نویسنده: دزد