این وبلاگ در تاریخ فکر کنم 1391/9/14 و برای دزدیدن مطالب دیگر وبلاگها افتتاح شده است



قسمت چهل و نهم
و آن جریان نیمه دوم سال 1379 و عید سال1380 در حضور شما و خانواده تان در اندیمشک !! و سالهای 1380 و 1381 که ریشه درقائم شهر ساری پس از تحقیق و تفحص دوست مشترکمان حاج آقا. . . . . . سیاهپوش از مــوضوع خواستاری دختر شما « . . . خانم!!!» و بدنبال آنبرخورد شدید و شدید من در پی حسب آن خواسته نابخردانه اش « اگر . . . خانم نباشد ؛ . . . خانم !!!» هرچند زمینه یهماهنگی شده بدون اطلاع من در مشهد با یک مسافرت برنامه ریزی شده یدک به دنبال خودداشت !! که نهایتاً حسب . . . !!! موضوع ظاهراً حسب . . . !! به درون و خانواده ماکشیده شد و بدنبال آن ، آن همه و همه که خودش پس از ترخیص شدن از بیمارستان رجایی شهرستانقزوین ( حسب خود سوزی ساختگی اش !!) اعتراف داشت که :
« چه ها با او کرد ! و کجاها با او در مسافرت وسفر گذراند!! » و آنهمه که به ما می گفت که در منزل عمه زینت در تهران هستم و یادر زنجان با اکیپ خانه ی ورزش و یا در اردوی تابستانی سمنان و یا اردوی زیارتی وسیاحتی مسجد جمکران قــم با معلمین مدرسه امیر حسین ؛ با او " حاج آقا... ... ... "و برای او بود!!!
در حالی که خواب خود را با من و بچه هایمان درمواقع حضور در جمع خانواده جدا نموده بود !! و هیچ بر من و بچه ها در خود تعهدینمی دید !!
با در جریان گذاشتنم به شما و به مادر( همسرشما ) ، مرا به تمسخر نشستید !! تا اینکه موضوع بیغ گرفت و به عکس و تصویر ویاداشت ! و . . . !! که در یادنامه سالهای 1380-1366 آمده است و با سه فرزند وداشتن همسر ، شاید به کرم و دلسوزی ابلهانه که در سنت جاهلانه هم نیامده است وشاید هم به مریضی مرضدارانه اش ، خود را جای آنان « اگر . . . خانم نباشد ؛ . .. خانم !!!» قرار داد و مخفیانه به عقد و همسری همدیگر در آمدهبودند !!!!!
یادم هست مادر به سادگی خود ( شایدهم به مشاهده ی بعضی چیزها و یا حسب خانم بودن و شناخت بهتر خانمها که سرکار ما وبا عرض پوزش همسر بنده ، فرزند او هم بود . و یا به شوخی ،) بدون توجه بهعمق فاجعه گاهی بیان می داشت :
« او " حاج آقا. . . . .. . . . " بنده ی خدا که چیزی !! دل خوشی هم ندارد!!! »
و بالاخره افشاء شدن موضوع و قطع رابطه یمن و کمک نکردن شما و به شوخی و تمسخر گرفتن موضوع ؛ در نتیجه برای سرپوش گذاشتن وجلو گیری از هرگونه آبرو ریزی و حرمت شکنی و بقای زندگی مشترک که اینک سه گل دستهی که بسرعت در حال بزرگ شدن بودنند و هوشیار و زرنگ تر از سن و سال خود ؛ اقدام بهپرداختن عین مهریه اش در سال 1382 به درخواستش و بعلاوه خریدن یک دستگاه ماشینسواری برای او( حتی توهین شمارا هم در این مورد خاص "خرید خودرو سواری برای او "به جان خریدم ! ) درحالی که خودم خودرو اداره را در دست داشتم و برای کلیه امور زندگی شخصی هم از آناستفاده می نمودیم . تا که شاید او به راه آید که قول مساعد هم داده بود . بی توجهبه اینکه :
در آزمایشات و طرح الهی سخت و سخت تریقرار خواهم گرفت هر چند شنیده و خوانده بودیم :
{شرمندهبا پوزش و علم و آگاهی اینکه درمثل مناقشه نیست .}« عاقبت گرگ زاده گرگ شودگرچه با آدمی زاد بزرگ شود .»
و خیلی زود او خانه را برایمان ویرانهساخت{ نبودن در منزل ؛ عدم سرویس دهی بچه ها ؛ جدا کردن خواب و خوراک خود ؛فروش کلیه طلا و جواهرات شخصی و خانوادگی منزل ؛ دزدی پول و خرج منزل بنام بچه هایمعصوم من با عرض پوزش ؛ و . . . } و با داشتن خودرو شخصی و پول نقد ، آننمود که کم و بیش شما درجریان بوده و هستید. که مرا به نوشتن موضوعات و داستانراستان زندگی در همان زمان ها وا داشت که اخیراً به یادنامه ی آن سالها به تایپ ونظم در آورده ام .
و بعد ؛ موضوع راننده تاکسی قزوین (. . . نام ) که در نهایت بهخود سوزی او و بالاخره بچه سقط نمودنش منجر گردید !!!!!!!!!!! تا جایکه تازه بهقزوین و محیط عادت نموده بودیم و از طرفی نزدیک و نزدیک تر به موطن ما در گیلان ؛به اجبار حسب مشاوره با دکتر ها و متخصصان مربوطه ، قزوین را به قصد کرج با خانواده و با هزار و یک غم و غصه ترک نمودیم ! ( که بعد ها اعلام می دارد فقط و فقط ازبابت مریضی و در نوبت قرار داشتن عمل جراحی قلب باز مادرم در تهران و استراحت بعدعمل او در تهران و پرستاریش ، نقل و مکان به کرج را به موافقت نشسته ام !! )
که هنوز یکسال نگذشته بود ( از دهه اول فروردین ماه سال 1386 درتعطیلات نوروزی سال) موضوع . . . . . . . . . !!! درلاهیجان و درادامه ی آن درکرج پیش آمد !
و آن پنج شنبه و جمعه های سیاه ساخته و پرداختهبرایمان که به قلعه حسن خان پیش داداش مهدی ؛ تهران پیش شهیده خانم ، تهران منزلرشیده خانم و آن همه و همه و همه تا به . . . !!! ؛که در مرحله اول این جریان ، بهکورتاژ تشخیصی! ی شهریور ماه سال 1386 با هماهنگی خواهرش ( رشیده خانم ) در وقت اضافیبازی اش و بی خبر از آن همه و همه ی او در بیمارستان حمایت مادران تهران رسید کهقلم شرم دارد برای نوشتن آنان حتی به داستان راستان !!!
و بدنبال آن پا فرا گذاشتن ، و آن همه وهمه را دیدن و مشاهده نمودن بچه های مشترکمان در بازار و خیابان و پارک و . . . !!و بعد تر در منزل !!!!! و در نبود من ! خدایا چه خبر شده است ؟؟!!
و بعد رفتن و رفتن و عدم حضور شب ها درمنزل !! که ، نزد شوهر خاله عبدالله ام ! و یا خانم حسینی ام ! و همیشه و همه حالشب های که نیستم در بیمارستان نزد . . . خانم زن داداشم هستم !!!! ( در حالی رابطه ی خانوادگی ما را باعبدالله و . . . و . . . خانم و دایی ها قبل تر قطع نموده بود !!!)
و بالاخره با یاداشتی اتفاقی که بدست مریم وسپساو به من داد تا از مادرش دیگر بگذریم !!!
چرا که از نظر مریم حسب آنهمه دیده ها دربیرون و در خودرو (خریداریشده بنام او به توافق پرداخت مجدد مهریه به نرخ روز برای تهران و یا کرج بزرگ !! )وخیابان ، بازار و حتی منزل !! که عشقی دیگر جاگزین زندگی ما شده است !! و الفاظ وجملات نوشته شده ی او جزء این به او نمی گفت !!
« بنام خدا سه روز از آغاز بهار 87 میگذرد – چقدر منتظر این روزها بودم- به خا طر مسافرتی که در پیش بود – نمی دانم چراکودکانه فکر می کردم بهتر عیدو خواهم داشت و زندگی ام یکبار و فقط یکبار بهاریخواهد بود- فارغ از همه مشکلات و گرفتاریه که کم و بیش در طول سال 86 باهاش دست بهگریبان بودم – البته استرسهای پایان سال برای تهیه بلیط و بردن بچه ها به مسافرتتا شاید در ایام عید بتونم یه آرامشی داشته باشم بدور از حرف و حدیث خودش کلی برامدرد سر داشت اما لذت بودن و سفر همه رو برام ساده و آسون کرده بود از خدا که پنهاننیست از تو چه پنهون بیشترین شادی من برای تو بود که بعد از یکسال تلاش و کوشش وکار تواون سالن تاریک فرصتی پیش اومده بود تا قوائی تازه کنی هر چند به دلیلبرخورد مریم با تماس تلفنی بدو ورودم و دیدنت خودش خیلی چیزها رو برایم تیره و تارکرد اما چه بگم فکر نمی کردم کن یکون بشه . یادمه قرار بود توی این کاغذهای سفیدمطا لبی بنویسم که شیرین و سرشار از شادی باشد تا برات بخونمش اما نگفته بودی که قرارروزهایی تیره رو نقاشی کنم . نمی دونم چرا فکر می کردم بزرگتر از اونی – اینقدر درمورد تصمیماتت مسربود که حالا احساس می کنم که تمام قدرت نداشتت رو روی من نمایشمی دادی – بی نهایت در شرایط بدی بسر می برم چارش ام فقط یه تیغه که تا ساعتها باگرمی خونم گرم می شوم و بعد برای همیشه سرد و خاموش و شاید ویا حتماً نا مردیها رونخواهم دید.» . ادامهدر قسمت 50
برچسب:
نویسنده: دزد