این وبلاگ در تاریخ فکر کنم 1391/9/14 و برای دزدیدن مطالب دیگر وبلاگها افتتاح شده است
ترس از رها شدن جزیی از زندگی من شده
بجای اینکه آماده لذت بردن از هر شروعی داشته باشم منتظرم ببینم کی تموم میشه
روانشناسم میگه من از این ماجرا حتی لذت هم می برم؛ چون باعث موقعیت دلسوزی و جلب توجه دوستانم میشه
من البته خیلی موافق نیستم چون تمام شدن هر کدوم از این رابطه ها را به تنهایی تحمل کردم و هیچ کسی از اونا خبر نداره
اما منو در موقعیت منفعل قرار میده رو قبول دارم
در مورد این مساله زیاد حرف زدم و فکر کردم و اینطور که معلومه قسمت آسیب دیده وجود من هنوز درمان نشده که من همچنان ویران و حیرانم؛ از این دنیا وحشت دارم که در آن هیچ کس مراقب دیگری نیست؛ هیچ کس مراقب رفتارش نیست؛ ازشون هم که خواهش می کنی به حساسیت تو احترام بذارن بدتر میکنن
بنابراین به جای آنکه زنی باشم که ناز بفروشد شده ام نیاز
برای دیده شدن
برای دوست داشته شدن
برای رها نشدن
از این وضعیت راضی نیستم
باید رها بشه
اما چطور از شر این خاطرات که زندگی من است باید رها شوم؟
برچسب:
نویسنده: دزد