این وبلاگ در تاریخ فکر کنم 1391/9/14 و برای دزدیدن مطالب دیگر وبلاگها افتتاح شده است
سوم راهنمایی ستاره دخترای مدرسه به من علاقمند شد
من یه دختر معمولی بودم که دلم نمیخواست باشم
نه قیافه ای نه شاگرد اولی؛ دوره راهنمایی اصلا درس نمیخوندم
خلاصه
دختره برای خودش تیم داشت
اسمش مریم بود
برام جمله های عاشقانه می نوشت و ...
همه دخترای تیم باهاش قهر کردن و اوضاعی شد
آخرای سال دیگه با هم سلام و احوالپرسی هم نمی کردیم
منو رها کرد بدون اینکه بدونم چرا
سال اول دبیرستان یه دختری بود به اسم راحله
جسور و کتابخون و درسخون
سال اول دبیرستان سرخورده اش کرده بود
درس نمیخوند
اونم واسه خودش همراهای پر و پاقرصی داشت
بمن علاقمند شده بود
همه فهمیده بودم بجز خودم
آخرش هم نفهمیدم
بعد هم رهام کرد فهمیدم
امتحانای آخر ترم از کنارم رد میشد ولی سلام نمی کرد
گاهی فکر می کنم من از نوعی از آدمها هستم که شریعتی میگه سردر قشنگی دارن اما تا وارد میشی مبخوری به دیوار ته باغ؛ جایی برای دیدن و لذت بردن نیست که بمانند
سال سوم که بودیم باز ستاره دخترای دبیرستان عاشق ما شد
این یکی دیگه خیلی عجیب بود
یه دختر درسخون و شاگرد اول و محجوب و ساکت و مودب و مقتدر و زیبا
من سبزه و یه عالمه پشت لب و درسخون ولی؛ دبیرستان درسخون شدم
او هم دوستای ثابتی شد و سال سوم اولین باری بود که تو کلاس هم بودیم
مثل مریم سوم راهنمایی؛ اسمش محبوبه بود
یکی دیگه هم بود اسمش فاطمه بود
پدر نداشت
او هم خیلی به من علاقه داشت و من مدام فکر میکردم چرا؟ مگه من چی دارم؟
دوباره دعوا شد
دوستاش اعتراض کردن چرا مشغول من شده
پیش دانشگاهی که رفتیم
اونا همه یه کلاس بودن و من تنها
با هم سلام و احوالپرسی هم نمی کردیم
دیگه هم از هم خبر نگرفتیم
کارشناسی خبری نبود
کسی عاشق ما نشد
سهیلا را از حسینیه شناختم که نامردی را در حق من تمام کرد
اون هم تیم داشت برا خودش
و بدترین سالهای زندگیمو ساخت؛ در حالیکه مثلا بهترین دوستش بود
دروغگو و دورو و دو بهم زن و هر چی که فکر کنین
چرا باهاش موندم؟ چون دوستش داشتم
ازدواج کرد رهام کرد؛ تهمت زد؛ هر کاری که فکرشو بکنید
دکتر استادم بود
مدتی خودشو بهم نزدیک کرد
فکر کردم استاد و شاگردیه
بعد از ده روز یکباره قطع کرد
ویرانم کرد
داغون شدم
همکارم عاشقم شد
یک شبه عاشق شد یک شبه فارغ
فقط دو شب طول کشید
شش ماه داغون بودم
حالا
تو همیشه شاکی هستی که ذهنم بدبینه
تو خودت جای من بودی چه میکردی؟
من درست نباید اسیر گذشته ها باشم
و به اتفاق خوب تو باید دلخوش
اما
تو هم همکاری نمی کنی
حداقل ها برایت کافی است برای دادن
مهم باشد یا نباشد من دیگه بریدم
نه چرای آمدنشان برایم مهم است نه چرای رفتن شان نه اینکه چیزی اگر مرا نکشد قویترم می کند
فقط میدانم زندگی ام را زندگی نکردم
و این مرا می فرساید
برچسب:
نویسنده: دزد