خرید بک لینک
باران ملایمی در حال باریدن بود ارمیتا ماشین را بیرون از محوطه شرکت پارک کرد و به طرف ساختمان رفت وارد اسانسور شد و دکمه طبقه هفتم را فشرد منشی ها با دیدن او لبخندی زدند ارمیتا با خوشرویی گفت:
- سلام می تونم به دیدن پدرم برم؟
- بله خواهش می کنم
ارمیتا ضربه ای به در زد و داخل شد
سلام پدر جان
پدر با شنیدن صدای ارمیتا سرش را بلند کرد و با مهربانی گفت:
- سلام دخترم خوش اومدی
ارمیتا بوسه ای به گونه پدر زد و گله مند گفت:
- پدر جان بعد از یک هفته از مسافرت برگشتید و اومدید اینجا
- بی انصافی نکن دختر خوب تو که می دونی چقدر کار دارم چیزی به تعطیلات نمونده باید کارها رو سر و سامون بدم
ارمیتا سرش را با ناز خم کرد
- باشه قبول کردم اما پس من چی؟ راستی تحقیقم رو اماده کردین؟
پدر یک فنجان قهوه برای ارمیتا ریخت


- اصل کار تویی عزیزم قهوه تو بخور بعدش خودم دربست در خدمتتم بیا اینم تحقیقی که می خواستی
ارمیتا با طنازی خندید
- مرسی بابای خوبم خدمت از ماست
- ای بد جنس
پدر عاشقانه به چهره زیبا و دلنشین دخترش چشم دوخت خنده های ارمیتا او را به یاد ایرین می انداخت زنی که مادر ارمیتا و یگانه عشق اقای "راکفلر" در اتمام زندگی اش بود اما دست سرنوشت با بیماری مرموزی در بیست و سه سالگی او را به کام مرگ کشاند ارمیتا سه ساله بود که مادرش را از دست داد صدای ارمیتا پدر را از خاطرات گذشته بیرون کشاند
- پدر جون اگر با من کاری ندارید برم می ترسم به امتحانم نرسم
- امتحان؟!
- استادمون تو ازمون دکترا قبول شده و باید بره سفر به همین خاطر امتحان چند هفته ای زودتر برگزار می شه
قبل از این که پدر پاسخی بدهد صدای زنگ تلفن بلند شد اقای راکفلر با فشردن دکمه ای گفت
- بفرمائید
- جناب راکفلر اقای فرزام تشریف اوردن خیلی هم عجله دارن
- بگین بیاد داخل.
ارمیتا به طرف در خروجی رفت و گفت
- خداحافظ پدر جون دیگه مزاحمتون نمی شم
- خداحافظ عزیزم موفق باشی
هنوز ارمیتا از اتاق خارج نشده بود که چند ضربه به در خورد و کسی از پشت در همزمان دستگیره را چرخاند و در باز شد ارمیتا که کاملا غافلگیر شده بود سرجایش خشکش زد و خیره به مرد جوانی نگاه کرد که درست روبرویش بود چند لحظه بعد ارمیتا به خودش امد و از جلوی در کنار رفت جوان داخل اتاق شد ارمیتا ارام سلام کرد و در حالی که سنگینی نگاهش را حس می کرد از برابرش گذشت و بیرون رفت.
از پشت سر صدای پدرش را شنید که جوان را به نام می خواند
- سلام شهیاد جان بفرمائید
- سلام از بنده ست جناب راکفلر مدارک رو خدمتتون اوردم
- خوش اومدی بشین پسرم.
- ممنون دو ساعت دیگه پرواز دارم دیرم می شه
اقای راکفلر در حالی که بسته را از شهیاد تحویل می گرفت گفت
- پس مزاحمت نمی شم برو که دیرت نشه
- با اجازتون مرخص می شم
شیاد هنوز چند قدمی از میر اقای راکفلر فاصله نگرفته بود که بسته ای روی صندلی به نام ارمیتا راکفلر توجه اش را جلب کرد نگاه شهیاد توجه اقای راکفلر را هم جلب کرد و سرش را با ناراحتی تکان داد
- اما از دست این دختر کم حواس تحقیقش را چرا جا گذاشته و با نگاهی به شهیاد ادامه داد
- - باید زودتر به دستش برسونم
شهیاد مودبانه سرش را خم کرد و گفت
- فکر نمی کنم خیلی دور شده باشن اگه اجازه بدین براشون می برم
- واقعا لطف می کنی پس عجله کن تا از ساختمون خارج نشده
شهیاد بسته را برداشت و با خداحافظی از دفتر خارج شد
ارمیتا نفس زنان پله های طبقه اول را طی کرد و با نگاهی به ساعتش غرولند کنان گفت
- دیر می شه می دونم که بازم دیر می شه اینم از شانس من هر وقت می خوام سوار اسانسور بشم کسی توشه
شهیاد دکمه اسانسور را زد و داخل ان شد در دل دعا کرد که دیر نرسد چهره ارمیتا در نظرش جان گرفت به یاد طرف نقاشی شده داخل قاب عکس زیبای روی میز اتاق اقای راکفلر افتاد و با خود زمزمه کرد همیشه فکر می کردم این عکس تصویری از یه چهره خیالیه باورم نمی شد صاحب اون تصویر افسونگر روبروم ببینم
ارمیتا در حال خارج شدن از شرکت نگاهی به ساعت انداخت و با عجله به طرف ماشینش رفت اما با دیدن اتومبیل سیاهرنگ زیبایی که درست جلوی ماشینش پارک شده بود قدمهایش سست شد حیران مانده بود چه کند که ناگهان صدای مردانه ای از پشت سر او را به خود اورد
- معذرت می خوام.
بسرعت برگشت و ناباورانه به مرد جوان چشم دوخت مرد جوانی که پدرش او را شهیاد نامیده بود چند لحظه طول کشید تا به خودش امد و سرش را به نشانه احترام کمی خم کرد
- سلام
شهیاد لبخند زیبایی زد و مودبانه گفت
- سلام از بنده ست خانم بنده رو به خاطر دارین
ارمیتا با چهره ای که سعی می کرد خونسرد باشد به سرعت پاسخ داد
- بله کاملا همین الان شما رو در دفتر پدرم دیدم امری داشتین؟
شهیاد در دل صلابت کلام دختر جوان را ستود
- ظاهرا خیلی عجله دارین درسته؟
- نه اصلا راستش حق با شماست می خواستم برم اما نمی تونم یعنی اون ماشین مزاحمه
شهیاد ابروهایش را بالا انداخت و با لخند دلنشینی گفت
- اون ماشین مزاحم رو به تلاش صاحبش واسه برگردوندن بسته فراموش شده تون ببخشید
ارمیتا دستپاچه پاسخ داد
- منظوری نداشتم معذرت می خوام راستی گفتین بسته کدوم بسته؟
قبل از این که شهیاد توضیحی بدهد اه از نهادش بر امد حاصل زحمات سه ماهه خود و پدرش را در دفتر پدر جا گذاشته بود
شهیاد که دستپاچگی او را دید لبخند شیرینی زد و بسته را به طرفش گفت:
- پس اینو بگیرید تا من ماشین رو بردارم و شما هم زودتر به کارتون برسید.
ارمیتا نگاهی به دستهای شهیاد انداخت و به یاد تحقیقش افتاد که باید امروز ان را تحویل استادش می داد و زمزمه کرد
- وای خدای من شما نجاتم دادید ممنون
باز هم افکراش را بلند بر زبان راند پس با نگاهی متعجب و استفهام امیز به شهاید گفت
- از کجا فهمیدید اینا مال منه؟
- در دفتر کار پدرتون بود در ضمن اسمتون روشه
- درسته اونجا گذاشتمش باز هم متشکرم با اجازه تون من برم
در ماشین را باز کرد و داخل ان نشست و دوباره متوجه ماشین مزاحم شد
- اگه ممکنه ماشینتونو بردارید تا من برم
- چشم خانم راکفلر
ارمیتا شرمنده شد شهیاد ماشین را جابجا کرد اما ارمیتا مجددا از ماشین پیاده شد و با عجله به طرف دفتر پدر رفت
- مشکلی پیش اومده خانم راکفلر
- چیز دیگه ای رو جا گذاشتم
- صبر کنید چرا اینقدر عجله می کنید
ارمیتا انقدر عجله داشت که بقیه حرفهای شهیاد را نشنید خشمگین به نظر می رسید اما بدون حرف در حالی که سعی می کرد عصبانیتش را کنترل کند به طرف ساختمان رفت در اتاق پدرش بشدت باز شد ارمیتا سراسیمه داخل شد و نفس زنان گفت
- پدر جون وسایلم اونا رو اینجا جا گذاشتم
- کدوم وسایلت؟
- همونایی که روی این صندلی بود
- اونا رو می گی ولی؟
- ولی چی پدر جون؟
- صبر کن دارم می گم دادم به شهیاد برات بیاره چند دقیقه بعد از تو از دفتر بیرون اومد
- شهیاد کیه؟ اهان یادم اومد اما اون که فقط بسته کاغذها مو اورد
- خب جزوه ها هم روی بسته کاغذها بود
ارمیتا که از عصبانیت در حال منفجر شدن بود با صدایی بلند گفت
- دیوونه
پدرش که چشماش از فرط تعجب گرد شده بود گفت
- ارمیتا؟
- یادم اومد پدر جون فکر می کنم صدام کرد یه چیزی بهم بگه ولی من انقدر عجله داشتم که توجهی نکردم شاید پایین منظرم باشه با اجازه
پدر قسمت اخر حرفهای ارمیتا را که در حال دور شدن بیان کرد دست و پا شکسته شنید و فقط توانست بگوید
- یواش تر ارمیتا مواظب خودت باشد
این دومین باری بود که ارمیتا با عجله محوطه شرکت را ترک می کرد نفسش به شماره افتاده بود ولی از سرعت قدم هایش نکاست و خود را سریع به اتومبیلش رساند متوجه جزوه ها شد که روی سقف ماشین خودنمایی می کرد کاغذ سفید رنگی روی شیشه جلوی ماشین نظرش را جلب کرد ان را برداشت و گشود نگاهش به نوشته روی کاغذ ثابت ماند
احتیاجی به تشکر نیست صداتون کردم که توضیح بدم اما عجله داشتید و توجهی نکردید روز خوش شهیاد فرزام
ارمیتا نگاهی نا امیدانه به ساعتش انداخت مطمئن بود که دیگر او را به جلسه راه نخواهند داد با خشم یادداشت را میان دستهایش فشرد و با لحنی دردمند گفت درسته جناب فرزام عجله داشتم اما می دونم نمی رسم!

برچسب: نویسنده: دزد تاريخ: يکشنبه 1 بهمن 1391 ساعت: 9:08

صفحه بندی