خرید بک لینک

دو سه روز پیش، روز که نه! شب...آن روزی که عصرش باران شدیدی بارید، نه؛ چند شب بعدترش... شب بیخواب شده بودم. صدایی بلندتر از صدای موسیقی ِ توی گوشم مجبورم کرد هدفونها را کنار بگذارم. باز باران بود، ولی نه آنقدر شلوغ مثل آن روز عصر که مردم بیچتر را غافلگیر و خیس و خراب کرده بود.
اتاقم یک پنجره دارد؛  به سمت خیابان  که بزرگ است و حسابی به ما آفتاب هدیه میدهد، رو به حیاط جلویی. رفتم آن پنجره را باز کردم. چرا؟
لامپ تیر چراغ برق روشن بود. میشد باران را در مسیر نور دید،. میشد باران را حتی روی برگهای بوتههای گل دید و آخ این... باد عطر محبوبهٔ شب را قاطی بوی باران میآورد. چنددقیقه ایستادم. سرد نبود. اصلاً باران پاییزی نه، یک باران سبک بهاری را تصور کن. کاش میشد این بستهٔ باران و محبوبهٔ شب و نور چراغهای خیابان را یکجوری خیلی خیلی سفارشی فرستاد برای کسی...برای تو...

برچسب: نویسنده: دزد تاريخ: يکشنبه 1 بهمن 1391 ساعت: 9:05

صفحه بندی