خرید بک لینک

می روم سراغ وبلاگ آقای الف. این اسم را خودش انتخاب کرده. دوباره متنهایش را می خوانم. کل روندش را، دوست داشتنش، اوقات تلخی هایشان، و حالا کاتشان را حس کرده بودم. اما فقط حس کرده بودم، با همان حس قدیمی ام. با خودم فکر می کنم که من اینجا چه می کنم. و از اینکه دارم مطالبی را می خوانم که می دانم اگر برای غیر من هم نباشد، حداقل من آخرینشان هستم، حس بدی نسبت به خودم، بهم دست می دهد. می روم سراغ ایمیلی که نوشتم و فرستادمش توی درفتها و شروع می کنم به خواندن آن... و جمله آخری که نوشته ام: "غریبه، تو رو سننه؟!!!" و حس خوبی بهم دست می دهد. 

این روزها حس افسردگی ام مرا از کار و روزگار انداخته. نگران کارهایم هستم. موضوع پایان نامه. مقاله. هیچ کاری انجام نمی دهم. از صبح می روم دانشگاه و عین یک تکه گوشت می افتم روی صندلی، پشت سیستم. اما هیچ کاری نمی توانم انجام دهم. البته غلو می کنم! کارهایم را می کنم، اما نه آنطور که دلم می خواهد. همش وسط کارها آه چس گاوی و گوش دادنهای گاه و بیگاه به موسیقی های چس گاوی تر! دلم خیلی برای خودم می سوزد.

فردا صبح هم می خواهم بروم دانشگاه. اما این بار باور کنید برای انجام کارهایم. فقط تصمیم دارم چند کار کوچک غیردرسی انجام بدهم. قول می دهم! فقط دعا کنید که این آه های چس گاوی لعنتی دست از سر من بردارد.



برچسب: نویسنده: دزد تاريخ: يکشنبه 1 بهمن 1391 ساعت: 8:53

صفحه بندی