خرید بک لینک

ساعت ٧:۱٢ ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۳/٥


------------------

تو یه اتاق تاریک کلی ادم ، زن و مرد ، پیر و جوون ، دور اتاق چسبیده به دیوار وایسادن و شلاق خوردن مرد رو نگاه میکنن.یکی از اون گوشه ، شاید برادرش ، داد میزد : نامردا از جلو نه. کجای دنیا شلاقو تو صورت میزنن؟ خیلیا گریه میکنن . خیلیا هم شکایت میکنن و داد میزدن. اوناییم که ساکتن داره گریه میکنن. همه یجورایی بیقراری میکنن جز یه زن، یه زن با موهای سفید که زیر چشماش هم کلی چروک شده. وایساده روبروی اون مرد ، ساکته. مادر همون مرده که فقط داره نگاه میکنه. مرد گاهی که بین ضربه های شلاق چشماشو نصفه و نیمه باز میکنه مادرشو میبینه که همین لحظه یه ضربه ی دیگه یه خط قرمز دیگه رو تنش میندازه.

مرد اخرین نگاهو به مادر میکنه.بعد فقط طنابهایی که به دستش بسته شدن هستن که مردو سرپا نگه میدارن.

 همین لحظه اس که مادر از حال میره. بیهوش میشه. چشماش خشکن ولی تنش پر از خطای قرمز.

برچسب: نویسنده: دزد تاريخ: يکشنبه 1 بهمن 1391 ساعت: 8:52

صفحه بندی