این وبلاگ در تاریخ فکر کنم 1391/9/14 و برای دزدیدن مطالب دیگر وبلاگها افتتاح شده است
ساعت ۳:۱۳ ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/٤/٢
-------
چشامو باز میکنم. هوا تاریکه ولی هنوز تعداد عابرایی که از کنارم رد میشن خیلی زیاده و با این حساب نباید خیلی دیروقت باشه. گاهی نگاه بعضیاشون که انگار دلشون واسم میسوزه بیشتر منو میسوزونه که خب تو این سرما بهش نیاز دارم ولی انگار به اونایی که بی تفاوت از کنارم رد میشن بیشتر نزدیکم. بقیه دارن به خودشون دروغ میگن. باز چشمام بسته میشن و باز همه جا تاریک میشه. صورتم رو زمین سرد پیاده رو داره ترک میخوره ، صداشو میشنوم. با این چند تا تیکه پارچه که تنمه بدنم که خیلی وقته یخ زده. انگار اصلا بدنی ندارم. تنها عضو بدنم که یخ نزده چشمامن. و البته شاید مغزم. و شاید مغزم هم یخ زده یا نه،خوابیده.شاید خواب مغز اینجوریه.همش فکر میکنم. حتی وقتی خوابم.مث الان که خوابم. همیشه اینجوریه که اول همه جا تاریک میشه و بعد من یکی دیگه میشم . یکی که انگار قبلا بودم و باز خاطره ها میان جلو چشمام. مث عکس یا فیلم.البته مطمئن نیستم که همه ی اینا خاطره باشن چون بعضیارو اصلا یادم نمیاد. گاهی یه دختر مهربون با یه نگاه مهربون و زخمی ( ولی نه از جنس دلسوزی عابرا ) نگام میکنه. گاهی یه زن پیر ،شاید مادرم، و نگاه های دیگه ، ادمای دیگه که حتی گاهی نمیدونم کین. نگاه بعبضیاشون خیسه. گاهی فقط نگاه میکنن. گاهی یکی شبیه خودم با عصبانیت و گاهی هم با یه نگاه پر از حسرت نگام میکنن. یکی از عابرا،که داره به دختر قشنگی که از کنارم رد میشه نگاه میکنه ، دستمو له میکنه و من باز بیدار میشم. دستم داره خون میاد. چند ثانیه ای بیشتر چشمام باز نمیمونن. تو همون چند لحظه یه کوچولو شاید پنج ساله تو چشمام نگاه میکنه و باز همه جا تاریک میشه. این دیگه دقعه اخر بود.
-----------
اون کوچولو چقد شبیه بچگیای خودم بود!
-----------
دست مامانمو ول میکنم و میرم سمت اون ادم بدبختی که کنار خیابون داره میمیره. چشماشو باز میکنه . تو چشماش نگاه میکنم. چقد اشناس !
برچسب:
نویسنده: دزد