خرید بک لینک


دیدم جلوی هکتارها زمین شخم زده ایستاده ام. نرده ای با دو رج سیم خاردار از ورودم به مزرعه جلوگیری می کرد و می دیدم که این نرده و سه-چهار درخت بالای سرم در چندین کیلومتر تنها چیزهایی هستند که در برابرم ایستاده اند. در تمام طول نرده ها، به خصوص به رته زیرین سیم خاردار انواع آت و آشغال گیر کرده بود. مثل نخاله های کنار ساحل بود. لابد باد بعضی از آن ها را فرسنگ ها با خود آورده بود تا به این درخت ها و دو رج سیم خاردار گیر کنند. می دیدم که به شاخه های درخت ها هم تکه پاره های پلاستیک و پاکت های کهنه آویخته است. این تنها وقتی بود که آنجا ایستادم و در حالی که به آن آشغال های عجیب نگاه می کردم و بادی را که از روی مزارع بایر می گذشت حس می کردم، به خیالاتم اجازه جولان دادم. چون هرچه باشد این نورفک بود و تنها دوهفته بود که تامی را از دست داده بودم. به این آشغال ها و پاره های لاستیک که لای شاخه های درختان پرپر می کرد، خط کناره خرت و پرت هایی که در طول نرده ها گیر افتاده بود، فکر کردم و با چشم های بسته تصور کردم اینجا مکانی است که هر آن چه را از دوران کودکی از دست داده ام باد با خود آورده و حالا اینجا جلوشان ایستاده ام و اگر به قدر کافی صبر کنم، شکل کوچکی در افق آن سوی مزرعه پدیدار می شود تا ببینم تامی است و او برایم دست تکان می دهد و حتی شاید صدایم بزند. خیال هرگز از این فراتر نرفت.


هرگز ترکم مکن - کازوئو ایشی گورو

برچسب: نویسنده: دزد تاريخ: يکشنبه 1 بهمن 1391 ساعت: 8:51

صفحه بندی