«حالا تاریکه ... »
فیلم در شهری آرام رخ می دهد. منطقه ای سر سبز با مردمی معمولی . ولی در دل این آرامش و فرای این سبزی وقایعی سیاه و پلید روی می دهد که از چشم این انسان های عادی پوشیده است. مورچه ها و حشراتی که نمادی از این افراد خلافکار و پلید می باشند که در زیر این پوشش زیبا زندگی می کنند و مشغول فعالیت های کثیف خود هستند.
«مخمل آبی» فیلم نوآری تکان دهنده و شاه اثری از دیوید لینچ است. این فیلم را می توان آغاز دوران جدیدی برای این کارگردان صاحب سبک به شمار آورد. هرچند که این فیلم او از مایه های سوررئال کمتری نسبت به دیگر آثارش برخوردار بود اما نمی توان عطش کارگردان به این سبک را در فیلم منکر شد.
پاشیده شدن آب بعد از سقوط پیرمرد بر روی چمنزار به اطراف به آن شکل، جماعت حشرات ، گوش بریده و ... از المان های سورئال «مخمل آبی» هستن. البته سورئال «مخمل آبی» بیشتر شهودی است نه برنامه ریزی شده.
مخمل آبی روایت نسبتا سر راستی دارد و مخاطب خود را زیاد به زحمت نمی اندازند (کاری که

لینچ در اکثر آثار خو می کند!). جفری جوان کنجکاوی است که در راه برگشت به خانه یک گوش پیدا می کند. او گوش را برای کارآگاه شهر می برد و از طریق دختر کارآگاه با زنی آشنا می شود که ظاهرا مظنون اصلی ماجراست. دوروتی در نقش فم فتال ماجرا، خواننده ای است که اسیر تمایلات سادیسمی و مازوخیسمی (اصطلاحا سادومازوخیسم) شخصی به نام فرانک است که شوهر و پسر او را به گروگان گرفته است. فرانک فردی منحرف و دارای مشکلات روانی است که نسبت به آواز مخمل آبی یک تمایل غریزی و ناخودآگاه دارد.ویژگی ای که تقریبا در تمام فیلم های لینچ شخصیتی از این نوع وجود دارد و میل لینچ به پرداختن به این مقوله یعنی ناخودآگاه انسان را نشان می دهد.
هدف و داستان اصلی در واقع آن چیزی نیست که در نگاه اول می بینیم. «مخمل آبی» با صحنه هایی آغاز می شود که ما را به یاد رویایی آمریکایی می اندازد. خانه های کوچک در محیطی سرسبز و آرام ، فنس های کوتاه ، آدم های بی دردسری که در حیاط خانه خودشان حادثه برایشان اتفاق می افتد و ... . اما دوربین به مسیر خود ادامه می دهد و به زیر چمن زار می رود. جایی که گروهی از حشرات جمع شده اند. پیام لینچ واضح است. کما و رشد یافتن گاهی در عمق پنهان است. رویاها به راحتی به کابوس تبدیل می شوند. نابودی همه جا هست، حتی جاهایی که تصور بر امن بودن آنها می شود. این تم حضور شر در جای جای فیلم به وضوح دیده می شود.
دوروتی شخصیتی است که از آزار دیدن هنگام سکس لذت می برد و در واقع خود شخصیتی مازوخیسم دارد و این مورد به وضوح در همخوابی با جفری که به طور عالی واقعگرایانه از کار درآمده بود، بروز پیدا می کند ولی جفری که نمود پاکی است از این کار هیچ لذتی نمی برد و با اکراه به این کار دست می زند و پس از آن نیز دچار عذاب وجدان می شود.
اعتراض کارگردان به خشونت در قسمت هایی از فیلم برجسته تر است تا جنبه های تاریکتری از خوی انسانی را نمایش دهد. در صحنه ای که فرانک در کنار همدستانش جفری را کتک می زند، و نمایش این صحنه در جمعی خلافکار که از این کار لذت می برند و رقص زن بر روی ماشین، گواهی بر این مدعاست.
رنگ آبی در منطق لینچی رنگ گناه است که از آن در دیگر آثار خود نیز استفاده کرده. استفاده از مخمل آبی پوشش دوروتی هنگام سکس خشنش با فرانک ، همراه داشتن تکه مخمل آبی توسط فرانک عنصر پلید داستان و حتی آواز ارضا کننده غریزه او ، این رنگ را نمادی از گناه معرفی می کند.
از صحنه های بحث برانگیز فیلم، قسمتی است که دوروتی با بدنی صدمه دیده و عریان جلوی خانه جفری منتظر اوست. برخی این صحنه را بخشی سخیف و صحنه ای نازل می دانند. در حالی که هدف همین است! کارگردان از ارائه این بخش سخیف برای مخاطب هدف خاصی را دنبال می کند. لینچ بیننده را آشفته می کند تا درجه یاس و نومیدی را که دوروتی به آن دچار شده را تاثیرگذارتر کند.
بهره گیری از محیط های تاریک و قرار دادن کارکتر اصلی فیلم در جاهای تنگ و نماهای بسته ، حس تنها بودن در فضایی مبهم و رازآلود را به مخاطب القا می کند و این موضوع را پیش می کشد که معلوم نیست در این فضای تاریک چه اتفاقاتی در حال وقوع است.
لینچ با استفاده از یک شخصیت همجنس گرا (بن) در نقش یک خلافکار و قرار دادن آن در محیطی منزجر کننده همراه با افرادی چاق و نا متناسب ، به نحوی احساس منفی خود را نسبت به این گرایش بیان کرده.
اما دیگر عنصر پاک فیلم سندی، دختر کارآگاه و دوست جفری است. او که در خواب خود حضور نور در ظلمت و تاریکی را دیده بود. همراه شدن موسیقی کلیسایی با این صحنه، نوعی تقدیس این نگرش را به همراه دارد. گویی راه رهایی از این تاریکی و سیاهی چیزی جز عشق نیست.
کارکرد موسیقی نو فیلم در مخمل آبی اثر صحنه ها را دو چندان می کند و به فضاسازی آن کمک بهینه ای می کند. به طوری که لینچ از این تکنیک موسیقی در فیلم های بزرگراه گمشده و بلوار مالهالند نیز استفاده می کند.
نکته دیگری که در مورد فیلم می توان به آن اشاره کرد روال زمان در فیلم است. از ظاهر فیلم و شهر و سال ساخت فیلم، می توان گفت که فیلم مربوط به دهه 80 می باشد. ولی استفاده از ماشین های قدیمی، نوع لباس ها و تم آهنگ مخمل آبی با صدای بابی وینتون ، ما را به سالهای دهه 50 می برد. هدف از این ادغام اتفاقات بین دهه های 50 و 80 ، بیرون کشیدن فیلم از محدوده تاریخ و زمان است. لینچ داستان خود را فرای زمان تعریف می کند و به ما تذکر می دهد که این شرارت در نهاد بشری ممکن است هر وقتی اتفاق بیفتد.
در صحنه های پایانی فیلم پرنده ای را می بینیم که حشره ای را که نماد پلیدی بود به منقار گرفته بود. و این مثالی بود بر داستان مخمل آبی.
4 شخصیت اصلی فیلم هم عالی از کار درامده اند. کایل مک لاچلان در نقش جفری به خوبی نقش یک پسر پاک و بی گناه را بازی می کند. به خاطر همین کیفیت بالای نقش پردازی اوست که می توانیم هنگام افتادن او در گرداب دنیای فرانک و دوروتی با او همذات پنداری کنیم. لورا درن در نقش سندی دختری محتاط و خوب را بازی می کند که با کاراکتر او در "قلبا وحشی" تفاوت های زیادی دارد. ایزابلا روسلینی به طور کامل از پس پیچیدگی های شخصیت دوروتی - آسیب پذیری و انحطاط او، هوسرانی و افسردگی او و نفرت و نیاز او به فرانک – بر می آید. و در نهایت دنیس هاپر را داریم که در تمام عمر بازیگری تبهکارانه خود، نقشی به پلیدی و شریرانه ای فرانک بازی نکرده است. یکی از دهشتناک ترین خلافکارانی که بر روی پرده نقره ای رفتند.
و بالاخره در پایان فیلم است که نمایه هایی از مثبت اندیشی را می بینیم. خورشید پدیدار می شود، آسمان آبی است، سینه سرخی پدیدار می شود و انگار همه چیز دنیا درست است. سپس پرنده را می بینیم که حشره ای به منقار دارد. حشره ای که می دانیم از کجا آمده. فیلم دایره ای کامل را طی می کند و به نقطه آغازین می رسد. رویای آمریکایی که هنوز وجود دارد اما شر و ویرانی هنوز در اعماق وجود دارد.
مخمل آبی را می توان فیلمی اجتماعی دانست. فیلمی که دغدغه های آدم های دنیای لینچ را بازگو می کند و به نقد ناهنجاری ها و انحرافات جامعه می نشیند.
برچسب:
نویسنده: دزد
تاريخ: يکشنبه
1 بهمن
1391 ساعت: 8:51