خرید بک لینک

گفت: فکر کن بعد از مرگت، زنت با کدوم یکی از دوستای مجردت ارتباط خواهد داشت.

 

زدم زیر گوشش و رستوران را ترک کردم. صدا لابد اینقدر قرص و قایم بوده که موقع بیرون آمدن یکی دو نفر آنطور نگاهم میکردند. و شاید هم برایشان عجیب بوده دو نفر که تا چند دقیقهی پیش آنطور با هم بگو و بخند راه انداخته بودند، کارشان به اینجا بکشد.

 

 زیاد هم بیراه نمی گفت. برای وضعیت من ایده چندان بدی هم نبود برای شوخی! اما به هر حال حس کرده بودم در آن لحظه که باید بزنم توی گوشش. و زده بودم. و گفته بودم که دیگر نمی خواهم ببینمش.

 

توی راه به جای اینکه مثل چند وقت اخیر، مدام به این فکر باشم که خودم را موقع رسیدن به خانه سرحال نشان بدهم، آن جملهی لعنتی توی سرم بود. شاید تقصیر من بود که فقط به او گفته بودم مریضم و دکترها یکی یکی جوابم کرده اند، و نه حتی به زن جوانی که حالا حتما چایش را دم کرده و منتظر است تا مرد خانه اش بیاید و با یک استکان چای خوش رنگ پذیرایش باشد. شاید هم تقصیر او بوده که بی ظرفیتی نشان داده از خودش.

 

زیاد هم بیراه نمی گفت. آن هم برای شخصی با وضعیت من که زنی جوان توی خانه منتظرش بود. زنی جوان، سالها جوان تر از خودم که لابد دوستم داشت وگرنه به قول خودش مریض نبوده که مدام مثل پروانه دور مردی چهل و چند ساله با موهای جو گندمی و شکمِ گنده بچرخد. احتمالا چندان هم بیراه نمی گفت. سهیلا واقعا دوستم داشت؟

 

توی خانه سهیلا با یک استکان چای منتظر بود. گفتم حوصله ندارم و رفتم به رختخواب. تلویزیون را خاموش کرد و با یک ظرف میوه آمد. گفتم: «سهی جان میشه سیگارمو بیاری؟» آمد حرف بزند که گفتم: «خواهش می کنم باز شروع نکن عزیز من.»

 

رفت. از پشت به نظر می رسید دور کمرش چند سانتی متری بزرگ تر شده بود، اما نه آنقدر که زیبایی اندامش را تحت تاثیر قرار دهد.

 

- مگه نگفتی با علی میرین بیرون، چی شد پس؟

 

- هیچی!

 

سیب پوست می گرفت.

 

- حالت خوش نیست؟ چیزی شده؟

 

- نه!

 

- با علی حرفت شده؟

 

علی مجرد بود. یعنی می شد یکی از همان گزینه های ایده آل برای بعد از من. زنش دو سال پیش مرده بود و توی این مدت، وقت های بیکاری اش را بیشتر توی خانه ی ما می گذراند؛ وقتی من هم بودم. از جمله آخر مطمئن بودم؟ تلخندی زدم به پست فطرتی ام.

 

گاهی اتفاق می افتد. به همین سادگی است. یک پیشامد کوچک باعث می شود که تو به همه  آنچه ها که ایمان کامل داری و مقدس می شماری، شک کنی. شک کنی به اینکه آیا واقعا دنیا آنطوری داشته می گذشته که تو فکرش را می کردی. شک کنی به همه چیز. به همه چیز های بزرگ و با ارزش و اصیل. و همه ی اینها توی چند دقیقه ممکن است اتفاق بیفتد.

 

چند مرد در دنیا وجود دارند که حداقل در برهه ای از زندگی شان شک نکرده باشند به مادرشان و اینکه آیا واقعا پسر همانی اند که به عنوان پدر می شناسندش یا نه، حرامزاده ای که بر اثر یک لحظه ی عاشقانه ی ناب مادر، ولی نه با آن شخص مورد نظر، یعنی پدر، به دنیا آمده اند. و چند نفر را می شناسی که بعد از این شک، رابطه شان با مادر شکرآب نشده باشد. بیشترشان هم بعد از مدتی رابطه شان با مادر خوب می شود، و مادرِ از همه جا بی خبر، وقتی می نشیند وردست سکینه خانم و چی چی خانم و چی چی خانم، داغ دلش را اینگونه تسکین می دهد که پسرم توی مرحله بلوغ است یا همچین چیزی. و بیچاره اصلا به ذهنش هم نمی رسد که آن پارهی تنش، شب ها چه خواب هایی می بیند برایش. همه چیز به همین سادگی اتفاق می افتد. چند مرد در دنیا وجود دارند که به زنشان شک نکرده باشند؟

 

- چته، چرا حرف نمیزنی؟

 

تکه ای از سیب هایی که پوست گرفته و خرد کرده بود توی ظرف را برداشتم و گاز زدم. سیگارم را خاموش کردم و گفتم: «هیچی، فقط حوصله ندارم.» صورتم را برگرداندم به سوی دیوار. چرخید سمت من و خواست که دستش را بکند توی موهایم که دستش را آرام گرفتم. پتو را کشیدم روی سرم.

 

ظرف میوه را به آشپزخانه برد. میوه های مانده را گذاشت توی یخچال، آشغال ها را توی سطل ریخت، ظرف و دست هایش را شست و آمد توی اتاق. و حالا هم که سر و صدایی نبود یعنی به عادت مألوف، داشت قبل از خواب دست هایش را کرم می زد. لامپ را خاموش کرد و آرام خودش را سراند زیر پتو.

 

- سهیلا نظرت چیه بچه دار بشیم؟

 

- چی بگم!

 

معلوم بود که ته دلش بچه می خواهد. نه اینکه فقط این بار صدایش طوری باشد که بخواهد بگوید بله و نتواند، چند وقتی بود رفتارش نشان می داد. وقتی بچه ای می دید، به راحتی می شد از نوع نگاهش فهمید که دلش بچه می خواهد.

 

- راستش رو بگو، نظر واقعیت رو.

 

تکانی به خودم دادم و رویم را برگرداندم طرفش. انگار که این کارم باعث شرمندگی اش شده باشد، با صدای لرزان گفت: خوب ... نمی دونم. هرچی تو بگی.

 

و من توی این ده سال گفته بودم که نمی خواهم. او هم مقاومتی نکرده بود. می گفت به خاطر تو هرکاری حاضرم بکنم. واین تنها خواسته ی من بود. تنها خواسته ی واقعی من. حتما دوستم داشت، وگرنه چطور می توانست این همه وقت، این خواسته ی زنانه اش را نادیده بگیرد؟

 

- بهتره بیشتر فکر کنیم.

 

- هرجور تو بخوای.

 

***

 

- آقای شمسایی با شما کار دارن. آقای رستمی اند فکر کنم.

 

بی صدا تشری زدم که نباید طوری جواب می دادی انگار من هستم. هرچند خیلی زود پشیمان شدم. او چه می دانست که بین من و علی چه گذشته. گوشی را گرفتم.

 

- بله؟

 

- قطع نکن. گوش بده به حرفم.

 

- بگو.

 

- شوخی کردم آقاجون. تو چرا اینجوری شدی؟

 

- باشه. کاری نداری؟

 

- کارت تموم شد میام دنبالت بریم بیرون.

 

- کار دارم. رییس گفته باید ...

 

- چرند نگو. ناهار می ریم بیرون با هم، ok؟

 

- کار دارم.

 

- لوس بازی در نیار شاهین. گفتم شوخی کردم و حالا هم معذرت خواهی می کنم.

 

- باشه. ولی کار دارم.

 

- باشه! هر وقت ok شدی زنگ بزن.

 

گوشی را گذاشتم. زنگ نزدم بهش، تلفن هایش را هم جواب ندادم دیگر.

 

بعدازظهر با سهیلا قرار بود سراغ متخصص زنان برویم برای مشاوره. بچه خواستن من در این شرایط به خاطر این نبود که ردپایی از خودم توی زندگی آینده سهیلا بگذارم تا حداقل مجرد مورد نظر وبال گردنی داشته باشد؟ زنگ زدم و گفتم که کاری برایم پیش آمده و نمی توانم بیایم. سهیلا یخ کرد. گفت: خودم میرم پس. گفتم: نه! باشه یه روز با هم میریم. گفت: باشه. باید فکر می کردم. توی کافی شاپ نشستم به لیست کردن رفقای مجرد!

 

***

 

از مطب آمدم بیرون. سیگاری روشن کردم و پیاده راه افتادم. می گفت که سیگار حالم را بدتر کرده و توی فشار عصبی ام انگار. گفتم: نه، خوبم. گفته بود اینطوری زیاد دوام نمی آورم. «مواظب خودت باش.» گفته بودم مواظبم. دروغ می گفتم. گفته بود بهتر است سهیلا هم در جریان قرار بگیرد. گفته بودم: باشه! بهش میگم. دروغ گفته بودم. بعد از جریان سوء استفاده علی، به خودم حق می دادم که دیگر به کسی در این مورد اطمینان نکنم. ضمناً اگر سهیلا می دانست، توی انتخاب مجرد آینده راحت تر عمل نمی کرد؟ به خودم فحش دادم از پست فطرتی ام. سهیلا دوستم داشت و اگر می دانست بیشتر توجه می کرد به من. اما بهتر بود نداند. برای خودش بهتر بود.

 

توی رختخواب از سهیلا پرسیدم که اگر بمیرم چه می کند.

 

فکر کرد شوخی می کنم. گفت: هیچی انتظار داری چه کنم. فرداش می رم یه شوهر دیگه پیدا می کنم و بعد خندید. من نخندیدم.

 

قبل از خواب گفته بود خل شده ام انگار و اینکه تازگی ها کارهای عجیب می کنم. گفته بودم چیزی نیست، خوبم.

 

تصمیم گرفتم که هیچوقت به سهیلا نگویم. برای خودش بهتر بود.

 

***

 

جشن تولد خوب پیش می رفت تا اینکه علی پیدایش شد. سلام و علیک سردی کردم. خوش و بش او با مهمان ها که تمام شد، نشستم کنارش و توی گوشش گفتم که اینجا چه کار می کند. گفت سهیلا دیده که نیامده به او زنگ زده و گفته بیاید. که خیلی وقت است پیدایش نیست و سایه اش سنگین شده و از این حرف ها. او هم آمده. هم برای معذرت خواهی و هم برای رفع کدورت. گفتم: نکنه تو همون مجرده ای؟ سگرمه هاش توی هم رفت و دیگر چیزی نگفت. نیم ساعت بعد هم بهانه ای آورد و خداحافظی کرد. توی چهارچوب در رو به من کرد و گفت: الاغ! سهیلا پاک ترین موجودیه که تو زندگیم دیدم. تو هم بهتره اینقدر فکرای چرند نکنی.

 

گفتم: باشه!

 

دهانش را چسباند به گوشم و گفت: داری میمیری بدبخت! یه کم زندگی کن.

 

سهیلا داشت توی آشپزخانه چای می ریخت و با شاهین که شمع ها را روی کیک می چید بگو و بخند راه انداخته بود. شاهین تازه از زنش طلاق گرفته بود؛ یادگاری از دوران دانشگاه. به خودم گفتم پست فطرت! و رفتم توی آشپزخانه. سهیلا پاک ترین زنی بود که می شناختم و از همه مهم تر اینکه دوستم داشت. دوستم داشت؟ زیر لب به خودم گفتم پست فطرت و زیر دستی از دستم افتاد.

 

کادوی علی یک عطر زنانه خوشبو بود. سهیلا زد به لباسش و گفت که خوشبوست. موقع خواب گفتم خیلی از بوی اودکلن جدیدش بدم می آید. گفت: از اودکلن یا علی؟ گفتم: لباست رو عوض کن بعد بیا تو رختخواب! تا صبح بگو و بخندهای سهیلا با مجردها توی گوشم بود.

 

***

 

از مطب دکتر یکراست رفتم خانه. گفته بود باید استراحت مطلق کنم. گفته بود گواهی هم می نویسد. گفتم نمی خواهد و رفتم خانه.

 

توی رختخواب به سهیلا گفتم که اگر من بمیرم او چه خواهد کرد. این بار خنده اش نگرفت. ناراحت شد و گفت که حرفی نزنم. به گمانم از حال و روزم خبر دار شده بود.

 

گفتم چند ماهی قصه ی بچه را فراموش کند. گفتم بعدش دوباره فکر می کنیم. پتو را کشید روی سرش و رویش را برگرداند تا لرزش شانه هایش را نبینم.

 

---------

 علی مهدی دوست سلیمی

برچسب: نویسنده: دزد تاريخ: يکشنبه 1 بهمن 1391 ساعت: 8:46

صفحه بندی