این وبلاگ در تاریخ فکر کنم 1391/9/14 و برای دزدیدن مطالب دیگر وبلاگها افتتاح شده است
سلام
شهادت سرور و سالارشهیدان امام حسین (ع) وباب الحوائج آقام ابوالفضل العباس رو تسلیت
میگم.چه شب وروزای عجیبی داره محرم تو این روزا خیلی چیزارو فراموش میکنیم و آروم وسبک
میشیم وانگار اشکامون همه ی گردوغبار این زمین رو از رو بالهامون پاک میکنه وبالهامون
سبک میشه اونقدرسبک که میشه تو آسمون عشق بال بزنیم وآزاداز همه ی زمین، بریم بالا ...
راستی این مدت که نبودم خیللللللی سرم شلوغ درسام بود آخه به خاطر یه موضوعی
از درسام جا مونده بودم و باید جبرانشون میکردم. آخه ازاوایل مهر به اندازه یک ماه درگیر
برگزاری یه همایش تو دانشگاهمون بودم وخیلی کم فرصت درس خوندن داشتم که
خوب بعداز یک ماه تلاش بی نتیجه موند وبرگزارنشد...
آخه تو خوابگاهی که هستم فقط منو چندتا ازدانشجوهای دیگه کارشناسی وترم پایینی هستن
بقیه یا ارشدن یا سال آخر کارشناسی خلاصه بیشترشون امسال درگیرکنکور هستن.
واقعیتش تا حدی که وقت وانرژی ام یاری میکرد با درسایی که ازاستادای بزرگم یادگرفته
بودم وکتابای برنامه ریزی که خونده بودم تونستم تا حدی کمکشون کنم اما این مشکل
اپیدمی بود وبیشترشون یا اصلا برنامه ریزی نمیکردن یا مثل سال کنکور خودم هرروز یه
برنامه میریختن که جواب نمیده.خلاصه به یه تعداد تونستم کمک کنم اما فقط اونا
که کنکورندارن، خیلی ها هستن که همین مشکلو دارن،به خاطر همین تصمیم
گرفتم که ازیکی ازبزرگان دراین زمینه دعوت کنم که این فرصت برای همه محیا
بشه حتی برای اونایی که کنکور ندارن، پیش میاد که آدم وقتی وارد دانشگاه
میشه، دیگه انگار موتور تلاشش خاموش میشه و این یه جرقه برای اون دسته
از بچه هامیتونست باشه.
با تمام بزرگواری ایشون که قبول زحمت فرمودن وسرخیلی چیزا گذشت کردن
که همایش برگزار بشه افسوس که این اتفاق نیافتاد، که انجمن لیاقت ودانشجوهای
دانشگاه سعادت حضوردر همایش ایشون رونداشتن.یه گله هم می خوام کنم
ازدبیرهای انجمن های دانشجویی مختلف دانشگاهمون که دونه دونه سراغشون
رفتمو هرکدوم یه جور بهونه به قول خودشون منطقی آوردن وبا برگزاری این همایش
موافقت نکردن، واقعا نمیفهمم برپا کردن یه سری نمایشگاه که شاید به درد تعداد
خیلی کم ازدانشجوها که سلیقه های خاصی دارن میخوره، وواقعا استقبالی هم
ازشون نمیشه وبه درد کسی هم نمیخوره(از رو عصبانیت نمیگما اگه چند روز
محل برگزاریش وایستی میبینی پرنده هم به زور اون حوالی پرمیزنه)اصلا قابل
قیاسه با یه همچین همایشی که به درد همه ی دانشجوها می خوره ویه چیزی
یاد میگیرن وانگیزه برای تلاش پیدا میکنن که واقعا می ارزه که ازنظر مالی سنگ
تموم بذاری، اما چی بگم فقط دیونه شدم ازکارها وبهونه هاشون که اینقدر کوته
فکرن وبهونه های بنی اسرائیلی میارن.ای بابا بگذریم هرموقع بهش فکرمیکنم
اعصابم خورد میشه.
میخواستم از محرمو اتفاقای قشنگی که روز اولش برام افتاد بگم که واقعا تعریف
کردنیه.فک کنم غروب روز4شنبه اول محرم بود که با مهناز(پایین درمورد مهناز
مینویسم ومعرفی اش میکنم)داشتیم میرفتیم بازار خرید کنیم که توراه یه
دفعه تو آسمون یه شهاب دیدیم اونقدر ذوق زده شده بودیم که همونجا وایستادمو
چشامو بستم تودلم فقط یه آرزو کردم،فقط یه آرزو به خاطر اینکه تمام انرژی
دعام روی این آرزوم باشه وزود برآورده شه که سلامتی یکی از عزیزترینهام
بود که خیلی ازش دورم وجزدعا کاری ازم برنمیاد که براش انجام بدم وقتی
رسیدیم بازار یه سقاخونه اونجا بود که شمع روشن کردیمو بازم دعاااااااااا...
خیلی شب قشنگی بود وقتی برگشتیم خوابگاه، هردومون پرازآرامش وانرژی
بودیم چقدر شب خوبی بود.
آممااااا مهناز عزیزم :دانشجوی فیزیک ذرات، ترم3 ارشد که قراره باهم روی
پایان نامه اش کارکنیم وبه یاری خدا ازش یه مقاله برای ISI دربیآریم و یکی
از اون شخصیتهایی هست که توزندگی ام خلا حضورشو به عنوان یه دوست
احساس میکردم.آخه 3نفررو از5سال پیش صدا میزدم ودوتاشون که یکیش
نرگس عزیزم هست 2سال بعدش اومدن تو زندگی ام ودرجایگاه خودشون
فوق العاده توزندگی ام موثر بودن ویکی دیگه اش تقریبا 1سال ونیم پیش
وارد زندگی ام شد درسته خیلی طول کشید تا بیاد اما به موقع اومد
وخیللللی تو موفقیت هام موثر بود اما خوب خودش نمیدونه.اما مهناز
که 4امین نفربود خیلی زود، زود تر از بقیه بعد 1ترم پیداش شد شاید
فرکانس امواجم به سمت این آدم خیلللی قوی بود چون خلا وجودش
توزندگی ام رو به شدت احساس میکردم(که بیشتر به خاطر شرایطی
بودکه توش بودم).آدمی که هدفهای مشترک توفیزیک باهاش دارم و
وقتی هرکدوممون ازآرمانهامون تو فیزیک حرف میزنیم چشمامون برق
میزنه وساعتها میشینیم برنامه میریزیم برای تحقق هدف مشترکمون
وگذر زمان رو اصلا متوجه نمیشیم وخیلی حس خوبی میگیریم،به جرات
میتونم بگم ۹۹درصد مکالمات ما مربوط به نظریات مربوط به فیزیک ازدانشمندان
فیزیک تا نظرات خودمون ،یه موقع هایی دوتایی تو دنیای فیزیک اونقدر غرق
میشیم که حواسمون به اتفاقاو آدمای اطرافمون نیست وبیشتر اوقات تا
صبح بیداریم.
خدایا شکرت به خاطر حضور بنده ی عزیزی مثل مهناز درکنارم...
طولانی شد، به جبران این مدت که نبودم.
برچسب:
نویسنده: دزد