این وبلاگ در تاریخ فکر کنم 1391/9/14 و برای دزدیدن مطالب دیگر وبلاگها افتتاح شده است
لبخند خــدا .. چه حس ِ قشنگی ...
دیشب میوه و چایی آورده بودیم و داشتیم حرف می زدیم که یهو بابا گفت : " راستی ! بهتون گفتم ؟ من امروز لبخندِ خـدا رو دیدم .. "
گفتم : " وای چه خوب .. خوش به حالت بابا .. "
بابا گفت : " امروز که با عجله و خسته از ساختمون اداری میومدم بیرون ، یهو دیدم یه پسر معلول که نمیتونست حرف هم بزنه رویِ ویلچر نشسته بود و بهم اشاره کرد که بیا رویِ ترازو .. بابا گفت : ما که خونه ترازو داریم ، ولی رفتم رو ترازو و خودم رو وزن کردم و بعد دست کردم تو جیبم و یه اسکناس در آوردم دادم به اون پسر و با عجله خداحافظی کردم . خواستم راه بیوفتم که دیدم پسر با عصبانیت داد میزد که یعنی این چیه دادی ؟
نگاه کردم دیدم اون اسکناس 200 تومنی بوده .. با خودم گفتم : مگه وزن کردن چقدر میشه ؟؟ حتما کمه .. گفتم : " خدا یا من دست میکنم تو جیبم هر چی در اومد باشه برای این پسر .. دست کردم و یه اسکناس 2000 تومنی در اومد .. اون 200 تومنی هم گذاشتم روش و دادم بهش ..
یهو دیدم اون پسر چنان خنده خوشحالی بلندی کرد که منم با خنده اش خندم گرفت و میخندیدم .. سرم رو بالا کردم و دیدم اون دور هم مردی که این چند دقیقه مارو نگاه میکرد هم داره میخنده .. سه تایی با هم میخندیدیم ..
یهو تو دلم گفتم : " خدام همینجاست .. خدا هم الان داره میخنده .. من لبخند خـدارو هم دیدم .. "
بعد بابا بهمون گفت : " درسته که اون پول برای من پول کمی بود ولی تونست اون پسر رو اونقدر خوشحال کنه .. همیشه سعی کنید با کارهاتون هرچند کوچیک بقیه رو شاد کنید .. من دوست داشتم اون لحظه هیچوقت تموم نمیشد .. "
واقعا چه حس ِ قشنگیه کاشتن گل ِ لبخند رو لبهای دیگران .. حتی خیلی کوتاه ..
خــــــــدا یــا ! شکــــــــــــــــــــــرررررررررررررررررر ..

برچسب:
نویسنده: دزد