خرید بک لینک

به نام خدا

وقتی خیلی کوچیک بودم 

آخر این داستان رو جایی شنیده بودم 

امروز که بالاخره کلشو خوندم کلی خوشم اومد 

یاد بچگی و داستاناش بخیر

در زمان قدیم زن و شوهری زندگی می کردند که خیلی فقیر بودند و دو ماهیمی شد که زن از بی پولی نرفته بود حمام.

 

یک روز, زن به شوهرش گفت «آخر تو چه جور شوهری هستی که نمی توانی دهشاهی بدهی به من برم حمام

 

مرد از حرف زنش خجالت کشید و بعد از مدتی این در آن در زدن, به هر جانکندنی بود, ده شاهی جور کرد و داد به او.

 

زن اسباب حمامش را ورداشت و راه افتاد. به حمام که رسید دید حمام قرقاست. از حمامی پرسید «کی حمام را قرق کرده؟»

حمامی گفت «زن رمال باشی

 

زن گفت «تو را به خدا بگذار من هم برم لا به لای کنیزها و دده هابنشینم و حمام کنم. خیلی وقت بود می خواستم بیام حمام و پولی تو دست و بالم نبود

 

حمامی دلش به حال زن سوخت و او را راه داد. زن رفت گوشه ای نشست ومشغول شد به شست و شوی خودش. در این حیص بیص دید کنیزها با سلام و صلوات زنبدترکیب و نکره ای را که بلند بلند آروغ می زد, آوردند به حمام.

 

زن بیچاره تا چشمش افتاد به هیکل نتراشیده زن رمال باشی, سرش را بلندکرد به طرف آسمان و گفت «خدایا به کرمت شکر. من با این حسن و جمال و قد و قامت دوماه به دو ماه هم نمی توانم بیایم حمام, آن وقت باید برای این زن بدترکیب حمام راقرق کنند و او با این جاه و جلال و دم و دستگاه به حمام بیاید

 

بعد, هر طوری بود خودش را شست و شویی داد. از حمام درآمد و رفت خانه.

 

شب, وقتی شوهرش آمد خانه, حکایت حمام رفتن زن رمال باشی را تمام و کمالبرای او تعریف کرد و آخر سر گفت «ای مرد! تو هم از فردا باید بری و رمال بشوی

 

مرد گفت «مگر زده به سرت. من که از رمالی چیزی سرم نمی شود

 

زن گفت «خودم کمکت می کنم. الا و للا تو از فردا باید رمال بشوی

 

خلاصه! هر چه مرد به زنش گفت از عهده این کار بر نمی آید, زن زیر بارنرفت و آخر سر گفت «یا تخته و رمالی یا طلاق و بیزاری

 

مرد هر چه فکر کرد دید زنش را خیلی دوست دارد و چاره ای ندارد که حرفشرا قبول کند. این بود که نرم شد و گفت «ای زن! پدرت خوب! مادرت خوب! مگر به همینسادگی می شود رمال شد

 

زن گفت «آن قدرها هم که تو فکر می کنی مشکل نیست. فردا صبح زود می رویبیل و کلنگ را می فروشی. پولش را می دهی یک تخته رمالی و دو سه تا کتاب کهنه کت وکلفت و می روی می نشینی یک گوشه مشغول رمل انداختن می شوی. هر که آمد گفت طالع منرا ببین, اول کمی طولش می دهی, بعد می گویی طالع تو در برج عقرب است و عاقبت چنینمی شوی و چنان می شوی

 

مرد گفت «آمدیم مشکل یکی و دو تا را شانسی رفع و رجوع کردیم, آخرش چی؟بالاخره می افتیم تو دردسر

 

زن گفت «آخر هر کاری را فقط خدا می داند. نترس! خدا کریم است

 

صبح زود, مرد بیل و کلنگش را ورداشت برد فروخت و با پولشان اسبابرمالی خرید و رفت نشست در مسجد شاه.

 

چندان طول نکشید که جلودار پادشاه آمد سراغش و گفت «جناب رمال باشی.شتری که پول های پادشاه بارش بوده گم شده. رمل بنداز ببین کجا رفته

 

رمال تو دلش گفت «خدایا! چه کنم؟ چه نکنم؟ حالا چه خاکی بریزم به سرم؟دیدی این زن سبک سر چطور دستی دستی ما را انداخت تو هچل

 

بعد همین طور که مانده بود چه کند, چه نکند, مهره ها را در مشتشچرخاند و آن ها را ول کرد رو تخته. خوب نگاهشان کرد. کمی رفت تو فکر و گفت:«جلودارباشی! برو صد دینار بده نخود و به هر طرف که دلت خواست راه بیفت و بنا کندانه به دانه نخود ها را ریختن و رفتن. وقتی نخودها تمام شد, سه مرتبه دور خودتبچرخ. به هر طرف که قرار گرفتی از زمین چشم برندار و به این طرف آن طرف نگاه نکن.راست برو تا برسی به شتر گم شده

 

جلودار باشی یک شاهی گذاشت کف دست رمال و رفت و هر چه را که گفته بودمو به مو انجام داد و آخر سر رسید به خرابه ای و دید شتر رفته آنجا گرفته خوابیده.

 

افسار شتر را گرفت. برد به قصر. حکایت گم شدن شتر و رمال را برایپادشاه تعریف کرد. بعد, برگشت پیش رمال و ده اشرفی به او انعام داد.

 

مرد تا چشمش افتاد به ده اشرفی, از خوشحالی دست و پاش را گم کرد. پیشاز غروب بساطش را ورچید توی بازار گشتی زد. هر چه لازم داشت خرید و با دست پر رفتخانه و گفت «ای زن! حق با تو بود و من تا حالا نمی دانستم رمالی چه دخل و مداخلیدارد. خدا پدرت را بیامرزد که من را از فعلگی و دنبال سه شاهی صنار دویدن راحتکردی

 

بعد, نشستند با هم به گپ زدن و گل گفتن و گل شنفتن.

 

فردای آن شب, مرد با شوق و ذوق رفت بساطش را پهن کرد و همین که نشست,چند تا غلام و فراش درباری آمدند به او گفتند «پاشو راه بیفت که پادشاه تو را میخواهد

 

این را که شنید دلش افتاد به تپیدن و رنگ به صورتش نماند. با خودش گفت«بر پدر زن بد لعنت! دیدی آخر عاقبت ما را به کشتن داد. اگر پادشاه بو ببرد که منبیق بیقم و حتی سواد ندارم, کارم زار است و گوش تا گوش سرم را می برد

 

خلاصه! با ترس و لرز اسباب رمالیش را زد زیر بغل و با غلام ها و فراشها راه افتاد. در راه هزار جور فکر و خیال کرد و از ترس جان به سر شد, تا رسید بهحضور پادشاه.

 

پادشاه نگاهی به قد و بالای او انداخت و پرسید «تو شتر را پیدا کردی,با بار پولی که باش بود؟»

 

مرد جواب داد «بله قربان

 

پادشاه گفت «از امروز تو رمال باشی دربار هستی و از ما جیره و مواجبمی گیری. برو و کارت را شروع کن

 

آن شب, وقتی مرد به خانه اش برگشت, گفت «ای زن! خانه ات خراب شود کهآخر به کشتنم دادی

 

زن پرسید «مگر چه شده؟»

 

جواب داد «می خواستی چه بشود؟ امروز از دربار آمدند من را بردند بهحضور پادشاه و پادشاه رمال باشی دربارم کرد و از صبح تا شب هی خدا خدا کردم چیزیپیش نیاید که بفهمد از رمالی هیچی سرم نمی شود و دارم بزنند

 

زن گفت «ای بابا! بعد از آن همه بدبختی, تازه خدا یادش افتاده به ماوخواسته نانی بندازه تو دامن ما؛ آن وقت تو می خواهی به یک پخ جا خالی کنی. اینجور فکرها را از سرت بیرون کن و بی خیال باش. آخرش هم یک طوری می شود. خدا کریماست

 

بگذریم! زن آن قدر از این حرف ها خواند به گوش او که مرد دل و جرئتیبه هم زد و از آن به بعد مثل درباری های دیگر راست راست می رفت دربار و می آمدخانه.

 

مدتی گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد, تا یک شب از قضای روزگار چهل دزدخزانه پادشاه را شبانه زدند و بردند. همین که صبح شد، پادشاه رمال باشی را خواست وگفت «زود دزدها و هر چه را که از خزانه برده اند پیدا کن

 

رمال باشی گفت «حکم حکم پادشاه است

 

بعد, آمد خانه به زنش گفت «روزگارم سیاه شد

 

زن پرسید «چی شده؟»

 

مرد جواب داد «دیگر می خواستی چی بشود؟ دیشب دزدها خزانه پادشاه راخالی کرده اند و حالا پادشاه دزدها و هر چه را که برده اند از من می خواهد. همینفردا مشتم وا می شود و سرم به باد می رود

 

زن گف «فعلاً برو از پادشاه چهل روز مهلت بگیر تا ببینیم بعد چی میشود

 

رمال باشی رفت چهل روز مهلت گرفت و برگشت خانه به زنش گفت «این هم چهلروز مهلت. بعدش چه خاکی بریزم به سرم؟»

 

زن گفت «تا چهل روز دیگر کی مرده, کی زنده است؟ حالا پا شو برو بازارچهل تا کله خرما بگیر بیار و هر شب یکی از آن ها را بخور و هسته اش را بنداز تودله که اقلاً حساب روزها دستمان باشد و بدانیم روز چهلم چه روزی است

 

رمال باشی گفت «بد فکری نیست

 

و رفت چهل تا کله خرما خرید و برگشت خانه.

 

حالا بشنوید از دزدها!

 

وقتی دزدها شنیدند پادشاه رمالی دارد که از زیر زمین و بالای آسمانخبر می دهد, ترس ورشان داشت. نشستند با هم به گفت و گوی که چه کنند و چه نکنند تااز دست چنین رمالی جان سالم به در ببرند. آخر سر قرار گذاشتند هر شب یکی از آن هابرود رو پشت بام خانه رمال باشی سر و گوشی آب بدهد و ببیند رمال باشی چه می کند وبراشان چه نقشه ای می کشد.

 

شب اول, یکی از دزدها خودش را رساند به پشت بام رمال باشی و گوش تیزکرد ببیند رمال باشی چه می کند. در این موقع رمال باشی یکی از خرماها را خورد.هسته اش را ترقی پرت کرد تو دله و بلند گفت «این یکی از چهل تا

 

دزد تا این را شنید, از رو پشت بام پرید پایین. رفت پیش رفقاش و گفت«هر چه از این رمال باشی گفته اند, کم گفته اند

 

گفتند «چطور؟»

 

گفت «تا رسیدم رو پشت بام خانه اش, هنوز خوب جا گیر نشده بودم که بلندگفت این یکی از چهل تا

 

دزدها خیلی پکر شدند و بیشتر ترس افتاد تو دلشان.

 

خلاصه! از آن به بعد, هر شب به نوبت رفتند رو پشت بام رمال باشی ورمال باشی شبی یک کله خرما خورد. هسته اش را انداخت تو دله و گفت «این دو تا ازچهل تا. این سه تا از چهل تا« و همین طور شمرد تا رسید به سی و نه.

 

شب سی و نهم دزدها دور هم جمع شدند و گفتند «یک شب بیشتر نمانده کهرمال باشی ما را بگیرد و کت بسته تحویل بدهد. اگر به زیر زمین یا ته دریا هم بریمفایده ندارد و دست از سر مان بر نمی دارد. خوب است تا کار از کار نگذشته خودمانبریم خدمتش و جای جواهرات خزانه را نشانش بدهیم. این طوری شاید پادشاه از تقصیرمانبگذرد و از این مهلکه جان به در ببریم

 

فردای آن روز, دزدها یک شمشیر و یک قرآن ورداشتند رفتند پیش رمال باشیو گفتند «این شمشیر, این هم قرآن. یا ما را با این شمشیر بکش, یا به این قرآنببخش. جواهرات خزانه پادشاه هم دست نخورده زیر خاک است

 

رمال باشی دزدها را کمی نصیحت کرد. بعد جای جواهرات را یاد گرفت و بهآن ها گفت «الان می روم پیش پادشاه ببینم چه کار می توانم براتان بکنم.» و بلندشد, دوان دوان رفت خدمت پادشاه, جای جواهرات را به او گفت و برای دزدها طلب شفاعتکرد.

 

پادشاه که از خوشحالی در پوست خودش نمی گنجید, گفت «رمال باشی! راستشرا بگو چرا برای دزدها طلب بخشش می کنی؟»

 

رمال باشی گفت «قربانت گردم! دزدها وقتی خبردار شدند پیداکردن آن ها وجواهرات را گذاشته ای به عهده من از خیر هر چه برده بودند گذشتند و فرار کردند به مغربزمین و حالا اگر بخواهی آن ها را برگردانی, دو مقابل خزانه باید خرج قشون کنی.آخرش هم معلوم نیست به نتیجه برسی یا نه

 

پادشاه حرف رمال باشی را قبول کرد و عده ای را با شتر و قاطر فرستاد,جواهرات خزانه را تمام و کمال آوردند تحویل خزانه دار دادند و باز به رمال باشیخلعت داد و پول زیادی به او بخشید.

 

وقتی رمال باشی برگشت خانه به زنش گفت «امروز پادشاه آن قدر پول بخشیدبه من که برای هفت پشتمان بس است. حالا بیا فکری بکن که از این مخمصه خلاص بشوم.چون می ترسم آخر گیر بیفتم و جانم را بگذارم رو این کار

 

زن فکری کرد و گفت «این را دیگر راست می گویی. وقتش رسیده خودت رابزنی به دیوانگی تا دست از سرت بردارند

 

مرد گفت «چطور این کار را بکنم؟»

 

زن گفت «فردا صبح, وقتی شاه رفت حمامم هر طور شده خودت را برسان بهاو. دست و پاش را بگیر و مثل دیوانه ها از خزینه بندازش بیرون و لخت مادرزاد بناکن به بشکن زدن و قر و قمبیل آمدن. آن وقت دوست و دشمن می گویند رمال باشی پاک چلو خل شده؛ پادشاه هم دست از سرت برمی دارد

 

مرد گفت «بد نگفتی

 

و صبح فردا, همان طور که زنش گفته بود, بعد از اینکه پادشاه رفت حمام,دوان دوان خودش را رساند به آنجا. نگهبان ها را کنار زد و به زور رفت چنگ انداختموهای پادشاه را گرفت و از خزینه کشیدش بیرون, که یک مرتبه صدایی بلند شد و سقفخزینه رمبید.

 

پادشاه وقتی دید رمال باشی از مرگ حتمی نجاتش داده, مال بی حساب وکتابی به او بخشید و همه کاره دربارش کرد.

 

رمال باشی برگشت خانه و ماجرای آن روز را برای زنش تعریف کرد. زن گفت«یک کار دیگر هم می توانی بکنی

 

مرد گفت «چه کاری؟»

 

زن گفت «یک وقت که همه اعیان و اشراف شهر دور و بر تخت پادشاه حلقهزده اند خودت را برسان به پادشاه و او را از تخت بکش پایین. بعد از این کار, همهمی گویند عقل از سرت پریده و دیوانه شده ای. پادشاه هم می گوید رمال دیوانه نمیخواهم و از دربار بیرونت می کند. آن وقت با خیال راحت می رویم گوشه دنجی می نشینیمو خوش و خرم زندگی می کنیم

 

رمال باشی حرف زنش را قبول کرد و منتظر فرصت ماند. تا یک روز همهاعیان و اشراف شهر رفتند حضور پادشاه و دست به سینه جلو تختش صف بستند.

 

رمال باشی دید فرصت از این بهتر دست نمی دهد و از میان جمعیت پرید روتخت و پادشاه را از آن بالا انداخت پایین, که در همین موقع عقربی قد یک گنجشک اززیر تشکی که پادشاه روش نشسته بود, آمد بیرون

 

همه به رمال باشی آفرین گفتند و از آن به بعد دیگر کسی نبود که بهاندازه رمال باشی پیش پادشاه عزیز باشد.

 

رمال باشی مطلب را با زنش در میان گذاشت و آخر سر گفت «امروز هم کهاین جور شد و حالا بیشتر از عاقبت کار می ترسم

 

زن, شوهرش را دلداری داد و گفت «حالا که خدا می خواهد روز به روز کارو بارت بالا بگیرد و اجر و قربت پیش پادشاه بیشتر شود, چرا ما نخواهیم؟»

 

رمال باشی گفت «درست می گویی. باید راضی باشیم به رضای خدا

 

از آن به بعد, رمال باشی صبح به صبح می رفت دربار و شب به شب برمی گشتخانه و با زنش به خوبی و خوشی زندگی می کرد. تا روز از روزها که همراه پادشاه رفتهبود شکار, پادشاه ملخی را در مشتش گرفت و به او گفت «بگو ببینم! چی تو مشت من است؟»

 

رمال باشی روش را کرد به طرف آسمان و در دل گفت «خدایا! خودت می دانیکه من می خواستم از این کار دست بکشم و تو نگذاشتی. حالا هم راضی ام به رضای تو

 

بعد, آهسته گفت «یک بار جستی ملخو! دوبار جستی ملخو! آخر کف دستی ملخو

 

پادشاه گفت «رمال باشی! داری با خودت چه می گویی؟ بلندتر بگو

 

رمال باشی با ترس و لرز بلندتر گفت «عرض کردم یک بار جستی ملخو! دوبارجستی ملخو! آخر کف دستی ملخو

 

پادشاه گفت «آفرین بر تو

 

و دستش را واکرد و ملخ پرید به هوا. . .

 

منبع

 

برچسب: نویسنده: دزد تاريخ: يکشنبه 1 بهمن 1391 ساعت: 20:09

صفحه بندی