خرید بک لینک

حتی برای یک روز دیگه هم نمی تونم برنامه ریزی کنم!!... 

حتی نمی تونم به اهدافم فکر کنم!!... 

هرچقدر می دوم... نمی رسم... 

چقدر رویاها دورن... 

سرنوشت زندگیم را داره توی دستاش فشار میده!منم توان فریاد زدن ندارم!!! 

چقدر من خسته ام... 

چقدر من ناتوانم... 

چقدر تو مرددی... 

چقدر تو تویِ من نیستی این روزها... 

چقدر من مرددم... 

چقدر من وسط زمین و هوا معلقم... 

چقدر من فریاد دارم... 

چقدر حرف دارم...چقدر جیغ دارم...  

این دیوانه شدنم از کی شروع شد ؟ از کی هی گذشته را زیر و رو کردم و بد ترین قسمت هایش را جدا کردم .. آویزان کردم به در و  دیوار دلم و هی برداشتم در آغوش گرفتم و زار زدم .. دیدم این زار زدن ها جواب نمیدهد انگار . خواستم  فراموش کنم .. یکی یکی موزیک هایم را که دنیا دنیا خاطره یدک میکشدند را پاک کردم . عکس هایم را پاک کردم .. هدیه های استفاده کرده و نکرده ام را جمع کردم...گفتم نمیخواهم .. گفتم این گذشته ای که مرا به این روز انداخت را نمیخواهم .. گفتم فراموش میکنم . گفتم من ... منی که این همه از سر گذرانده چرا نتواند فراموش کند ؟ نتوانستم ولی .. آن لحظه ای که یک نفر را توی خیابان میبینی و احساس میکنی شاید تویی و تمام غم و شادی ها و خاطرات و خنده ها و اشک هایت آوار میشوند .. شماره ای که بین آن صفحات یاداشت کرده ای ...اسمی که گوشه ی صفحه ها نوشته ای... عکسی که بعد از مدتها ... یادت هست خنده هایمان ؟ همان کتابی که فالمان شده بود... همان کتاب شعری که برایم خریده بودی... همان آهنگی که ناگهان از گوشه ای از خانه بلند میشود..بر گیسویت ای یار کمتر زن شانه... و تو .. دلت نمی آید التماسش کنی که تو را به هرکه میپرستی خفه اش کن که دارد نفسم را میگیرد ... وقت هایی که آن جاده خاص را با نگاهت متر میکنی ....وقت هایی که میوه های خشک شده را میبینی و در دلت میسوزی که چرا گوش به حرفش دادی و تمامشان کردی که الان نداشته باشی شان تا بو کشی آن روزها را باز...یا چشم های قسم خورده تا بسته بمانند و با باز شدنشان تو را ببینند در کت و شلوار و کراوات کج بسته شده!...و ذوق کنی و بخندی و فراموش کنی غصه ای را که چند شب پیشش خورده بودی که چرا من نباید در این جشن ببینمش؟... همه و همه یادم دادند گذشته فراموش شدنی نیست رفیق .. گذشته چهار تا کتاب و فیلم و عکس و آهنگ و خیابان نیست .. یادم دادند قبولش کنم .. که هست .. بوده .. که باید گذاشتش جایی روی تاقچه شاید .. هر چند وقت یک بار گردگیری اش کرد .. با غم هایش درد کشید حتی و شادیهایش را دوباره لبخند زد .. گذشته را باید درک کرد .. آدم اگر خود آن روزهایش را درک نکند که دیگر وای به حالش .. این گذشته ای که تک تکمان کمر به قتلش بسته ایم تکه ای از ماست .. مایی که میگذرد . مایی که گذشته است . گذشته همین هاست رفقا ... گذشته همین امروزهاست .. امروزی که من و تو و ما از خودمان میگیریم .. امروزی که همان فرداهاست .. و فرداهایی که با گذشته ها به باد میروند ... گذشته امروز من است...که پاک نمی شود از ذهنم...

 آنقدر خسته ام که حجم ش توی این واژه ها نمی گنجد. آنقدر حرف دارم که از همه چی می گویم و هیچی نمی گویم. لالمونی گرفته ام. مرا ببر به دورها ...

برچسب: نویسنده: دزد تاريخ: يکشنبه 1 بهمن 1391 ساعت: 9:05

صفحه بندی