این وبلاگ در تاریخ فکر کنم 1391/9/14 و برای دزدیدن مطالب دیگر وبلاگها افتتاح شده است
دردی که امروز بهم دادی در مقابل دردی که میکشیدم هیچ بود!از درد به خودم میپیچیدم!اس ام اس زدم تو حق نداری اینکارو بکنی!به دستت نرسید!خاموش کرده بودی!حتی فرصت ندادی تا بگویمت حق نداری!درد یعنی من!درد یعنی من زمانیکه از ناچاری اس ام اس زدم به داداشت!که حبرت کند از روشن کردن!که خبرت کند من خوب نیستم!که خبرت کند درد دارم!که خبرت کند مردن یعنی چه!درد یعنی من!یعنی من زمانیکه جواب شنیدم که تو امروز امتحان زبان داری!این یعنی تو کجا میتوانی باشی؟این یعنی دنیا ویران شود سرم!این یعنی اشک سرازیر شود!اشک سرازیر شود بدون اینکه هیچ کدام از ماهیچه های صورتم تکانی بخورند!بدون اینکه من حتی برای ریختنشان پلک بزنم!! اشکی که ۱هفته برای آمدنش به خدا التماس میکردم تا با آمدنش شاید کمی راحت شوم...حالا با آمدنش راحت نشدم هیچ!
باز هم نمی خواهم باوز کنم...باور کردن یعنی مچاله شدنم...یعنی فروریختنم...یعنی تف به صورتت انداختن...یعنی..میدانم باز میخواهی برانی ام!...من باور نمیکنم...اگر باور کنم خودم را دیگر باور نمیکنم!!
میدانم میخوانی ام...به جان عزیزانت روشن کن و جواب امروزم را بده!تو قسم حورده بودی هیچوفت برایم خاموش نمیکنی!به این قسمت عمل کن!قسم میخورم که بروم...ولی روشن کن و روشنم کن!تنها بدی ام به تو شاید ماندنم بود...من بدی نکردم...روشن کن و از این وصعیت نجاتم بده!جان هرکسی که دوستش داری روشن کن!همین لحظه ای که میخوانی ام!
برچسب:
نویسنده: دزد